برای مهدیِ دوستم:
مهدی وقتی که غیرتی میشوی سرخ میشوی و میدانم که به راستی هم خلقت اینطوری است. و خب دربارهی زرینکلک با هم حرف زدیم. و خودمان خوب میدانیم. بعد از آنروز تا چشمم به مطلب زیر افتاد به یاد جنابعالی افتادم. دوست دارم به گوش خیلیها برسد. مخصوصا محمد و حسین همان pat & mat خودمان در علم و صنعت. ( توضیحات)
□
« خاطرش آسوده بود؛ یعنی در آن ساعت، پای چیزی که مستقیما از بیرون بر او تاثیر بگذارد در میان نبود - و البته خواننده میداند که او در نقطهای خارج از ذهنش تمامی نتایج بیرونی انتخابش را مثل دنبالهی یک ستارهی دنباله دار میپذیرفت – از سویی خودش را میدید، آنچنان که آرزو کرده بود چند سال دیگر باشد، و از دیگر سو در خیال؛ دستهایش را دور گردن او میاندخت و همین طور بدنش را با تمام بدن او مماس میکرد.
اینجا برایش دشوار میشد. در واقع چیزهایی انقدر ارزشمند و واقعی که بتوانند با این میل او هماوردی کنند، وجود نداشتند، مگر خودخواهی! همان وکیل مدافع تمام آروزهای انسان.
به زبانی ساده؛ وضعیتش شبیه وزنه برداری بود که میداند اگر چند سال دندان بر جگر بگذارد، اگر صبر کند، خواهد توانست وزنههایی را بلند کند که تا به حال هیچ قهرمانی بالای سر نبرده، به شرط آنکه تا آن زمان به خودش صدمه نزند. اما دریغ که حالا درست در جادهای که او قدم میزد، پاره سنگی نه چندان بزرگ برای یک قهرمان، سر راهش بود. اگر بلندش میکرد برای بدن نحیفش در آن زمان لطمهها بسیار داشت؛ در آینده شاید دیگر نتواند قهرمان شود. و این خیال خودخواهی او را درش بیدار میکرد.
با این همه مثالی که گفتم، بسیار ناقص بود. چرا که انسان انتخاب میکند میان خودش و چیز دیگری برای خود. »
--- در جستجوی زمان از دست نرفته ---
کامل بودن یک تراژدی است،باید اشتباه کنی.
- که پند بگیرم؟
نه، که فرق واقعی و غیرواقعی را بفهمی.