تبليغاتX
سادگي: قصيده نه، غزل شايد
سادگی
قصیده نه، غزل شاید (سابق)
جمعه بیستم شهریور 1388
سورئال می شویم

سورئال در ذهن‌ من تعریف جمع وجوری ندارد. اما انقدر می‌فهمم که "سورئالیسم" به شدت مدعی تفاوت با "رئالیسم" هست. همین طور به گوشم خورده آقای کافکا نویسنده‌ای محترم در مکتب سورئال و ابسورد است.

قسم می‌خورم، امروز دو بار بدون برنامه ریزی قیافه‌ی این موجود یعنی "سورئالیسم" را بی‌واسطه مشاهده کردم. دفعه اول موقعی که نامه جان کین (درباره دادگاه‌‌های اخیر) را می‌خواندم و به اینجا رسید:

به کافکا می اندیشم. کل این ماجرای هرزه و شنیع مرا به یاد توصیف های او از ماشین تحریری می اندازد که نوک قلم تیز مرکب افشان آن، کلمات را بر تن خونین قربانیان اش حک می کرد.

 دفعه دوم، بعد از دیدن این نمودار، موقعی که دنبال بابا و ننه‌ی " پورنوکراتیزاسیون" می‌گشتم، که اتفاقا همان طور که حدس می‌زدم رسیدم به استراتژیک پرانی حسن عباسی، به خصوص این قسمت:

* غرب در رویکرد جدید به دنبال سلسله جریانات شیطان پرستی و جن پرستی است. فیلم های هری پاتر، نارنیا، کنستانتین و... نیز که متأسّفانه از سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش می شوند، در این زمینه القائات صریحی دارند.

 * آنفولانزای نیویورکی ششمین دکترین از دکترین‌های آمریکا علیه ایران از سال 1380 پس از مطرح شدن ایران٬ عراق کره شمالی به عنوان محور شرارت می‌باشد. پنج دکترین سابق ناکارآمد از آب در آمد. دکترین‌های هویج و چماق، پلیس خوب پلیس بد، مکانیسم ماشه، شکّ و بهت و بالاخره دکترین قورباغه که توسط دکتر شانون برای رایس نوشته شد و در آن قرار بود با توجه به فرض اینکه فرانسوی ها قورباغه را با شرایط  خاصّی می‌پزند جهان پیرامون ایران می‌جوشید و ایران نیز به مرور می‌بایست آبپز گردد، که این مسئله محقق نشد. امّا با توجّه به این‌که ایالات متّحده در راستای سیاست‌های بلند مدّت خویش و همسو با استعمار پیر یعنی انگلیس در طی 28 سال اخیر اقداماتی را طرح‌ریزی نموده و لذا در حالتی که دیگر به بن بست رسیده است آخرین تیر ترکش خویش را رو نمود که ازآن به عنوان دکترین آنفولانزای نیویورکی یاد می شود. راه حل ارائه شده در برابر ایران پاشاندن بذر نفرت در قلب مردم ایران توسّط نیکلاس برنز در کنگره مطرح گردید که نام آنفولانزای نیویورکی به خود گرفت.

 بعد از این مشاهده‌ها فکر می‌کنم، باید اتفاق به شدت عجیبی افتاده باشد. چرا که جهانی که من – حداقل تا همین چند وقت پیش – سراغ داشتم، جهان رئالیسم بود، یعنی جای واقعیات. حال آنکه خالق یک اثر سورئال آگاهانه تلاش کرده چیزی بیافریند که وقوع آن در جهان خارج از ذهن محال باشد. پس طبیعتا مشاهده‌‌ی این موضوع در خارج از دنیای ذهن نباید ممکن باشد.

 اما اگر در روز مبادا چنین پارادوکسی ممکن شد، مثل تجربه امروز من، می‌شود گفت باید انتطار داشته باشیم در بیداری، چه روز و چه شب، کابوس‌های ما با تمام شخصیت‌ها، اشیاء، قواعد و فضایشان در کنار ما زندگی کنند. فقط تاکید می‌کنم فرقش این است که ما دیگر خواب نمی‌بینیم و کاملا بیداریم.

مزخرفات بدشگون‌ام را این طور جمع بندی می‌کنم، تطابق سورئالیسم و رئالیسم عمیقا یک پارادوکس است اما متاسفانه چنین امر شاذی، ظاهرا در زمانه و جغرافیای زندگی ما ممکن شده است. و چیزهایی به وقوع می‌پیوندد که از مرزهای تخیل نسل من گذر می‌کند. چنین وضعی به طور ساده یعنی به حرکت درآمدن و ملاقات تمام کابوس‌هایتان در زمان بیداری. هر جایی مثلا موقع نزدیک شدن به یک باجه‌ی تلفن در خیابان آزادی یا موقع تماشای تلویزیون ساعت 8:30.

+ نوشته شده در 8:17 توسط محمد.
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388
الاهیات؛ این روزها
نیکفر می‌گوید:

چه کسی مسئول این خداست؟ چه کسی مسئول خدایی است که نظرکردگانشان تجاوز می‌کنند، شکنجه می‌کنند، آدم می‌کشند، دروغ می‌گویند، نظام دینی‌ای برپا کرده‌اند که عصاره‌ی همه‌ی تبهکاری‌هاست؟
بی‌خدایان می‌گویند، به ما مربوط نیست، ما که از اول گفته بودیم، خدایی نداریم.

روشنفکران دینی می‌گویند ما مسئولیتی در قبال این خدا نمی‌پذیریم، خدای ما مهربان است و طرفدار حقوق بشر.

روحانیان منتقد نظام مستقر می‌گویند که این نظام دینی نیست و عوامل آن دارند از دین سوءاستفاده می‌کنند.

عارفان می‌گویند که خدایشان اهل عشق و حال است و شکنجه نمی‌کند.

 مردم عادی می‌گویند این شکنجه‌گران متدین نیستند، اراذل و اوباش‌اند و مشتی آخوند خبیث.

و سران نظام وقتی با رسوایی‌های نظام خدایی‌شان مواجه می‌شوند، آنها را به "دشمن" نسبت می‌دهند.

ولی ما در برابر آن خدا مسئولیت جمعی داریم، زیرا همسرنوشتیم و آن خدا هم بازیگر صحنه‌ای است که همه‌ی ما بر روی آن قرار داریم. برای ورشکستگی یک فرهنگ هیچ شاخصی آشکارتر از آن نیست که در آن خدا از کنترل خارج شود و برای اثبات خروج خدا از کنترل فرهنگ هیچ شاخصی به آشکاری تمایل قوی تبدیل قدرت آسمانی به ارکان یک قدرت زمینی کنترل‌ناپذیر نیست. فرهنگ اسلامی نتوانسته است خدایی بپروراند که دروغگویی و تزویر و تجاوز را ممنوع کند...

آیا دین می‌تواند خود را از ابتذال برهاند؟ تاریخ، رو به پیش باز است و دین آن می‌شود که دینداران بخواهند. و دینداران این آزادی و حق را دارند که از دینشان چیز دیگری بسازند. ضرورت، نافی آزادی نیست. آنچه در درجه‌ی نخست ضروری است، روشن است: خدایشان را بایستی عروج دهند. برای آنکه خدای شکنجه‌گران نباشد، بایستی ممنوع کنند که او به استخدام تشکیلات زندان درآید. زندان، بنیاد قدرت است. کسی که بخواهد خدا را از زندانبانی باز دارد، باید او را از عرصه‌ی قدرت دور کند.

 

+ نوشته شده در 14:42 توسط محمد.
دوشنبه دوم شهریور 1388
محمد ف

 

 از توی خورشت چند قارچ و یک نصفه کدوی سرخ شده برمی‌دارم و یک بادمجان چرب، روغن خورشت را می‌ریزم روی ته‌دیگ پلوسبزی، دوباره و سه باره قارچ‌ها را درسته و یکی یکی جدا می‌کنم و توی بشقاب می‌گذارم، فلفل سبز تند هم هست، ریز میکنم لای پلوها، فلفل اشتها آور است، مامان میگه: "سحر نخور، عطش میاره". به جبرانش لیموترش میچلانم روی غذا که میدانم عطش را می بُرد.

 از جویدن غذایم لذت می‌برم، خیلی خوشمزه شده. هر بار که ظرف غذایم خالی می‌شود یک لیوانِ پر آب با چند تکه یخ از توی پارچ خالی می‌کنم که منبع آبم را پر کرده باشم به جای همه‌ی روز.

 تلویزیون روشن است و از این جهت اهمیت دارد که تا اذان برنامه بریزم که چطور بخورم.

 به اندازه یک وعده کامل خورش خورده‌ام، دست می‌کشم و از قطر سفره ظرف لازانیا را بر می‌دارم، سس نیست، سریع از آشپزخانه می آورم و یک لیوان پر آب می خورم. چند بار هم لازانیا می کشم، هر دفعه کمتر انقدر که فکر می کنم تا اذان بشود خورد. با قاشق لازانیا بر می‌دارم و مستقیم می‌گذارم توی قاشقم، سسس می زنم و میرم بالا.

 به جد خورده ام، دو دقیقه بیشتر نمانده، یکی دو لیوان آب می خورم، لیوان چایی مانده، نمی رسم بخورم، اما میدانم مایعی ملایم شده، یک خرما بر می‌دارم، از گوشه دهن هسته اش را می‌اندازم و با چای لیمو می‌خورم، متبحر شده ام چه بخورم طول روز، متوجه روزه نشوم. به اندازه یک نصفه خرمای دیگر وقت هست، دستم نصف می‌کند و به دهان می‌گذارم همراه یک جرعه چایی.الگوریتم همین است هر چه زمان کمتر لقمه کوچکتر و کوچکتر.

تمام می شود... اذان. دهنم را می شویم، مسواک می زنم و به مامان می‌گویم، خمیردندان داروگر را دور بیاندازد مثل شن می‌شود توی دهن، عطش را هم زیاد می‌کند.

اذان شد و عجله‌ای نیست، می نشینیم، وقت آرامش است، پانزده دقیقه وقت داشتم و خوب خوردم، رضایتمندانه بهش فکر می‌کنم.

 مامان نمازش تمام شده، نشسته می‌گوید: "این ها که سحری شون تو زندانه چه وضعی‌اند؟" فکر توی سرش بوده از چند دقیقه قبلِ اذان شبکه یک، موقعی که مطمئن بودم اگر دکمه میوت (mute) را بزنم صدای حدادایان را نمی شنوم، و مجری عینکیه شروع کرد به بلبلی کردن و برعکس سال قبل بغص نکرد بگوید زندانی‌ها... حتی نکرد بگوید: "زندانی‌های چک برگشتی، فقط همان گروه، منحصرا همان دسته."

 خواهرم که امروز سحر مهمان ما بوده سریع می‌گوید: "مامان! مثه مامان محمد ف دیگه، الان فقط اب می‌‌خوره روزه می‌گیره، می‌خواد شبیه پسرش باشد".

  محمد ف، الان اوبن هست، توی زندان، آن طرف دیوار. با هم کوه می رفتیم.

 - سحرسوم رمضان، تابستان کودتا

 

+ نوشته شده در 6:51 توسط محمد.
سه شنبه دوم تیر 1388
تکه ای از رمان فقید "سالهای خوکی" لو رفت
 خوب یادم هست؛ اول خوک ها آمدند، بعد، آنفولانزای خوکی هم آمد.

+

+ نوشته شده در 4:55 توسط محمد.
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388

محمد درای! 10-12 روز قبل نوشته بود*surprise me .

حالا این را ببینید، از آن صحنه کارتون رتتویی که محمد گفته هم بهتر است.

 

* پستش را 23 آپریل نوشته، فیلم مال 11 آپریل هست، - هنوز تازه هست- نمی‌دانم به این کلیپ ربط داشته؟!

پی. ام : کرگدن خوشت اومد؟ از نوع تنهاشی هنوز؟

 

 

+ نوشته شده در 4:37 توسط محمد.
پنجشنبه بیستم فروردین 1388

[ خب لابد می‌دانید فاطمه رجبی دو تا مطلب را جع به میرحسین نوشته و نبوی هم طبق معمول در طنزش استفاده کرده. میرحسین از طنزی که نبوی در حمایت او نوشته به شدت انتقاد کرده.]

  گاهی جنسیت‌زدگی زبانی را این گونه تعریف می‌کنند؛ « زبانی جنسیت‌زده است که کاربرد آن تمایزی بی‌ادبانه، نامربوط یا ناعادلانه را در میان جنسیت‌های مختلف به وجود آورده یا ترویج نماید.»*

از متن دیرحسن موسوی و فاطی عصبی ابراهیم نبوی:

·         الهی قد شوهرت یک ‏ده سانتی هم شده بلندتر بشود.

·         وعاظ مکرم که به همسرشان حمیده خانم می‌گویند منزل.

·         آبجی، مصب تو شکر که یاد شمسی پهلوون ... را زنده کردی.

·         نکند این نامه را فاطمه رجبی در مخالفت با میرحسین ننوشته ‏و زهرا رهنورد در حمایت از شوهرش نوشته؟

o        تو متعلق به شوهر و بچه‌هایت فقط نیستی، تو متعلق به همه ‏مردمی.

o        ای فاطی عزیز!

o        فاطی جان! قربانت گردم!

o        الهی روی میز آشپزخانه‌ات همیشه پر از خودکار و کاغذ باشد.

اول :جنسیت زدگی در واژگان (صَرف) که خودشان دو گروه هستند. آنهایی که مستفیما دلالت بر زنانه بودن می‌کند، مثل: فاطی جون، خاله زنک، آبجی، خاله خانباجی، شمسی پهلوون، فاطی سیبیل، منزل.

و آنهایی که روابط خویشاوندی را دستمایه می‌کند مثل: شوهرت، شوهر وبچه‌هات.

  خواندن این عبارت دید خوبی می‌دهد: « گاهی زنان با توجه به رابطه خویشاوندی‌شان متحمل نابرابری و فرودست انگاری زبانی می‌شدند. بررسی‌ها نشان دادند نقش زن به عنوان همسر بیش از همه موارد آماج تبعیض و نابرابری قرار گرفته است. در این مورد زن به عنوان جنس دوم و موجودی فرودست و دست‌نشانده مرد انگاشته شده است.»

دوم: جنسیت‌زدگی در حوزه معنا، مثل: فاطی جان! قربانت گردم. // زن رو خدا زده. // الهی روی میز آشپزخانه‌ات...

 این‌ها فقط در صورتی بامزه و خنده‌دار هستند که خطاب به یک زن به کار رفته باشند. این یک طرفه بودن، بر اندیشه سازنده این جملات دلالت می کند. **

 

از متن اطلاعیه میرحسین موسوی درباره طنز یک نویسنده درباره خانم فاطمه رجبی

·         اگر همان جملات به هر علتی و هر بهانه‌ای در مورد زنانی از بستگان خود او بیان شده بود، آرزو می‌کند هرگز آن را ننوشته.

·         سخت ترین قشری‌گری‌ها و مزمن ترین خصومت‌ها و بدترین نیت‌ها برای بیرون کردن زنان ما از میدان سیاست و اجتماع نمی‌توانند آن جفا را بکنند که چنین مرزشکنی‌هایی موجب می‌شود

·         با رواج چنین شیوه‌هایی دیگر هیچ زنی جرات اظهار نظر در سطح جامعه را نداشته باشد.

·         امیدوارم ابراز تاسف این خدمتگزار مردم در پیشگاه تمامی بانوان از اقدام آن نویسنده‌ی مقیم خارج از کشور ارزش و اثری در تخفیف این امر داشته باشد.

که محور نقدش را دفاع از حقوق زن‌ها با انتقاد از ادبیاتی که جنسیت را تحقیر می‌کند، قرار داده.

 

لینک‌های تکمیلی:

نامه فاطمه رجبی به میرحسین// یادداشت فاطمه رجبی؛ مسافت دیوار خانه موسوی...// جواب نبوی به بیانیه میرحسین

پی نوشت:

*مطالب داخل کروشه و به طور کلی چارچوبی که در این نوشته استفاده کردم، از کتاب «فرادستی و فرودستی در زبان» نوشته مریم پاک‌نهاد، بود.

** دو چیز  در این مورد کار را سخت می‌کند. یکی؛ طنز بودن نوشته مورد بحث. که خوب بعضی موارد شاید در طنز با قطعیت محکوم  نشه.  دیگری : ویژگی های ساختاری زبان فارسی و اندیشه‌های فارسی زبانان. که خود به خود این نوع نوشتن را به هر نویسنده‌ای تحمیل می‌کند.

+ نوشته شده در 5:0 توسط محمد.
سه شنبه هجدهم فروردین 1388
از اولین کنفرانس مطبوعاتی میرحسین موسوی

[ از اولین کنفرانس مطبوعاتی‌اش برمی‌آید که:]  مهندس موسوی خیلی خوب تیکه می‌اندازد، در بیان بسیار صریح است، حتی مدیران درجه دو ، سه دولتی هم انقدر با صراحت صحبت نمی کنند. دقت کنید منظورم صراحتش در بیان از مسایل روزمره و شناخته‌شده هست. صراحت در ارجاع به دیگاه‌های کلی - فلسفی و جهان‌شناختی- یا دقت در به کاربردن تعریف‌های جاافتاده در ادبیات روشنفکری جامعه – هیچ کدام-  منظورم نیست.

همه‌ی پاراگراف های پایین که با (*) شروع می‌شوند از سایت‌های کلمه، قلم نیوز یا تابناک کپی- پیست شده‌اند.

 متاسفانه پیرمرد‌ها (یا نوجوانان ریش‌داری) که در کلمه نشستند با تنظیم خبر سوم شخص رسمی و پر تکلف (مزخرفشون) طنز بیان میرحسین را پنهان کرده‌اند.

 اینجا سعی کردم نمونه‌هایی را که نشان دهنده حرف‌های صریح و کنایه‌دار مهندس موسوی در اولین کنفرانس مطبوعاتی بوده، بیاورم.

 مهمترین اتفاقی که در این جلسه افتاد آغاز «جدایش پذیری» differentiation میان گفتمان احمدی‌نژاد و موسوی هست. که تایید گفتمان قانونگرایی خاتمی از جانب موسوی به این تفاوت جهت و معنا می‌دهد.

 

*یکی از خبرنگاران خارجی حاضر در جلسه به عنوان یک غیر ایرانی، موسوی را شخصیتی تاثیرگذار دانست و تفاوت اصلی او را با سایر سیاستمداران ایرانی در شفافیت کلام او خواند.

 *بنده با مقام معظم رهبری برای اعلام حضور مشورت نکردم اما ایشان به من وقت دادند که حتما خدمت ایشان خواهم رسید، اما کار خلافی نکردم و یقین دارم که ایشان از این مساله و البته حضور هر فرد دیگری که در چارچوب قانون به صحنه بیاید استقبال کرده و خوشحال می‌شوند.

*مخالف تغییرات کامیونی نیروها در وزارت خانه ها هستم. // بجای عبارت "تغییرات اتوبوسی"

*من در آینده جرات نمی کنم به آقای خاتمی پیشنهاد شغلی بدهم هر چند از کمک ایشان استفاده خواهم کرد و انتظار دارم پیش از انتخابات نیز ما را مساعدت کنند.

 *وقتی خبرنگار «تهران تایمز»، مهندس موسوی را دکتر خطاب کرد و او با لبخند گفت: «من دکتر نیستم، دکتر خطرناکه!» این گفته مهندس موسوی خندی حاضران را در پی داشت.

*خبرنگار روزنامه ایران که فرصت طرح سوال نیافت، در هنگام خروج مهندس موسوی از سالن پرسش را در مورد مشروعیت داشتن یا نداشتن سازمان مجاهدین طرح کرد که با لبخند مهندس موسوی و این پاسخ روبرو شد:  " کدام سازمان، مجاهدین انقلاب اسلامی یا مجاهدین خلق؟ "

*دنبال مافیای خیالی نفتی نخواهم بود.

*این ستاد آنقدر بودجه ندارد و اخلاقی نیز نمی‌داند که با پخش آش در خیابان و دادن کیسه‌های سیب زمینی به مردم و یا گذاشتن پول در کف دست این و آن رای جمع کند.

*ممکن است ما آرزو داشته باشیم که برخی نظام‌ها در دنیا عوض شود و نظام‌های بهتری جایگزین آن‌ها گردد اما وقتی ما بر اساس یک عقیده‌ی مذهبی زمان تعیین می‌کنیم که این نظام چه زمانی به پایان تاریخی خود خواهد رسید و بر اساس این پیش‌بینی سیاست خارجی تدوین می‌کنیم، دچار مشکل می‌شویم و این همان چیزی است که بنده قصد اشاعه آن را ندارم.

*وی در ادامه گسترش رسانه ها در جهان را مورد اشاره قرار داد و بیان کرد: به کشورهای اطرافمان از جمله عراق نگاه کنیم هم می بینیم آنها به چه میزان کانال های تلویزیونی دارند.

*سوال: شما در سخنان اخیرتان بحث 270 میلیارد دلار را مطرح کردید که در کجا خرج شده است، به نظر شما این پول‌ها در کجا خرج شده است؟

موسوی: جواب سوال آخر را نمی‌دانم باید اطلاعات کسب کنیم که کجا خرج شده است! 

* من این مساله امنیت اجتماعی و گشت ها را جمع می کنم.

*برای خود غیر درست نمی‌کنم، با این که روی اصول خود محکم می ایستم و در این زمینه سابقه دارم سابقه ای که با من همراه است سریع برای خود خط قرمز نمی کشم و افراد را گروه گروه به غیر نظام و غیر خودم و غیر حرکت خود تبدیل نمی کنم.

*پنج استان ما مستقیما در جنگ بوده‌اند و آسیب‌های فراوانی دیده‌اند و حل مشکلات آن مناطق احتیاج به برنامه‌های دراز مدت دارد. البته من قول دادن در این رابطه‌ را در سفرهایم به آن مناطق خیلی مناسب نمی‌دانم و معتقدم که وعده‌ها را پس از کار کارشناسی وسیع باید داد.

 

///   این‌ها هم ، صراحت از نوعی دیگر:

**در کشور ما ممکن است که بحث هایی مطرح شود و ساختار شکنی رخ دهد به آن معنا که بخواهد با نظام بجنگد، حساب این فرد با نظام‌های امنیتی است اما اگر کسی مثلا اعتمادش به نظام کمرنگ شده باشد ولی در چارچوب قوانین ومقررات عمل کند و قوانین را زیر پا نگذارد نباید با آن به عنوان یک فرد ملحد برخورد کرد.

**وی درباره هولوکاست با اشاره به نظر اسلام در مورد انسان و هم چنین کشته شدن افراد گفت:در سال 1920 تا 24 ، تعدادی از افراد از ترس این که توسط نازی ها کشته نشوند به ایران آمدند و اکنون قبرستان لهستانی ها در ایران وجود دارد. بحث در این است که این جنایت رخ داده و کم و زیاد مربوط به مورخان است اما سوال این است که فلسطینی‌ها در این قضیه چه گناهی دارند و چرا آنها باید تقاص جنایت هایی که توسط نازی ها صورت گرفته است را پس دهند.

***مهندس موسوی محل برگزاری این کنفرانس را با بدرقه‌ مسولان روزنامه اطلاعات، با رویی گشاده و با نشستن در صندلی عقب ماشین پراید خود ترک کرد و عکاسان تا آخرین لحظه حضور او را ثبت کردند.

+ نوشته شده در 4:16 توسط محمد.
دوشنبه سوم فروردین 1388
دولت های زرنگ چگونه تعطیلات خود را می گذرانند؟
رسم شده دولت ها برای اینکه از شر افکار عمومی و رسانه ها خلاص باشند.

جنایتها و حماقت هاشون را همزمان با شروع یک تعطیلات طولانی و همه گیر انجام می دهند.

نمونه اش جنگ غزه همزمان با تعطیلات سال نو میلادی،ن مونه اش حمله به فضای وب همزمان با تعطیلات نوروز

+ نوشته شده در 4:59 توسط محمد.
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
چه شد که خاتمی کنار کشید؟

1 «یا من می‌آیم، یا میرحسین» اصلی‌ترین موضوع بود، آقای قاضیان به خوبی این گزاره و پیامدهای آن را تحلیل کرده. این جمله اما تاریخی دارد که باید مرورش کنیم.

تا اواخر آذر ماه آقای خاتمی برای ورود به انتخابات به شدت بی‌میل بود.

 طی دی و بهمن، آقای خاتمی دست کم سه بار تلاش کرد تا با میرحسین موسوی هماهنگ بشود. پیشنهاد آقای خاتمی به میرحسین، این بوده که بعنوان کاندیدای اصلاح‌طلبان زمانی را برای اعلام کاندیداتوری معین کند، یا حداقل موضعش را بیان کند. خاتمی اصرار داشت تا در نیمه بهمن این موضوع قطعی شده باشد.

   اما آقای میرحسین هیچ تعهد و توافقی با آقای خاتمی نکرد، و طبیعتا حق تصمیم‌گیری را برای خودش تا زمان ثبت نام محفوظ نگه داشت. آقا خاتمی با این استباط که به آقای میرحسین فهمانده است که با او رقابت نخواهد کرد و زمان کم باقیمانده، کاندیدا شد.

  بعدا میرحسین رسما اعلام کاندیداتوری کرد.

  روز یکشنبه (25 اسفند) با این که تعطیل بود، سیاست روی دور تند بود؛ جلسه پشت جلسه و خبر پشت خبر:

 خاتمی مقدمات انصراف را چیده بود و ساعت 3 بعد از طهر با میرحسین در جماران دیدار داشت.

 حرف خاتمی معلوم بود: نمی‌شود هم او و هم میرحسین کاندیدا بمانند، بنابراین خاتمی سعی کرد میرحسین را نسبت به عملش مسئول کند و او را نسبت به هزینه‌ها و نتایج باقی ماندنش متوجه کند.

  خاتمی به موسوی گفت: آماده انصراف است ولی راه دیگر این است که هر دو، تا پیش‌ از ثبت‌نام بمانند و کسی که مقبولیت بیشتری از جانب مردم دارد بماند و معنی این گزینه دوم این بود که آقای میرحسین به خاتمی تعهد بدهد که با او رقابت نخواهد کرد.

   آقای موسوی در  همان جلسه به آقای خاتمی گفته بود: تصمیم دارد در انتخابات باقی بماند، و آقای خاتمی هم خود صلاح کارش را می‌داند و هر چه درست می‌داند انجام دهد.

2  گفته می‌شود که روز عید و  قبل از عید آقا خاتمی زیاد ملاقاتی داشته:

یکی کرباسچی بوده که با خاتمی تکلیف را روشن کرده و گفته اگر خاتمی بماند، حتی ممکن است کروبی به نفع میرحسین کنار برود اما  کاندیدای او  و حزبش به هیچ وجه به نفع خاتمی کنار نخواهند رفت.

 دیگری  ملاقات کنندگانی که پیام روشنی  از جانب شخص اول کشور برای آقای خاتمی آوردند. (این قسمت در  ۳/۱/۸۸ ویرایش شد.)

3  خاتمی ملاحظات دیگر هم داشته، مهم‌ترینش اینکه؛ اگر او به مرحله دوم انتخابات برود باخت به حساب اصلاحات نوشته می‌شود.

همین طور شنوده‌های رجا نیوز را ببینید.

 این سخنرانی و مواضع صریح آن نیز می‌تواند موثر بوده باشد. در این زمینه وبلاگ ساز مخالف را ببینید.

 

+ نوشته شده در 1:48 توسط محمد.
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
آن مرد در باران رفت.

آنچه باید از بیانه انصراف خاتمی بدانیم

بحمد الله قبل از من بزرگانی اعلام حضور کردند و اینک جناب آقای مهندس میرحسین موسوی هرچند دیر، آمادگی خود را برای نامزدی به طور رسمی اعلام کرده اند...

هنگامی که گفتم «یا من یا مهندس موسوی» در عین احترام به همه عزیزانی که در عرصه انتخابات حضور داشته یا خواهند داشت، به این ظرایف نظر داشتم:
اولاً: به اهمیت انتخابات، ضرورت پیروزی در آن، لزوم تغییر وضع فعلی در جهت مصالح کشور و اصلاح در حد توان و امکان، یکپارچگی نیروهای تغییرخواه و پرهیز از مخدوش شدن ضرورت های فوق با طرح گفتمانهای متفاوت، (ولو یکسان در اصول) توجه داشتم و لذا با فرض آمدن جناب آقای موسوی نمی آمدم و حالا نیز نمی مانم...

خامساً: آنچه باید بیش و پیش از هر چیز مد نظر باشد، پیروزی اخلاقی است که اگر چنین باشد، نتیجه انتخابات هرچه باشد اخلاق مداران پیروز خواهند بود و شائبه رقابت بر سر قدرت برای من که همواره بر اخلاق تأکید داشته و دارم، امری است که همه تلاش خود را در رفع آن به کار خواهم برد. حال که جناب آقای موسوی به صحنه آمده اند، با اجتناب از هرگونه گفتار یا عملی که موجب تفرقه باشد، نیاز به ایجاد فضای شاداب وحدت و همدلی است. هر عملی که به تشتت آراء و اختلاف نظر خواستاران «تغییر» - در هر جبهه و جناحی که باشند- بیانجامد، در پیشگاه خداوند و نزد مردم قابل گذشت نخواهد بود. ..

من به حکم وظیفه اخلاقی و برای پرهیز از هرگونه پراکندگی در آراء و با ایمان کامل به توان و مرجعیت مردم که «میزان» رأی آنان است و باید آرائشان در حد امکان به نقطه واحدی سوق داده شود، از صحنه نامزدی انتخابات کنار می کشم تا به یاری خداوند تغییر و بهبود اوضاع بهتر و کم هزینه تر در دسترس قرار گیرد و با این کار می کوشم تا امکان بهره برداری سوء را از کسانی که پیروزی خود را در القاء اختلاف و نیز تشتت آراء در جبهه گسترده خواستاران تغییر می جویند بگیرم...

به برادران عزیزم آقایان کروبی و موسوی نیز صمیمانه عرض می کنم که مدبرانه و دلسوزانه صحنه را با تفاهم چنان مدیریت کنند که خدای ناخواسته به تفرقه و تشتت نیانجامد و می دانم که این عزیزان همه تلاش خود را در این راه به کار خواهند برد، ان شاء الله...

سید محمد خاتمی - 26 اسفند 87

+ نوشته شده در 0:15 توسط محمد.
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387

گزارش اجمالی کلمه* از سخنرانی میرحسین موسوی در نازی آباد:

 « حذف مدیران نظام، نادیده‌گرفتن منابع انسانی کشور و دامن‌زدن به محدودیت‌های متعدد در بهره‌گیری از نیروهای مختلف و سرمایه‌های انسانی جلوه‌ای از اسلام متحجرین است. او یوسف [یوزارسیف]** را به مثابه جلوه‌ای از اسلام ناب معرفی کرد و قدرت مدیریت او در مواجه با بحران هفت ساله سرزمین مصر باستان را به مثابه یک شاخص اسلام ناب برشمرد.

او با اشاره به پخش سریال حضرت یوسف [یوزارسیف] از رسانه ملی، به مدیرت حضرت یوسف [یوزارسیف] در ذخیره تولید سال‌های فراوانی برای سال‌های سختی اشاره می‌کند و سازوکارهای کنونی استفاده از حساب ذخیره ارزی را در مغایرت با الگوهای دوراندیشانه‌ی حضرت یوسف [یوزارسیف] توصیف می‌کند. موسوی ضعف مدیریت منابع حاصل از سال‌های فراوانی درآمد نفتی کشور را مورد نقد قرار می‌دهد. »

 

*ساعت 4:50 صبح یکشنبه این مطلب را عینا از روی سایت کلمه کپی-پیست کردم.

** اضافه کردن عبارت [یوزارسیف] برای کمک به فهم دقیق موضوع انجام شده.

+ نوشته شده در 5:7 توسط محمد.
شنبه دوازدهم بهمن 1387
وقتی شبیه هیچ‌چیزی نیستیم؛ باید «قرص اعصاب» پیش‌ ما باشد.

 بیضایی «بازی» را دوست دارد، « بازی در بازی» را بیشتر دوست دارد. فن بازی در بازی را قلق دارد.

بیضایی عاشق عتیقه و قهوه‌خانه و شاهنامه و بیدق و بیرق است. تازه، ساعت شماته‌دار و لباس منگوله‌دار و صندلی لهستانی را هم دوست دارد.

بیضایی زبانش، زبان قافیه و تشر و مثل و خانواده‌ی قجر است.

بیضایی رنگ‌ها را می‌شناسد، کنتراست را دوست دارد.

بیضایی به محله‌های کناره‌ی راه آهن سر زده، اما هنوز به سینما آزادی بعد از بازسازی سر نزده.

بیضایی روی صحنه – تیاتر- ید بیضاء می‌کند، استاد مسلم زبانِ شاهنامه‌ و خمسه‌ی نظامی و هفت اورنگ جامی است، همین طور زبان دربار ناصری و تهران قدیم.

اما استاد عزیز، سوال حساب را  خوب جایی، در درهان بچه گذاشته بودید، طفلک همه‌اش می‌پرسید؛ « لجن‌مال یعنی چی؟»

 

بعد از تماشای اولین اکران فیلم « وقتی همه خوابیم »  11 بهمن، سینما استقلال.

 ▪

پانوشت1: « قرص اعصاب» نوعی داروی خاص است که در دیالوگ‌های فیلم «وقتی همه خوابیم» استفاده می‌شد.

پانوشت2: چرا جمعیت بعد از تماشای فیلم برگه رایشان را در صندوق خوب می‌انداختند؟! چرا خجالت ‌می‌کشیدند، بگویند: «لجن‌مال یعنی همین... دقیقا، یعنی همین! ».

 مرتبط:

 متن و حاشيه فيلم سينمايي «وقتي همه خوابيم»، محصول پرطرفدار جشنواره 27 فجر

اتفاقا حالا دیگر بیدار شده‌ایم (امیر قادری)

+ نوشته شده در 1:42 توسط محمد.
دوشنبه نهم دی 1387
عکس های نیویورک تایمز از غزه
سری اول، سری دوم، سری سوم

عکس های بسیار دیدنی هستند.

+ نوشته شده در 15:19 توسط محمد.
یکشنبه دهم آذر 1387
خندیدن روح گاو سرگردان در میدان ونک به روح گوسفند قربانی حاجی واشنگتن

با این چهار فرض خبر را بخوانید:

•  برای شروع یک برنامه در سطح کشور (اجرایی شدن یک قانون ملی)  گاو قربانی کنند.

•  آن برنامه؛ شروع طرح انضباط اجتماعی باشد که از  پیاده‌ها می‌خواهد روی خط و منظم بروند، از راننده‌ها می‌خواهد توی خیابان نایستند و از شهروندها می‌خواهد برای عروسی و عزا و کارهای شخصی راه عمومی را نبندند.

•  قربان کردن را وسط میدان ونک انجام دهند و نه بصورت نمادین در جایی خلوت.

•  هر کس رد می‌شود منظره دل انگیز سربریدن گاو را ببیند.

•  گاو را البته با پای خودش به مذبح آورده باشند اما فکر نکرده باشند وقتی قربانی شد دیگر نمی تواند روی پا برگردد و جسدش سنگین است، بنابراین حدود یک ونیم ساعت، وسیله برای بردن نعش گاو نداشته باشند.

 

يك گاو كه قرار بود به مناسبت آغاز طرح انضباط اجتماعي ذبح شود، ترافيك سنگيني را در ميدان ونك ايجاد كرد.

به گزارش فارس، صبح امروز همزمان با آغاز طرح انضباط اجتماعي در تهران، يك گاو را به عنوان قرباني به ميدان ونك آوردند پس از ذبح اين حيوان، به علت سنگين بودن جثه، افراد قادر به حمل و انتقال آن به داخل خودرو نبودند. در پي اين اتفاق كه جسد اين حيوان بر روي زمين مانده بود و يك‌ساعت و نيم ترافيك ميدان ونك قفل شده بود جرثقيلي براي انتقال اين حيوان ذبح‌شده فراهم شد.

اين ترافيك سنگين در ميدان ونك از ساعت 9:30 تا 11 صبح امروز رخ داده است.

منبع: فارس و عصر ایران 

+ نوشته شده در 17:36 توسط محمد.
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
ضرورت

 این شروع متناسبی با احوالی که من درش هستم، نیست. برای کسی که پشت لپ‌تاپش نشسته "زرد و سرخ و ارغوانی پاییز" را گوش می‌دهد. شامش را خورده، چایش را نوشیده، و چند صفحه‌ی خوب توی فایرفاکسش از وسط روز باز نگه داشته که با لذت بخواند.

شروع← بی تعارف بگویم من تباه شدم.

   به عقب برگردم، چقدر؟ احساس می کنم چیزی گم شده، اما هیچ خاطره‌ای ندارم که برایم ثابت کند زمانی وجود داشته.

 توی پرانتز؛ ایده‌ای دارم که مغز «خاطره»‌‌ را یا اینجا بهتر است بگویم «وضعیت»‌ ‌‌را به نحوی ذخیره می‌کند که همیشه قابل بازیابی نیست. مثلا «احساس رضایت». احساس رضایت به اکنون، به حال وابسته است، حالا اگر مغز بخواهد وضعیت پنج سال قبل را فرا بخواند، به یاد بیاورد و حس کند، جزییات را به  یاد می‌آورد؛ رنگ‌ها، لباس‌ها، جاها، خاطره‌ها، صداها. اما از جمع این‌ها «احساس رضایت» درست نمی‌شود. چرا چون کلید گم شده؛ برای این گم شدن کلید توضیح فیزیولوژیک وجود دارد شاید به ذخیره شدن مفاهیم در ساختمان حافظه برگردد. عجیب نیست؟! چطور دوست داشتن به نفرت تبدیل می‌شود یا به عکس. حالا این جناب مغز ماموریت پیدا کرده چیزی را بکاود و بیابد. مثل «احساس رضایت» که اتفاقا کلید فهم دوره‌ای از زندگی تو هست. اما کلید گم شده یا احتمال دارد با لحاظ کردن نقصانی که از کار مغز گفتم ، هیچ وقت وجود نداشته!

پس با در نظر گرفتن پرانتز بالا می‌گویم: این نیاز بوجود آمده که چیزی کم هست. اعم از اینکه من آن را داشته‌ام و حالا از دست داده‌ام یا نه، نداشته‌ام و حالا نیازش دارم.

از همان خاطر‌ه‌های ریز: فکر می‌کنم تقصیر آن‌هاست که الان روی لپ‌شان دیگر جای سالک نیست. دو تا خواهر، دو‌قلوی ناهمسان. روی لپ‌‌‌هاشان جای سالک بود و من همیشه می‌پرسیدم این‌ها جای چیست؟ توی کتاب علوم که مالاریا را درس دادند اول یاد آن‌ها افتادم. چند روز پیش‌بود اتفاقی فهمیدم جای سالک‌هاشان محو شده، ردش هم نیست. ای بر پدر مخترع لیزر. دقیقا نفهمیدم چند سال هست که سالک‌ها رفته‌اند.

 یا اصلا گنجشک‌ها را بگو! فرق می‌کردند؛

بر شاخساران اقاقی،

زیر باران،

شادا که می‌خوانند و خوش،

در صبحِ اسفند،

آرزوهای خویش را با آن بلندی

گنجشک‌های عصرِ جنگ و جیره‌بندی!  -- شفیعی کدکنی--

زمستان، صبح‌های اسفند، هوا سرد بود...البته! اما خورشید هم بود، گرم هم بود. یا چمن؛ وقتی چمن می‌دیدم یاد شهرداری نمی‌افتادم. سبزه چمن بود. سبزه کمی اسطوره‌ای است می‌دانم. اما سبزه را از روی چمن فهمیدم، حالا باید برای اشاره به آن مفهموم چمن، بگویم سبزه!

یا چقدر وقت است؟ دندان قروچه نکرده‌ام. عربده نزده‌ام. به کسی نگفته‌ام «نامرد!».    

 جدیدا دو بار رفته‌ام تیاتر. تا یکی تویش پا بر زمین بکوبد، بلندِ بلند، از تهِ تهِ حلقش عربده بکشد. نشده!

می‌خواستم بگویم ضرورت واژه‌ی مهمی است. « ضرورت» را فراموش نکنید. گاهی می‌شود چون «ضرورت» هست.

+ نوشته شده در 3:52 توسط محمد.
شنبه بیستم مهر 1387
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز.

ببخشای ای روشن عشق بر ما،
                              ببخشای!


--شفیعی کدکنی--
+ نوشته شده در 9:4 توسط محمد.
سه شنبه یازدهم تیر 1387
سبک زندگی ما:

  الان فکرمی‌‌کردم؛ خبرهایی که امروز، درچند دقیقه‌، با GoogleReader خوانده‌ام، برای یک قرن یک طویله کافیه.

 من - تهران - 24 ساعت اخیر:

دیشب توی نیایش برق را قطع کرده بودند چراغ‌های راهنمایی خاموش شده بود، اتوبان به گه کشیده شده بود. راننده‌ها در نقش پلیس سعی می‌کردند یک راه برای خودشان باز کنند.

بعد مدت زیادی در صف طولانی پمپ بنزین نیایش بودیم.

دیروز نتوانستیم داخل آب برویم: این یکی دو هفته، آب استخر مجموعه انقلاب کدر شده و بوی بدی میدهد. از دوش‌ها یک آب باریکه قدر شیر سماورآب می‌آید. و دایما می‌گویند: کم آب مصرف کنید.

شب‌های مسابقه فوتبال که دیدید، الان وسط هر برنامه‌ی تلویزیون وقت و بی‌وقت می‌گویند: در مصرف برق صرفه جویی کنید. مردم روشنایی نداردند.

بچه ها - گلچین گوگل ریدر - 24 ساعت اخیر:

1. +

خبرگزاری دولتی ایرنا به نقل از ابوالفضل ظهره‌وند «سفیر ایران در رم» اعلام کرد که محمود احمدی‌نژاد در دیدار از ایتالیا در خردادماه سال جاری، هدف عملیات تروریستی با اشعه‌ایکس بوده است.

هره‌وند گفت که یک روز قبل از ورود احمدی‌نژاد به رم، بررسی‌هایش نشان داده که دستگاه تشخیص اشعه ایکسی که در محل اقامت وی نصب شده بود، تشعشات زیادی را از خود منتشر می‌کند.

وی افزود: «سطح تشعشات این دستگاه به جای ۳۰۰ درجه ۸۰۰ درجه بوده است. »

وی افزود:‌ «وقتی رئيس‌جمهوري وارد محل شد، ميزان اشعه دستگاه بيشتر شد و به بالای ‪ ۱۰۰۰رسيد به‌طوری كه آثار ناشی از شدت اشعه در محيط داخل ساختمان كاملاً احساس می‌شد. »

2. +

نمایندگان مجلس شورای اسلامی فردا سه‌شنبه بررسی فوریت طرح مهمی را در دستور کار دارند که در صورت تصویب نهایی آن؛ مرتکبان جرایمی که مصداق اخلال در امنیت روانی جامعه تشخیص داده می‌شوند محارب شناخته شده و به اعدام محکوم خواهند شد

مصادیق جرایم به غیر از بزهکاری و فساد: دایر کردن وبلاگ و وب‌سایت مروج فساد و فحشا، الحاد.

در صورت تصویب نهایی این طرح، علاوه بر اینکه مرتکبان جرایم مخل امنیت روانی جامعه به اعدام محکوم می شوند اماکن و وسایل نقلیه آنان نیز ضبط و توقیف خواهد شد.
بر اساس این طرح رسیدگی به مجازات این مجرمان خارج از نوبت انجام می شود و احکام صادره نیز غیر قابل توقف، تعلیق و یا تبدیل خواهند بود. همین‌طور مطلب روزنامه اعتماد: مجازات اعدام برای جرائم امنيت روانی

3. +

بند هـ از نامه متنحب‌نیا، که از رییس‌جمهور پرسیده؛ شخصي نقل كرده است، روزي يكي از نزديكان رئيس‌جمهور من را دعوت به شركت در نماز جماعت آقا كرد و من به تصور اينكه امام جماعت، مقام رهبري است با او به محلي رفتيم. وقت نماز مشاهده كردم صف نماز تشكيل شد در حالي كه امام جماعت حضور ندارد و فقط سجاده‌اي پهن است، وقتي سوال كردم كه رهبري كي تشريف مي‌آورند؟ گفتند: هيس ! امام جماعت، حضرت ولي عصر(عج) است.

همین‌طور: دستگیری مدیر مسئول روزنامه ،  منتجب نیا: نامه بدون اطلاع من منتشر شده.

4. +

فیروز کریمی به خاطر متلک انداختن به علی آبادی ممنوع الکار شد؛ شهرام شفیع زاده مدیر عامل استقلال اهواز در مصاحبه امروز با خبرگزاری فارس اعلام کرد در شرايطي كه دو شب قبل فيروز كريمي با حضور در شهر اهواز و هيئت فوتبال اين شهر، قرارداد خود را با تيم استقلال اهواز را به ثبت رسمي رساند ، به دلیل مصاحبه تلويزيوني اين مربي با يكي از برنامه هاي شبكه تهران و صحبت‌هايش در آن برنامه که موجبات ناراحتي شدید برخي مسئولان ورزش ایران شده است ، امکان ادامه همکاری با وی را نخواهیم داشت.

5. +

ناوسالار يكم پاسدار ابوالقاسم آمانگاه فرمانده مرزبانان جنوب غرب كشور كه 15 نظامي انگليسي تحت فرماندهی وی بازداشت شده بودند در منطقه سرخه حصار تهران ترور شد. (پرس تی وی)

6. +

باقرزاده، فرمانده كميته جستجوي مفقودين ستاد كل نيروهاي مسلح ، با بيان اينكه به طور متوسط در هر استان مرزي كشور بين ‏‏15 الي 20 هزار قبر براي سربازان دشمن متجاوز حفر خواهد شد، گفت: ‌"پيش‌بيني شده است تا در مجموع 320 ‏هزار قبر براي متجاوزان آماده شود".‏ ‎ ‎ ‎ ‎اين سردار سپاه پاسداران اظهار داشت: "به منظور حفظ تماميت جسمي و كرامت كشته شدگان دشمن و پيشگيري ‏از مفقوديت بلند مدت آنان ترتيبي اتخاذ شده است تا با حفر قبور كافي در مناطق مرزي و با نقاط مرزي نزديك به ‏خطوط نبرد توسط گروه‌هاي داوطلب مردمي، عمليات تدفين اجساد سربازان دشمن به خوبي و در كمترين فرصت ‏ممكن انجام گيرد.‏"‏‎ ‎ سردار باقرزاده در بخش ديگري از اظهارات خود با يادآوري جنگ آمريکا عليه ويتنام، به طورغير مستقيم اين ‏قبور را محل دفن سربازان آمريکايي دانست و گفت: "در تلاش هستيم تا با اقدامات پيشگيرانه، گام مفيدي براي ‏كاهش رنج‌ها و آلام خانواده‌هاي آن گروه از سربازاني كه در تجاوز احتمالي به كشورمان به هلاكت مي‌رسند ‏برداريم و نگذاريم تجربه تلخ و طولاني جنگ ويتنام تكرار شود". ‏ باقرزاده رئيس بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس نيز خواستار حمايت جامعه بين الملل از اين اقدام شده و ‏گفته است که انتظار داريم "جامعه بين الملل با تقويت كميته جستجوي مفقودين جمهوري اسلامي ايران از اقدامات ‏غيرانتفاعي اين كميته براي تدفين اجساد سربازان كشور متجاوز حمايت نمايد."

همین طور: سردار باقرزاده رييس اين كميته در تازه‌ترين اظهارات خود در خرمشهر اعلام كرد: قبور درنظر گرفته شده تنها بر اساس تهديدات زمين‌پايه دشمن است.

7. +

در خبر ها آمده بود: وزير نيرو گفت رئيس جمهور شخصا دستور داده است براي صرفه جويي در مصرف برق، در جلسات هيئت دولت هيچ گونه لامپي روشن نشود.

8. +

آقای هرش که مدعی حضور نیروهای ویژه آمریکایی در ایران شده بود، در گفتگو با برنامه 'World Today' رادیو سرویس جهانی بی بی سی عنوان کرد ماموران آمریکایی نفوذ کرده به ایران "از سوی رئیس جمهور آمریکا اجازه دارند که اگر بتوانند در مسیر یک فرد تروریست قرار گیرند، او را بربایند یا بکشند."

او در پاسخ به این سوال که برای آنها "تروریست" به چه معنی است، گفت: "اهدافی که من از آن اطلاع دارم شامل دانشمندان هسته ای ایران می شود." 

+ نوشته شده در 23:41 توسط محمد.
دوشنبه بیستم خرداد 1387
انتخابات ریاست جمهوری آمریکا؛ اسراییل، ایران

 یک:

 + همیشه نامزدهای نهایی رییس جمهوری آمریکا در جمع  AIPAC (American Israeli Political Activity Committee) سخنرانی می کنند. باراک اوباما (چهارم ژوئن) و جان مک کین (دوم ژوئن ) در این جمع سخنرانی کردند ، فرکانس کلمات به کار برده شده را در زیر می بینید:

Obama mentioned in his AIPAC speech

Iran 29 times
Palestinians 11 times
Iraq 10 times
Syria 5 times
Hamas 4 times
Lebanon 3 times
Hizbollah 1 time

McCain mentioned in his AIPAC speech

Iran 31 times
Iraq 13 times
Hezbollah 8 times
Lebanon 5 times
Palestinians 4 times
Hamas 4 times
Syria 1 time

دو:

+ اوباما چند ساعت بعد از انتخاب شدن گفت:« تهدیدی بزرگ تر از ایران برای اسرائیل، صلح و ثبات منطقه وجود ندارد.»

سه:

+ ایران دیگر " آس" ندارد. اسراییل دقیقاً در روزی که قیمت نفت در بازارهای جهانی بار دیگر رکوردی تازه و البته بی‌سابقه بر جای گذاشت، از حمله «اجتناب‌ناپذیر» به ایران سخن گفت...

چهار:

+  «عاقبت سیاست اوباما و احمدی نژاد به کجا خواهد انجامید؟»

بطور تاریخی تقارن عجیبی است بین افزایش فشار بر روی مسئله هسته ای و تند شدن شعارهای ضد اسرائیلی (و در مقطعی مسئله هالوکاست) توسط احمدی نژاد. توضیح این پدیده به این صورت است که سیاست دولت احمدی نژاد اینست که در مقابل هر بحرانی که آمریکا برای ایران بوجود می آورد دست به ایجاد بحرانی متقابل بزند. انتظار این است که اعمال سیاست "بحران سازی متقابل" باعث گردد که آمریکا از موضع تهاجمی به یک موضع تدافعی کشانده شده و حداقل بطور مقطعی عقب نشینی نماید...

بی شک یک هدف برک اوباما از اتخاذ این موضع سوپر عقاب گونه جلب حمایت لابی اسرائیل بوده است. طرح موضوع "بیت المقدس به عنوان پایتخت اسرائیل" در حالی که دو سال پیش آخرین دو کشور یعنی کاستاریکا و ال سالوادور که در بیت المقدس سفارتخانه داشتند نیز به تل آویو نقل مکان کردند چشمان بسیاری را از حیرت گرد کرد...

مخلص کلام اینکه ادامه استفاده از ورق هسته ای با اتکاء به گزارش اخیر آژانس توسط غرب از یکسو لابی اسرائیل را به پیروزی خواهد رساند و از سوی دیگر نیز جریان فکری احمدی نژاد بیشترین بهره را خواهد برد. ولی سئوال بزرگ اینست که تا کی این وضعیت نه جنگ و نه صلح که سخت ناپایدار بنظر می رسد قابل تداوم است؟ آیا با وجود همه فرضیاتی که ذکر آن رفت گزینه منطقی تری برای ایران وجود دارد؟

 

+ نوشته شده در 13:37 توسط محمد.
یکشنبه پنجم خرداد 1387
رییس‌جمهور آینده‌ی ایران می‌نویسد!   (نوشته کوروش ضیابری متولد ۱۳۶۹)

+ نوشته شده در 17:32 توسط محمد.
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387
 «  کتاب در کشورهای خارجی یک کالای مصرفی است، که مردم یکبار می خوانندش و می اندازند کنار، اما در کشور ما کتاب یک کالای سرمایه ای است که مردم آن را نگاه می دارند، آن را همانند یک شی گرانبها حفظ می کنند و بارها از آن استفاده می کنند، نه اینکه تا کتاب را خواندند رهایش کنند.»

باورت می شود این را وزیر فرهنگ مملکت عزیزمان در رادیو گفته باشد. آن هم در جواب اینکه چرا  تیراژ کتاب در کشور عزیزمان- ایران- به طرز فاجعه آوری پایین است؟! 

استدلال فوق را درآورده که یعنی تیراژ کتاب اصلا ربطی به کتابخوانی ندارد. و علاوه کرده سرانه ی کتاب خوانی در ایران - کشور عزیزمان- روزی ۲ دقیقه است.

 از وبلاگ صادق.

+ نوشته شده در 2:1 توسط محمد.
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
قیصر میدان دار شد.
 زندگی در حاشیه از قیصر امین پور را الان دیدم.

بین میدان کاج و سرو در سعادت آباد،یک میدان هست، چون نزدیک شهرداری منطقه دو  ست می گویند میدان شهرداری. از دیروز شده میدان " زنده یاد قیصر امین پور".

+ نوشته شده در 12:31 توسط محمد.
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387

این را بهمن نوشته؛

 

 سال دوم يا سوم راهنمايي بود. هفته ي اول يا دوم سال. نيمکت آخر ته کلاس تنها نشسته بودم که پسري ناآشنا وارد کلاس شد. تازه وارد بود و انتقالي از رشت. مو بور و رو سرخ.  چشمانش با خجالت کلاس را گشت و کنار من متوقف شد. آهسته آمد جلو و پرسيد :«اينجا جاي کسيه؟» «نه» «مي تونم اينجا بشينم؟» من من کردم. نمي خواستم کسي کنارم بنشيند. «آره مي توني.» بي آزارترين بغل دستي دنيا کنارم نشست. يک سالي همان جا بود و بعدتر با رحيم و پيمان قاطي شد. هيچ گاه صميمي نشديم اما هيچ گاه تندي اش را نديدم. هميشه مثل همان روز اول آرام بود و خجالتي.کنکور که قبول نشد شروع کرد درس خواندن. اين بود که يک سال بعد از ما دانشگاه آمد. همين شريف عمران مي خواند. گاه به گاه که به تصادف همديگر را مي ديديم سري تکان مي داديم که يعني سلام. يادمان هست که يکديگر را مي شناسيم. يک بار هم که رحيم آمده يود دانشگاه ما سه نفري بيشتر ياد گذشته ها کرديم و خيال آينده ها.ديشب با نااميدي سراغ وبلاگ محمد رفتم که حالا دير به دير تر از هميشه مي نويسد. لينک هاي بالاي صفحه اش را نگاه مي کردم بيشتر به اين هوا که ببينم محمد چه ها مي خواند. به مطلبي لينک داده بود با عنوان «گردابي چنين هايل». از سر کنجکاوي کليک کردم. وبلاگ سعيد باز شد که از بازي بودن دنيا مي ناليد. نوشته بود پسري يک هفته پيش از رشت راه افتاده سمت تهران و نرسيده. کالبدش را حالا پيدا کرده اند و دليل مرگ را نمي دانند. نوشته بود اعلاميه ترحيم پسر را ديده که اصالتا رشتي بوده و سال بالايي شان در دبيرستان. لرزيدم که سال بالايي سعيد اين ها که ما بوديم. گشنم دنبال کسي که اصالتا رشتي بوده باشد و چيزي يادم نيامد. خواستم همان نصفه شبي از سعيد بپرسم که ترسيدم. ترسيدم جوابي بدهد که شنيدنش سخت باشد.صبح مرتضي را دانشکده ديدم. اول نمره QA اش را پرسيدم بعد اينکه «راستي اين چي بود سعيد توي وبلاگش نوشته بود؟» مرتضي مي دانست که پسري رفته است و بازنگشته است. يعني آمده است که بيايد و نرسيده است. اسمش را پرسيدم و نمي دانست. جدا شديم  و مشغول روزمره. چند دقيقه بعد از مرتضي اس ام اس آمد. ساده بود و صريح:«امين وندائي.»***کجاي اين دنياي لعنتي ايستاده ايم؟ به چي بنديم؟ چقدر يادمان بيايد که دغدغه هامان از سر تا ته حقير است. به مويي و بنديم و انگار نه انگار. غصه ي چه مي خوريم. نگران چه هستيم... آن لعنتي که از رگ گردن به ما نزديک تر است خدا نيست، عزرائيل است... 

+ نوشته شده در 2:11 توسط محمد.
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید

 بسیار خرفت شدم، هر چه الان فکر کردم اولین موقعیت دوستی ما چه بود یادم نیامد. ولی حدودا قبل از مهر چهار سال قبل بود. یعنی هزار و پانصد و خرده‌ای روز دوستی، معمولا توی ذهنم تا یازده هزار روز هم جلو می‌روم... 30 سال. اما نکبت‌بارترین کاری که در زندگی‌ا‌م می‌شناسم عهد دادن است... خودت یک‌بار‌گفتی از همان لحظه‌ای که آدم به کسی می‌گوید دوستش دارم، عذاب وجدان دارد چون دروغ‌گو شده. تازه این حرف هم همه‌اش نیست؛ من از ماندن نمی‌ترسم، از رفتن هم نمی‌ترسم، فقط نمی‌دانم چرا باید بمانم یا بروم؟ حالا اگر این معنی را می‌دهد که رفاقت را دست کم گرفته‌ام، شاید این بس باشد: بعد از غم رویش، غم بیهوده خورانند...

 امروزمحمد توی نمایشگاه گفت: من می‌‌خواهم بهترین نویسنده‌ی ایران باشم. بهش گفتم: باید با من رقابت کنی. خندیدیم...خیلی کیف کردیم. شاید محمد خیلی ساده ازدواج کند و فوق‌ لیسانس بخواند بعد یادش برود نویسنده شود، چیزی تغییر نمی‌کند، چون این سرنوشت محمد است نه محلی برای آرزوهای من. یا خود من که تو بهتر می‌دانی حتی راننده اتوبوس شدن هم دورم نیست...از اصفهان بر‌می‌گشتم یک‌جا راننده ماشین را نگه داشت برای امضای برگه‌های پلیس راه قبل از پیاده شدنش چند کلمه برای مسافرها حرف زد، مثلا گفت که ما راننده‌ها هم حالیمان می‌شود، پشتش قوز داشت، باور کن یک رهبر تمام عیار توی آن لباس آبی شوفری گیر افتاده بود. یعنی مساله آدم‌هاست، هیچ‌چیز دور نیست. حالا اگر آن راننده، آینده‌ی یکی از دوستانم باشد همان قدر اهیمت دارد که اگر نویسنده‌ای باشد.

 آخرش که چی؟ امشب به ‌جای آنکه عصبانی‌ام کند، غمگین‌ام می‌کند. از نظر من خیلی ساده است ما بیشتر از آنکه راجع به دوستی حرف بزنیم باید دوستی کنیم. اما اگر نرنجیده باشید، نه تو و نه آن دوست دیگرمان چقدر همه چیزعالی می‌شود.

+ نوشته شده در 2:18 توسط محمد.
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
+ جامعه‌اي كه روياهاي جمعي‌اش را از دست داده باشد،‌ جامعه خطرناكي است...
+ نوشته شده در 19:43 توسط محمد.
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
درباره‌ی انتخابات روز جمعه: دوم

 مهمترین ویژگی مدلی که ارایه شد، پذیرفتن قانون‌اساسی و به طور کلی وضعیت فعلی است. و نتیجه می‌گیریم که قانون به همراه وضعیت فرهنگی و تاریخی ما، نهاد الیگارشیک با مرکزیت رهبری را تشکیل می‌دهد. این پدیده میل به قدرتمند شدن دارد  تا جایی که تمام نهادهای مدنی جنبه‌ی کاملا صوری (نمایشی) پیدا می‌کنند. در نمودار زیر که وضعیت الان ما (دموکراسی‌صوری) را نشان می‌دهد، بردارهای قرمز میل دارند تا هر چه بیشتر مجلس، دولت (و خبرگان) را به توده الیگارشیک شبیه کند و این میل کاملا طبیعی است. ابزارهایی مثل؛ بررسی صلاحیت، کارهای رسانه‌ای صدا و سیما، استفاده از نیروهای نظامی و نهادها و موسسات فرهنگی و ظرفیت مساجد [ به شکل‌های پست قبل مراجعه کنید].  در بعضی شرایط دولت هم در توده متراکم و الیگارشیک حل شده و به قدرت آن اضافه شده. اما بردارهای زرد جهتی را نشان می‌دهد که این نهادها به صورت طبیعی دارند. و با فاصله گرفتن هر یک از این نهادها در مقابل الیگارشی سنتی، در کارکرد و ماهیت بهتر می‌شوند. تا به شبه‌دموکراسی برسیم. شبه‌دموکراسی به این دلیل گفته می‌شود که مثلا کمونیست‌ها یا سکیولارها توانایی شرکت در این سیستم را نخواهند داشت یا در مورد مجلس خبرگان که ماهیتا  جایی برای روحانی‌ها است.

   تنها نیروی بیرونی که بردارهای زرد را ایجاد - یا تقویت - می‌کند، رای‌دهنگان هستند. یعنی رای مردم است که می‌تواند مقدار استقلال این نهاد‌ها را از توده‌ی الیگارشیک ( همه‌‌چیز خواه) تعیین کند. این یک تعبیر سیاسی از رای است برای سنجیدن تاثیرش بر دموکراسی.

  لازم است دوستانم این نکته را دقیق بگیرند که منظور دموکراسی مصطلح در جامعه‌شناسی سیاسی است، یعنی گروه‌هایی بتوانند با فرصت‌های برابر کنترل مجلس و دولت را در دست بگیرند. و این نهادها از ماهیت متغیر الیگارشی سنتی مستقل باشند و تصمیمات خود را اجرا کنند. که در این راه قانون اساسی ما مشکلات جدی دارد، ما برای حرکت در قانون اساسی که به نظر من تنها راهی است که وجود دارد (به غیر از شورش و جنگ و انقلاب و مردن!) چاره‌ای نداریم جز آنکه با رای خود این نهادهای مدنی را کمی بلغزانیم  البته در محدوده‌‌ی خط قرمزی که قانون اساسی این نهاد‌ها را محصور کرده.

 

 

  درباره‌ی انتخابات مجلس هشتم؛ مشکل من با استدلالی است که می‌گوید صرفا اگر به مخالفان احمدی‌نژادی رای بدهیم، سود کرده‌ایم. این حرف یک دروغ کوچک است، چون سعی می‌کند مخاطبش را مجاب کند به رای دادن، ولی نه با دلیل درست. احمدی‌نژاد یک مشکل موقتی بود و مساله‌ش تمام شده است. از طرفی مخالفان او خیلی هستند و از همه جور.

 ما برای اینکه به یک راه حل پایدار  برسیم باید از مدلی که درست کردیم استفاده کنیم و همیشه دنبال استقلال مجلس و دولت در مقابل الیگارشی سنتی (که کاملا سیال است و گاهی حتی دولت یا مجلس یا هر دو را شامل می‌شود) باشیم. لذا مخالفت با احمدی‌نژاد معنای خاصی نمی‌دهد یا دست‌کم کافی نیست.

 همچنین به نظر من ماهیت انتخابات یک حرکت سیاسی است و اولویت اول در رای دان برای نخبه هاباید پیش بردن نظام سیاسی ایران به سمت دموکراسی باشد. [به آخرین تصویر پست قبل نگاه کنید.]

+ نوشته شده در 4:51 توسط محمد.
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
درباره‌ي انتخابات روز جمعه

  احمدي‌نژاد لولو نيست، پس دليلي ندارد ما ازش بترسيم و نتيجه بگيريم اگر در انتخابات مجلس به مخالف‌هاي او راي بدهيم امتياز گرفته‌ايم!  البته به فکرم مي‌رسد که بايد منافع مشترکي ميان من و مخالف او(مثلا: عماد افروغ يا صادق خوش‌چهره) وجود داشته باشد که اين حمايت را منطقي کند، اما اشکالي در اين تاکتيک هست.

 براي اين که حرف تکراري نباشد لطفا " احمدي‌نژاد مثل آب توبه " بهمن دارالشفايي را بخوانيد.  لازم است تا قسمت‌هايي از کتاب  " ديباچه‌اي بر جامعه شناسي سياسي ايران " را بگويم:

 

 در يک تصور کلي ازساختار قدرت در ايران؛ اول: از جهت ايدوئولوژيک ويژگي‌هاي دولت جامع‌القوا را دارد اما در عين حال عناصر نهادي و سلسله مراتبي خاصي که معمولا با آن همراه است را نداشته. دوم: از جهت ساختار قدرت ويژگي‌هاي نوع نظام سياسي معروف به دموکراسي صوري( نمايشي) در آن مشهود است. سوم: در سالهاي دهه‌ي 70 ويژگي‌ها و عناصري از نوع نظام سياسي شبه‌دموکراسي در آن تکوين يافت... ص: 48

 روي هم رفته آنچه به نظام جمهوري اسلامي در شرايط متحول خود، خصلت دموکراسي‌صوري يا شبه‌دموکراسي مي‌بخشد، عملکرد و استقلال نهاد‌هاي دموکراتيک آن در مقابل اليگارشي سنتي حاکم بوده است، تسلط اليگارشي سنتي بر اين نهادها ماهيت نظام سياسي را به دموکراسي‌ صوري متمايل مي‌سازد؛ در مقابل استقلال نسبي آنها از اليگارشي سنتي، شاخص اصلي گسترش شبه‌دموکراسي است. ص: 56

  قانون اساسي؛ قواي حاکم در جمهوري اسلامي يعني قوه‌ي مجريه، مقننه و قضاييه زير نظر ولايت مطلقه امر و امامت امت، بر طبق اصول آينده‌ي اين قانون اعمال مي‌گردند.(اصل 57) بنابراين مجلس نمي‌تواند قوانيني وضع کند که با اصول و احکام مذهبي مغايرت داشته باشد.. شوراي نگهبان مسئول تضمين رعايت اين اصل است. فقهاي شوراي نگهبان نيز از جانب رهبر منصوب مي‌شوند. بر طبق اصل 93 ، مجلس شوراي اسلامي بدون وجود شوراي نگهبان اعتبار قانوني ندارد، حق تفسير قانون اساسي نيز از آن شوراي نگهبان است. (اصل 98). صلاحيت نامزدي رياست جمهوري نيز بايد به تاييد شوراي نگهبان برسد. ص: 58

 بر طبق اصل 107 تعيين رهبر به عهده خبرگان است، اما شرايط خبرگان و کيفيت انتخاب آنها براي نخستين‌بار بوسيله فقهاي اولين شوراي نگهبان مشخص شد و پس از آن هر گونه تغيير و تجديد نظر در آن قانون در صلاحيت مجلس خبرگان قرار گرفت. بر طبق اصل 110 مهمترين اختيارات ولي‌فقيه عبارتند از:تعيين سياست‌هاي کلي نظام و نظارت بر اجراي آنها، فرماندهي کل قوا؛ نصب و عزل فقهاي شوراي نگهبان و ريس قوه قضاييه و رييس ستاد مشترک و فرمانده کل سپاه، حل مسايل و بحرانها از طريق مجمع تشخيص مصلحت، عزل رييس جمهور پس از صدور راي مجلس مبني بر عدم کفايت وي. رييس جمهوري در حدود وظايف خود در مقابل رهبر و مجلس مسوليت دارد و استعفاي خود را نيز به رهبر تقديم مي‌کند. مجموعه روابط نهادهاي سياسي اصلي در قانون اساسي جمهوري‌اسلامي را مي‌توان به شکل زير نمايش داد:

 

 مدل بشيريه تنها مدلي نيست که از قانون اساسي ايران برداشت شده، اما دياگرام بالا از نص قانون اساسي ايران بر ‌آمده. بنابراين اگر با مستندات و جمع‌بندي او از نوع نظام سياسي جمهوري‌اسلامي موافق نيستد، مي‌توانيم با توافق روي همين دياگرام، مدلمان را بنا کنيم. تاکيدم روي عبارتي است که آبي شده بود. در  برداشت من از اين مدل؛ که ويژگي اصلي‌اش حرکت در قانون اساسي جمهوري اسلامي است تنها راه ممکن براي حرکت به سمت دموکراسي؛ استقلال نهاد‌هاي دموکراتيک آن در مقابل اليگارشي سنتي است. نهاد‌هاي دموکراتيک در اينجا يعني: نمايندگان مجلس، رييس جمهور، هيات دولت به واسطه رييس جمهور، و منتخبان شوراي شهر و تا حدودي خبرگان . اليگارشي سنتي يعني: رهبر، شوراي نگهبان و تمام نهاد‌هاي که رياستشان مستقيم يا با واسطه توسط رهبر تاييد مي‌شود.

 خب براي اينکه ایده را بهتر بفهميم- البته بهترين راه خواندن خودکتاب است-  نمودار بالا را ساده مي‌کنيم، تصوير قانون اساسي ايران با جداسازي نهادهاي دموکراتيک از اليگارشيک:

در تصوير فوق روابط تا جاي ممکن ساده شده و سعي شده تا نتيجه فرآيندها به صورت بسته‌ای در سبد يک گروه قرار بدهد، رديف دايره‌‌هاي سفيد رنگ که در پايين جايگاه رهبري قرار دارد مي‌تواند از نهادهاي دموکراتيک تاثير بپذيرد.

تنها راه ممکن براي حرکت به سمت دموکراسي، استقلال نهاد‌هاي دموکراتيک آن در مقابل اليگارشي سنتي است. اما براي فهم معني استقلال نهادها به نمودار ديگري نياز هست؛

 اين نمودار که مي‌شود به آن نمودار حاکميت گفت. نشان مي‌دهد که الگوريتم قانون اساسي ايران اجازه مي‌دهد که تمام نهادهاي مستقل به صورت متراکمي یکی شوند.  تمام ابزار و نيروهايي که در دست نهاد اليگارشيک هست را با بردار قرمز نشان داده شده و مرکز وارد کننده‌ي اين نيروها شورای نگهبان فرض شده. بردارهای زرد نيرويي است که اين نهادها را به سمت خارج مي‌کشاند.

 در نتيجه مي‌شود چهار نوع نظام سياسي موجود را در مورد قانون اساسي ايران به کار بست و به شکل زير نشان داد؛

 

 

ادامه: قسمت دوم.

+ نوشته شده در 3:18 توسط محمد.
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
همیشه نوک زبانم بودی

  امروز ساعت سه تقاطع همت و شریعتی بودم، از فرط بیکاری فکر کردم الان باید کجا بروم؟   بیکاری که انگار روز اول خلقت باشد فقط می‌خواستم بدانم کاری که باید انجام بدهم چیست،  ویرم گرفته بود بیایم خیابان آزادی، تنها کاری بود که دلم می‌خواست انجامش دهم. نیامدم. خریت کردم. نوک زبانم بودی.

+ نوشته شده در 1:39 توسط محمد.
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386

 متن اصلی مصاحبه سروش با مایکل هوبینک +، ترجمه فارسی رادیو زمانه از مصاحبه + ، متن منتشر شده در سایت آفتاب که بعضی قسمت ها را حذف کرده +

جوابیه‌ها:

یثربی +، مظاهری سیف +، بهاءالدین خرمشاهی +، ایازی +، قایمی‌نیا +، جعفر سبحانی + ، مهاجرانی +

مرتبط:

پاسخ سروش به سخنان پاپ +، گوشه و کنایه مجید مجیدی + و + و +، درد دلی با مجیدی +، بساط تکفیر +

 جواب سروش به سبحانی +

حرف نوری همدانی +

نامه دوم جعفر سبحانی +

زمان و تجربه مومنانه ( دکتر کاشی) +

پاسخ عبدالعلی بازرگان +

حواب سروش به نامه دوم سبحانی +

+ نوشته شده در 12:54 توسط محمد.
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
+ از علی دایی تا شیخ محمد عبده

+ نوشته شده در 1:48 توسط محمد.
یکشنبه پنجم اسفند 1386
نوبل من چی شد؟

حسابی ریده‌ام. این خلاصه تمام قسمت‌هایی است که از زندگی‌ام نمی‌دانید. البته پشیمان نیستم. شاید هم باید این جمله را کاملا برعکس تعبیر کرد.

 سه سال قبل یک تابستان معلم مدرسه بودم به همه‌ی بچه‌ها گفتم راجع به خودشان بنویسند تا بگذاریم روی سایتی که خودشان درست می‌کردند.یک از بچه‌ها متن 20 خطی‌اش را اینجوری شروع کرده بود؛ « ما پنج خواهر و برادریم که در یک خانه 60 متری زندگی می‌کنیم. و اصلا هم خانه‌مان کوچک نیست!» لابد بزرگترین دغدغه بچه، کوچکی خانه‌شان بوده و از بس که برای جبران آن، عکس مطلب را به خودش تلقین کرده بود یا پدر و مادرش چنین کرده بودند، در اولین جمله خودش را لو داده بود. در صورتی که به مثال‌هایی که من در کلاس گفتم اصلا شبیه نبود و هیچ لزومی درباره‌ی وضع خانه‌ها نبود.

 پس شاید بشود این پشیمان نیستم من را هم یک جور سانسور دستگاه روانی من تعبیر کرد که می‌گوید اتفاقا کاملا پشیمانم. ام بعد از این پشیمانی از خودم می‌پرسم در مقابل که یا چه؟

 و یا اینکه چرا آدم خطاهای جبران‌ناپذیری می‌کند. و اصلا جبران ناپذیر یعنی چه؟ و چه کسی گفت که نمی‌شود جبران کرد؟ لابد چون ما 24 و 25 ساله‌ها و دختر و پسرهای همه‌ی کره‌ی زمین  با هم پیر می‌شویم. و 5-6 ساله‌ها و 10-12 ساله‌های حریص جای ما را می‌گیرند.

هنوز نمی‌فهمم چطور می‌شود که یکی اشتباه می‌کند، کدام جای راه را اشتباه می‌رود یا جا می‌ماند، می‌دانم قبلش لال می‌شود...دیگر زبانش را نمی‌فهمیم...شاید مضطرب شود و چشمانش به قول آن مرحوم وق‌زده شود. اما بعد زیر پایش خیس و مرطوب می‌شود و شاید چشمه‌ای بجوشد، نه از ترس...نه این قدیمی‌ترین تجربه کودکی است که دوباره آن را باز‌می‌یابد...وضعیت شفاف یک جنین در رحم زن است. مثلا در ماه نهم؛تمام شیرینی که پلک‌های بسته یک جنین در رحم زن تجربه می‌کند. سکوت، تاریکی و خلآ...با چشمان تمام بسته، با ملاج و نسوج هنوز خام و نبسته‌ی مغز. منظورم چنان آرامشی است.

 یا یک نوزاد 4، 5 ماهه قبل زمانی که متوجه می‌شود پدرو مادرش در حال ترک اتاقند، اضطراب دارد. می‌روند چراغ خاموش می‌شود و نوزاد خو می‌کند به تاریکی، تنهایی. به نظرم از پایدار ترین لحظه‌های حیات انسان در زندگی‌اش است. و از تناقض حرفم غافل نیستم؛ یک انسان بالغ که توانایی تامین امنیت و نیازهای حیاتی‌اش را دارد، شانس بیشتری برای زنده ماندن دارد، بنابراین اصطلاح وضعیت حیاتی پایدار شایسته اوست.

 حرف سر آدم‌هایی بود که از اجتماع جا می‌مانند، تغییر می‌کنند...حرف سر تنهایی بود.

تو که نگاه می‌کنی، تو که می‌پرسی، تو که قضاوت می‌کنی، تو که ملامت می‌کنی،تو که می‌گویی و می‌روی. تو که تویی و من که منم. تو که مصلوب می‌کنی و من که مصلوب می‌کنم و ما که مصلوب می‌شویم.

 به این ترتیب پایدار‌ترین وضعیت حیاتی بعد از چنان آرامشی که انسان جنین تجربه می‌کند، باید متعلق به نزدیکترین لحظه به مرگ باشد. آنجا که بار دیگر آن تنهایی اصیل را می‌مزد، مزه می‌کند، می‌مکد، می‌چشد، به یاد میآ‌آلبزربیبیسببیخلحکتیسخبی‌‌آورد. و دوباره مثل یک جنین عاجز است از بیان.

+ نوشته شده در 2:58 توسط محمد.
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
 بی.بی.سی:

تلویزیون ایران در اسفند سال 1361 تصاویری از یک اسیر ایرانی در یکی از اردوگاههای اسرا در عراق پخش کرد که در مقابل دوربین خبرگزاری فرانسه به خانم گزارشگر این شبکه خبری تذکر می داد تا حجاب اسلامی را رعایت کند و رو سری به سر کند...ادامه

+ نوشته شده در 15:19 توسط محمد.
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
سخت‌تر

 یک قسمت از مصاحبه صادق طباطبایی با اعتماد‌ملی امروز خواندنی بود، شاید بعدا به چشم‌تان نخورد.

  ماجرا از این قرار بوده که؛ در زمان جنگ داخلی لبنان امام موسی به عرفات که رییس گروه الفتح بوده توصیه می‌کرده که در مسایل داخلی لبنان دخالت نکند تا با لبنانی‌ها جنگ داخلی پیش نیاید و اسراییل نفع ببرد. یک شب عرفات زنگ می‌زند که امام موسی را ببیند...چمران و صادق طباطبایی همراه امام موسی صدر به دفتر یاسر عرفات وارد می‌شوند؛

[ نقل قول از طباطبایی:]

 او (عرفات) برافروخته و ناراحت بود و به محض اینکه آقای صدر را دید گفت: "شما همواره می‌گویید که خویشتن‌داری کنم ولی با این شرایط چطور ممکن است؟! ببینید برای من چه هدیه‌ای فرستاده‌اند. " در گوشه‌ای از اتاق جعبه‌ای با کادو‌پیچی بسیار شیکی قرار داشت، آقای صدر به سمت جعبه رفت و دید که سر یک بچه شش‌ماهه فلسطینی در آن قرار دارد. یاسر عرفات گفت: " حالا من جواب پدر،مادر و خانواده این بچه را چه بدهم؟ " آقای صدر به او گفت: " تو یک مجاهد هستی، گاهی در زندگی یک مجاهد شرایطی پیش می‌آید که نجنگیدن سخت‌تر از جنگیدن است..."

 

+ نوشته شده در 0:7 توسط محمد.
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
 + فکر کنم اگر قرار باشد در این ده روز یک مطلب اساسی بخوانید، باید مقاله دکتر کاشی باشد که در ویژه نامه روزنامه اعتماد منتشر شد.

انقلاب اسلامي و منطق موقعيت حاشيه در جهان مدرن

+ نوشته شده در 12:44 توسط محمد.
چهارشنبه دهم بهمن 1386
+ برای آزادی دانشجويان بازداشت شده شریف
+ نوشته شده در 18:34 توسط محمد.
دوشنبه هشتم بهمن 1386
برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گويد
به بلبل کرد اشارت گل که تا اشعار برگويد

به سرو سبز وحی آمد که تا جانش بود در تن
ميان بندد به خدمت روز و شب ها اين سمر گويد...

صدا

+ نوشته شده در 17:37 توسط محمد.
یکشنبه هفتم بهمن 1386
Eli Eli Lema Sabachthani
و گذر نکرد خوابی: + و +

 تقدیم به تصویر قاب خاتم بالای مهتابی اتاقم؛

 تاریخ با تو تبخیر شد

وقتی که افتادم از جمّاز

همین.

 

با یک سلام دوباره می‌شدم

و توبه مزه ی شیر تازه می‌داد

گاهی

شانه به شانه‌ی تو می‌راندم

در حوالی حجاز

که تصویر او را دیده بودم، میان زورق روی آب.

 

بگذار اعتراف کنم

همیشه...

حتی اگر مسواک هم نمی‌زدم، تو را پیدا می‌کردم

قبل از خواب.

 

شاید  تقصیر از بید باشد

که در زمستان بیشتر می‌لرزد.

 

 

 

  کلیسای وانک - آذر ۸۶

+ نوشته شده در 22:30 توسط محمد.
سه شنبه دوم بهمن 1386
From Gaza, with Love
+ این وبلاگ از غزه این روزها می نویسد.

+ نوشته شده در 18:9 توسط محمد.
شنبه بیست و نهم دی 1386
+ تراژدی و حماسه شیعی ( دکتر جواد کاشی)
+ نوشته شده در 3:16 توسط محمد.
جمعه بیست و هشتم دی 1386
+ بودجه نظامی آمریکا (وبلاگ شهیر)
+ نوشته شده در 1:51 توسط محمد.
یکشنبه بیست و سوم دی 1386
+ سید جعفر شهیدی

(بالاترین)

تکمله:گزارش از مراسم خاکسپاری!!! (وبلاگ توحیدلو)

+ نوشته شده در 18:20 توسط محمد.
شنبه بیست و دوم دی 1386
افت فشار گاز
جیک جیک مستونت بود. فکر زمستونت بود؟!
+ نوشته شده در 0:23 توسط محمد.
دوشنبه هفدهم دی 1386
زمین سبز و سفید

 دیروز که بعد امتحان پیاده تا انقلاب می‌رفتم، تعبیر به نظرم کاملا جدیدی درباره ساعت ( یا زمان) به ذهنم رسید. اما الان توی پاراگرف آخر یک فصل از یک کتاب جمله‌ای‌خواندم که آن تعبیر کشنده‌ام  کاملا بی مزه شد. به هر صورت هر دوتایش را نقل‌میکنم. " ما به این دلیل روی کره زمین زندگی می‌کنیم که از زندگی لذت ببریم. به حرفهای کسانی که به شما چیزی غیر از این می‌گویند گوش ندهید." فکر بین‌راهی آزادی تا انقلاب هم این بود: ثانیه‌ها جلوی چشم شما جان می‌دهند. اصلا عقربه‌ی ساعت که روی آن صفحه دور می‌زند درست مثل یک گیوتین ثانیه‌ها را گردن می‌زند - از روی هر ثانیه که رد می‌شود سرش را می‌برد- عمر قتل عام ثانیه‌هاست.

بی‌خیال همانطور که ونه‌گوت گفت به حرف‌های کسانی که به شما چیزی غیر از این می‌گویند گوش ندهید.

  توی پیاده‌روی جلوی نرده‌های اوقاف – نزدیک تقاطع نواب و آزادی - صحبتم با علی راجع به مدرک دانشگاه به کله‌م زد. همانطور که از تاریخ تمدن می‌دانیم باید بدوی ترین مدرک (degree : درجه. متشکرم که زبان انگلیسی حرفم را تصدیق می‌کند! ) در ارتش‌ها ایجاد شده باشد مثلا فرمانده‌ها یک تکه پارچه سرخ به بازوشان گره می‌زدند. هنوز درجه بندی ارتش شکل بدوی خودش را حفظ کرده و تمام افسر‌های دنیا ستاره‌ها را می‌گذارند روی شانه‌شان، جایی که جلوی چشم همه باشد، و البته جلوی چشم خودشان. من قسم می‌خورم که اگر قانون روزی همه‌ی نظامیان را مجبور کند که ستاره‌‌هاشان را فقط روی شانه‌ی چپ‌شان بگذارند، دست کم دو- سوم افسر‌های دنیا لوچ شوند.

بحث ما با علی سر مدرک دانشگاه ‌هاروارد و ام.آی.تی بود.

 اگر معنی پست‌داک(PostDoc) دانشگاه هاروارد را نمی‌فهمید، واقعا دانشجوی خرفت و احمقی هستید. در یک محیط نظامی رضایت بخش‌ترین چیز برای فرمانده این است که همه‌ی سرباز‌ها معنی ستاره‌های روی شانه‌اش را خوب می‌فهمند. بنابراین یک صورت بدوی از مدرک در ارتش‌ها وجود دارد.

 دقت کن، عزیزم!  این مثال می‌تواند به تو کمک کند نقش مدرک و علم را سوا، سوا برای خودت بررسی کنی.

#      

 انتخابات آمریکا هم نتیجه‌ی مرحله‌ی اولش در آیوا افتضاح بود. برگزیده‌های واقعا وراجی هستند. نفر اول جمهوری‌خواه‌ها یک کشیش هست و نفر دوم دموکرات‌ها یک خالی‌بند. این اوباما 46 ساله هم وفتی‌ که میانگین سن کاندیدا‌های جمهوری خواه‌ 61 سال و 8 ماه و برای دموکرات‌ها 60 سال و 8 ماه هست، از جنبه‌ی استقلالش به عنوان یک رییس‌جمهور آدم را نگران می‌کند. 

  در نتیجه اگر آدم به اندازه کافی وقت داشته‌باشد و در مجرای تنفس خودش نشاشیده باشد ( بحران نبود اکسیژن و به اصطلاح زمین سبز) حتما در علوم سیاسی خواهد شاشید.

 توضیح درباره‌ی مساله سوپر روشنفکری زمین‌سبز، یک پاراگرف دیگر از ونه‌گوت؛

" فکر می‌کنید رومی‌های باستان آدم‌های خوش‌ذوقی بودند؟ ببینید چقدر اعداد‌شان احمقانه بود. یکی از فرضیه‌ها، دلیل زوال و سقوط آنها را سربی بودن لوله کشی‌ها می‌داند. ریشه کلمه‌ی لوله کشی (Plumbing) کلمه پلومبوم است، که معادل لاتین سرب است. سرب باعث مسموم شدن انسان‌ها می‌شود و چنین مسمومیتی آن‌ها را تنبل و احمق می‌کند."

 مساله اکسیژن خیلی شبیه داستان لوله‌کشی هست.

#

 خب، کی خسته ا‌ست؟

  امروز یک برف حسابی آمد، در تهران. بچه‌های مجتمع ما آدم برفی درست کردند، بعد خرابش کردند، یکی از بچه کوچک‌ها یک گوله برف را که سفت شده از جای گردن آدم برفی برداشته می‌گوید: " این چی شه؟ " مثلا یعنی کجاش هست؟ - آخر بچه‌ی چهار ساله آدم برفی را باور می‌کند.- گفتم: بغضش. چرت گفتم! بعد خوشم آمد. بغض؛  یک گوله برف،  باید همانجا باشد.

 امشب حیدری در گفتگوی خبری گفت: خواهش می کنم پیرها این روزهای برفی توی خانه بمانند، ما که درکشورمان تقریبا ۱۵۰ روز تعطیلی داریم این دو سه روز هم رویش.

#

  میدان انقلاب نقش مرکزی در مسیر من پیدا کرده. دیشب که داشتیم از طرف دیگر یعنی از میدان فردوسی پیاده برمی‌گشتیم. نشد کوروش را قانع کنم، چرا مرگ بد است؟! گمانم یک دلیل پیدا کرده‌ام که نشود ردش کرد. ببین قبول داری همه‌ی کسانی که می‌میرند، زنده به گور می‌شوند، یعنی زنده زنده می‌میرند.

  لذا یک آرزویی به دل من شخصا هر وقت که بمیرم می‌ماند که چند ثانیه‌ای صحنه را عقب ببرند تا بگویم: متاسفم که مُردم.

#

  بهمن گفت همینجوری هر چی به فکرمان رسید بنویسیم، همانطور که می‌بینید؛ این خط آخرش هست.

+ نوشته شده در 3:24 توسط محمد.
چهارشنبه دوازدهم دی 1386
نوشتم، شفته شد.

 کودکی‌ام را بالای درخت گردو دیدم، روی آن شاخه‌ای که حالا تا روی حوض آمده. و به غیر از این یکی درخت بقیه کاملا خشک شده بودند، حتی ذغال کباب‌مان را دایی از جوب همان‌ها درست کرده بود.

 مسافت فاصله‌اش را از دست داده، این از نزدیکی دیوار ته حیاط می‌فهمم. قبلا این طور نبود؛ حیاط جلویی کفش از موزائیک بود و حیاط عقبی کفش از آجر ضربی، ان موقع هیچ وقت از اینجا – جلوی ایوان- دیوار ته حیاط را نمی‌دیدم.

دیگر این که چلچله را همینجا فهمیدم، بعد در فارسی دبستان گفتند چلچله همان پرستوست. سار را هم. یک چراغ بزرگ توی حیاط بود که اصلا هم پیر نشده است، رویش یک سرپوش هست که درز بزرگی دارد، پرنده‌ها اسمشان را همانجا می‌گفتند.

 توی جاده گفتم؛ نکند مرگ ، توقف عدم باشد. فهمیده‌ام مرگ از زمان به دنیا آمدن شروع شده. بعد به معنی که پیاژه کشف کرد؛ زاییده شدن ما هیچ وقت تمام نمی‌شود. کودکی که پیر می‌شود.

 برق رفته، سه نفری نشسته‌ایم و نور چراغ گاز اینجا را روشن کرده. بقیه نوری که حالا نیست باید کاملا اضافی بوده باشد، چرا که در روشنایی چیز‌هایی بیشتری گم می‌شد تا حالا در سایه.

انقدر کتابخانه‌ها را جلوی چشم هم آوردیم که فهمیدم اصلا ناراحت نمی‌شوم اگر موریانه‌ها کارشان را از همین حالا شروع کنند و تمام کتاب‌ها را بخورند به غیر از جلدشان. چون در این‌صورت هیچ چیز تغییر نخواهد کرد.

  آینه هم موجود وقت نشناس دمدمی مزاجی است! آخر فقط برای دستشویی رفته بودم. کمی راز کارش را کشف کرده‌ام ازاین دو جمله  ساخته شده : هنوز که هنوز از خودم خلاص نشدم. دوم: بالاخره خودم را نشناختم.

 صحیفه برایم مثل یک مکعب مستطیل سبز می‌ماند، چهار زانو رویش می‌نشینم وسط زمستان. نمی‌دانم تقصیر زمستان است که آماده می‌شوم. جاده‌ی ابریشم من از عراق شروع می‌شود به عراق هم تمام می‌شود.

 می‌توانستم دستم را توی جیبم کنم و ازش رد شوم، گذشته آدم‌ را دلتنگ می‌کند. همین.

+ نوشته شده در 3:33 توسط محمد.
سه شنبه یازدهم دی 1386
+ اتو بیوگرافی "بی‌نظیر بوتو" (pdf)
+ نوشته شده در 15:15 توسط محمد.
شنبه یکم دی 1386
30 آذر
یلدا ؛

این سال‌ها چرا ؟

قد تو، آب‌می‌رود.
+ نوشته شده در 1:54 توسط محمد.
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
پاییز و باز دانشگاه

 

+ نوشته شده در 16:15 توسط محمد.
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
باورت می شود قرن من!
همچو فرها بود کوه کنی پیشه ما؛ +
+ نوشته شده در 16:13 توسط محمد.
سه شنبه بیستم آذر 1386
پاییز ! تو هم زجر میکشی؟












+ نوشته شده در 2:12 توسط محمد.
سه شنبه بیستم آذر 1386
پیامک، برجک
یوسف فروشان که خرند.

یوسف خران تا چه خرند؟

#
یک آشنایی به دوستم سپرده بود که به من بگوید.



+ نوشته شده در 1:35 توسط محمد.
جمعه شانزدهم آذر 1386
نفرین ابدی بر ...

آنهایی که از این قضاوت دفاع می‌کنید، خدایی بنشینید کلاهتان را قاضی کنید، گذ‌شته‌تان [ مثلا حوالی 13 سالگی را] را بکاوید بعد هر چقدر دلتان خواست گه زیادی بخورید.

+ نوشته شده در 23:48 توسط محمد.
Check Page Ranking