تبليغاتX
سادگي: قصيده نه، غزل شايد
سادگی
قصیده نه، غزل شاید (سابق)
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
من فقط احتمال جنگ را جدی گرفته ام
روز شمار وقایع قبل از جنگ عراق ( علی اصغر شفیعیان)

حمله ی تصادفی به ایران (علی معظمی)
 
در جنگ همه می بازیم ( نیما)

البرادعی ایران را به سوی جنگ می برد  (بهنام قلی پور)

دشمن عزیز  ( حسین شریف)

#

می خواهم شبیه کاری که برای محط زیست در blogactionday.com انجام شد، برای جنگ احتمالی ایران و آمریکا انجام دهم. مثلا باعنوان anti war blog action یا " واکنش وبلاگی ضد جنگ".

راهنمایی کنید مرا.

+ نوشته شده در 12:19 توسط محمد.
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
کنسرت گروه عارف

کنسرت گروه موسیقی "عارف" به سرپرستی پروپز مشکاتیان از 6 تا 9 آذرماه ساعت 20در تالا ربزرگ کشور برگزار می شود. سنتور؛ پرویزمشکاتیان، نی؛ حسن ناهید؛ تار؛ کیوان ساکت و حمید‌رضا نور‌بخش به عنوان خواننده، بقیه‌ی افراد گروه اینجا

 

فروش بلیت از روز 24 آبان ماه در سایت www.aref.ir

+ نوشته شده در 13:7 توسط محمد.
شنبه دوازدهم آبان 1386
خطای باصره؛ تمدن چشم‌ها

 نگاه می‌کنید و نمی‌شناسید. نگاه می‌کنید به جا نمی‌آورید. نگاه می‌کنید و زیبایی را نمی‌بینید.

شما فقط به درد خواندن اعلامیه می‌خورید.

چشمهایم؛ که می‌دانم نمی‌بیند!

 من " زبان"را دوست دارم. همین طور زبانشناسی را. تا حالا نتوانسته ام اشکالی به زبان بگیرم. این چند بند پایینی هم مطایبه‌ای بیشتر نیست:

  شاید بشود گفت که کشف زبان لزوما به دلیل شکوفایی تمدن آدم ها نبوده، مسلم است که زبان برای این بوجود آمده که آدمی بدان نیاز داشته، این درست! میگویم شاید شکوفایی زبان بعد از زوال کارایی چشم ها بوده. یعنی زمانی که چشم ها برای تامین لایه ی پنهانی زبان(مثلا ژرف ساخت) کافی نبوده اند.

  بیاییم جلوتر[ یعنی بعد از شکل‌گیری زبان] یک مثال ملموس بزنیم: ببین تو تاریخ را خوانده ای، یا راجع به فلان پدیده، فلان آدم شنیده ای و بسیار مشتاق به دیدنش. بعد یک روز آن چیز را می بینی و نمی شناسی و بسیار شده است که جاخورده باشی و بگویی آن نیست که من فکر می کردم. اگر دقت کنی هر ماه چند بار تکرار می شود. [ و باز تاریخ به تو روی دست زده. ] این یک پدیده است که برای همه ی ما هر روز تکرار می شود. چون ذهن ما به ازای آنچه شنیده یا خوانده - با استقرایی مبتنی بر خاطره هایش - تصویری میسازد. اما این تصویر با واقعیت تطابق ندارد. بعد زبان به شکل امروزش به کمک می آید. مثلا یک آدم ژولیده ای کنارت هست و به او محل نمی‌گذاری. بعد یکی که هر دوی شما را می‌شناسد، رو به سوی شما و اشاره‌کنان به جانب او می‌گوید "جناب انیشتین". 

  خطای باصره‌ی دوران ما این است. چشم ها کارشان را درست انجام نمی دهند. وضع از این هم بدتر است:

 برای جبران چنین کاستی‌ها : فونت ۷۲ ، رنگ قرمز، عربده، آندر‌لاین و حروف برجسته را اختراع کردند. تمدن ما "تمدن اعلامیه" است!

  می‌شود فرضیه ابلهانه‌ای را که بالا گفتم به این صورت تغییر داد که: زبان در ادامه‌ی مسیر تکاملش می‌رود سراغ چشم‌ها. چشم‌ها باید دقت پیدا کنند[ بتوانند ببینند] و گرنه همین جور زبان باید به خودش ملزومات احمقانه اضافه کند. (مثلا :فونت و رنگ در حوزه ی نوشتار ). آن وقت دیگر لزومی ندارد برای اینکه آدم بفهمد یک تصویر زیباست، ده خط درشت زیر هر تابلو بنویسند که فلانی و فلانی گفته اند این زیباست، معرکه است و به این دلایل. نه کاربرد های مطلقا زاید زبان به دلیل ضعف چشم ها زیاد شده. یعنی الا زبان دارد در "رو ساخت" رشد می‌کند نه در" ژرف ساخت". اما ژرف ساخت متحول می‌شود جون فکر انسان تغییر می‌کند و همه‌ی این کاستی‌ها را جایی انباشته می‌سازد.

  بدین معنی شاید کمال تاریخ زبان آنجا باشد که دیگرچنین ترکیبی نداشته باشیم: « نکند خودش نباشد؟! »

+ نوشته شده در 12:13 توسط محمد.
پنجشنبه دهم آبان 1386
من می‌ترسم چون نمی‌فهمم! پس می‌سوزم.

  دارد نزدیک به دو سال می‌شود، که برای 6،5 نفر از دوست‌هایم، ناخواسته هی از جنگ حرف زده‌ام. یک جور تب است که می‌آید تمام وقت و مطالعه و گپ‌های آدم را به خودش مشغول می‌کند و می‌رود. یعنی در این  2 سال مستمر نبوده، هر دفعه یکی- دو ماه عود کرده و رفته.

 محمد‌جواد کاشی، استاد دانشگاه[ یک وقت با سعید حنایی کاشانی اشتباه نشود. ]، در وبلاگش نوشته:

« به دلیل طبع کاشی‌ام، ترسو هستم. اما باور کنید اگر چیزی را فهم کنم، تا حدود زیادی قادر به کنترل احساس ترس خود هستم. زمان جنگ، از بمب دشمن ترس طبیعی داشتم، اما در عین حال از اینکه این بمب‌ها حاصل مقاومت در مقابل دشمن متجاوز است، احساس غرور می‌کردم و این خود، تا حدود بسیار از حس ترس من می‌کاست.
از سرکوب و زندان و اعمال محدودیت در زندگی می‌ترسم. اما من سرکوب و زندان و محدودیت را فهم می‌کنم. به هر حال در عرصه منازعه سیاسی در یک کشور جهان سومی، نمی‌توان از حکومت انتظار داشت لبخند بزند و در مقابل رقیب خود از موازین اخلاق سیاسی تجاوز نکند. من سرکوب را فهم می‌کنم و به همین جهت حس ترس من در حد و اندازه‌هایی نیست که شاکله روحی و روانی‌ام از هم گسیخته شود.
 اما ترس من از اینکه ماجرای ما با آمریکا به یک جنگ منتهی شود، چندان شدید و فراگیر و فلج کننده است که قدرت تامل و نوشتن و تمرکز بر امور را از دست داده‌ام. شدت ترس من تنها به این جهت است که به هیچ روی مساله را فهم نمی‌کنم. نمی‌دانم به کدام سو می‌رویم. در مقابل چه چیز، برای تحصیل چه چیز مقاومت می‌کنیم. و اصلاً این کارهایی که می‌کنیم مصداق مقاومت است یا نه.»

 دیگر اینکه مانی ‌ب - که در وبلاگش به تنها موضوعی که فکر می‌کند جنگ است یا به طور دقیق‌تر انقدر جنگ فکرش را مشغول می‌کند که برای مطلب دیگر جایی نماند – یادداشتی نوشته : من هم می‌ترسم.

 بخوانید لطفا: کاظم، محمد حسین ...

#

  آقا، این واژه‌ی " نسل سوخته" تا به امروز معنی‌اش بر ملا نشده بود. مثلا می‌گفتند ما نسل سوخته‌ایم چون جنگ شد، بعدش هم مدام ترس از جنگ. وجه تسمیه‌اش این نباید باشد.

 اگر آدم کاری از دستش بر نیاید چه می‌شود؟ می‌سوزد چه سوخنتی. " نسل سوخته" یک جور طنز است، خیلی ترکیب با مزه‌ای است، من‌بعد ازش خوشتان خواهد آمد.

#

اهل کاشانم...

#

یادداشت را بخوانید، بعد بروید: من هم می‌ترسم.

+ نوشته شده در 0:3 توسط محمد.
چهارشنبه نهم آبان 1386
+  [یعنی چه؟]
+ نوشته شده در 13:21 توسط محمد.
سه شنبه هشتم آبان 1386
سه‌شنبه؛ چه سنگین! چه سرسخت!
امیدورام 10 سال دیگر یک جمعی برای یک عکسی دور هم بیایند، که بگویند: 
« ما هنوز آدم نشده ایم.»

 

# [ باید بگویم لینک های پایین به عبارت بالا ربطی ندارد. این پایینی ها بعدا یکی یکی اضافه شد.]

 

هوای ناحیه ی ما همیشه بارانی است.

٫

شفیعی کدکنی  [از احوالش امروز صبح]

، 

و قاف

حرف آخر عشق است.

آن‌جا که نام کوچک من

                      آغاز می‌شود.  [یادداشت مهدی قاسمی]

،

درد های من جامه نیستند تا ز تن در آورم. [متن کامل شعر امین پور] 

،

سه‌شنبه؛ چه سنگین! چه سرسخت!

،

[ خاطره ی  شمس]

،

دستور زبان عشق

 ،

یادداشت محمد کاظم کاظمی

+ نوشته شده در 11:40 توسط محمد.
دوشنبه هفتم آبان 1386
قرنیه‌ات را چند می‌فروشی؟! قربانت

حیدر رضایی آدم، گلُی است. قبلا گفته‌ام عکاس ( خبرگزاری) مهر است. برای زشت‌ها، ندارها، فراموش‌شدگان و به قول فرید جداافتادگان، کمک جمع می‌کند. ( +)

 

#

 آنها که ایتنرنت پر سرعت دارند. این مستند یک‌ساعته در مورد " فروش کلیه در کشورمان" تماشا کنند.

 

+ نوشته شده در 17:59 توسط محمد.
یکشنبه ششم آبان 1386
سلام، موسی!

 « به دام انجام اعمالی می‌افتیم که به آنها اسم می‌دهیم، و به دام چیز‌هایی می‌افتیم که به خاطر آنها به دار آویخته می‌شویم، و با این همه چه بسا که روح جان سالم به در ببرد- و خدا کند که از محکومیت‌ها و طناب‌دار [روحمان] جان سالم به در ببرد!»

 بهترین جمله‌ای است که "جوزف کنراد" گفته، یعنی اگر فقط همین یک عبارت را در رمان " لرد جیم" گفته بود بس بود. "چه بسا که روح جان سالم به در ببرد." سوالی کلیدی که از مواجه با واقعیت، در ذهن انسان مطرح می‌شود. جدای همین اثری که جمله متعلق به آن است، در کتاب "جنایت و مکافات " حداقل در 150 صفحه‌ی پایانی کتاب دعوایی که راسکلنیکف با خود دارد و باید بفهمد و قبولش بسیار سخت است همین است؛ " خدا کند که روحمان از طناب‌دار جان سالم به در ببرد! " و داستایفسکی این کلنجار را با خودش دارد و به نظر من همه‌ی اثر را خلق کرده که خودش به این جمله اعتراف کند. که آدمی بفهمد ممکن است بعد از قتل و جنایت روحش نجات پیدا کند!

#  2

 حقیقتش از زمانی که "لرد جیم" را خواندم این جمله را عجیب دوست می‌دارم و به نظرم جمله‌ی بلندی است؛ یک اعتراف طاقت‌فرسا برای آدم مجرم، و از طرفی مساله‌ای بسیار نفهمیدنی و زمخت برای انسانی که خود را مخاطب آن نمی‌یابد.

 حالا چه شد که امشب یادش افتادم؟ داشتم از جزء بیستم کتاب قرآن، سوره‌ی قصص(28) را می‌خواندم به داستان موسی رسیدم، که از شماره 14 تا 37 روایت می‌شود. [ متن سوره‌ی 28 ام. ]

 - موسای جوان وارد شهری می‌شود، دو نفر با هم دعوا می‌کنند و او به میان می‌رود و به جانبداری از آن کسی که می‌شناخته، به دیگری مشتی جانانه می‌زند که طرف را می‌کشد. موسی می‌گوید" این کار من وسوسه‌ی شیطان بود" و ادامه می‌دهد: " پروردگار من! به خودم ستم کردم. مرا بیامرز." و بعد مابقی داستان که موسی از شهر فرار می‌کند. و نزدیک به 10 سال را نزد جناب عمران به سر می‌برد تا مخاطب وحی خدا می‌شود که ماجرا را می‌دانید.  و باز در آیه‌ی 31 ام، موسی از آن مساله بیم دارد و البته تردید. اما فرمان خدا قاطع است.

 # 3

 اسرار عزل را نه تو دانی و نه من.     

+ نوشته شده در 19:29 توسط محمد.
شنبه پنجم آبان 1386
شخم زدن دل‌گشا؛ بسی گُل که خار شود.

 شده است تا حالا از گل بدت بیاید؟ گل توی باغچه را می‌گویم. یک باغچه‌ی گل رز که دورش سنگ چین شده باشد، و گل‌هایش شکفته. نه قاعده‌اش این است که خوب است، خوشایند است مخصوصا اگر گلستان باشد.

 من امروز جلوی دانشکده اتفاق تازه‌ای در خودم  دیدم. از گل بدم آمد حتی میل داشتم که چند شاخه‌اش را بشکنم. و همین را از نیما شنیدم که می‌خواست گل‌ها را له کند.

برای آنها که نمی‌دانند«دل‌گشا» چیست؛ یک محوطه‌ی چمن نسبتا بزرگ است جلوی دانشکده کامپیوتر. جای خوشایندی است که آدم‌ها می‌نشنید درش و میان آن چند تا درختی که هست حرف می‌زنند.

 یک سری مریض هستند که نمی‌توانند این را ببیند، اصلا با تجمع انسان در زمینه‌ی سبز مشکل دارند، اولش این باغچه را انقدر آب می‌دادند که اگر کسی نشت غرق شود. اما فایده نکرد. حالا امروز کل باغچه را شخم زدند بعد با سنگ‌چین‌های حصار، باغچه را طوری افراز کردند که مبادا یک نفر آنجا بنشیند. شاید 4، 5 میلیون تومان هزینه فقط برای آن که آدم‌ها ننشیند و لذت نبرند. ببینید فرقش این است گل می‌کارند، باغچه درست می‌کنند برای اینکه آنجا ننشینی و دل و رویت گشوده نشود، خدای ناکرده!

 

#

  فکر کردم این مصرع فردوسی که: «هنر خار شد، جادویی ارجمند» شاید معنی‌اش این نبوده که هنر در آن زمان مهم نبوده، یا کلا وجود نداشته. شاید هنر یا زیبایی از عمق مبتذل می‌شده، تغییر می‌کرده؛ به قصد آدم استفاده نمی‌شده. وگرنه گل که زیبا بود، باغبانی که هنر بود. تشکر می‌کنم که خاطره‌ها را یکی یکی از ریشه می‌کنید.

عکس‌های امروز: 1 ، 2، 3، 4

   

+ نوشته شده در 22:58 توسط محمد.
شنبه پنجم آبان 1386
+ صفحه موضوع داغ بالاترین: آیت ا..صانعی

+ نوشته شده در 15:12 توسط محمد.
چهارشنبه دوم آبان 1386
این طبع روان گاهی، نم پس ندهد...آری.

جلال جان تو سر آتش نشسته بودی، خنده‌ات نمی‌آمد! [ پی‌نوشت دارد.]

والاه، من هم زیر برف نا‌یستاده‌ام، چگونه سرم سفید می‌شود؟

شبیه هم هستیم، مگرنه!  

 

#

 آقا یک چیز می‌گویم خدایی نه توش نیاورید؟!

- به ما آدم بودن را یاد ندادند.

                             بد کردند. خیلی بد.

 

#

 امشب هوس کردم، دختر داشتم. بعد به خیالش می‌گفتم:

 دخترم بند دل غمگینم...

 

#

کی شعر تر انگیزد؟

               خاطر که حزین باشد.

کی؟

 

[ پی‌نوشت: حبیبه جعفریان: صفحه اول زندگینامه جلال از قول خودش نوشته بود؛

 چگونه لبخند بزند، مردی که بر آتش نشسته است.]

+ نوشته شده در 3:38 توسط محمد.
Check Page Ranking