□
+ كلاشينكف ديجيتال، دو جمله از احمدينژاد - درباره ناوگان آمريكا در خليج فارس- انتخاب كرده. تا عملكرد مشاعر وي را ارزیابی كند.(+)
+ تحميق مردم؛ به خصوص بند اول، از يادداشتهاي كاوه.(+)
+ به نقل از وبلاگ دوپا: متن و فيلم سخنراني احمدينژاد (+)
« ..يك خانم دبيري چند وقت پيش با من تماس گرفت كه آقاي فلاني، ما در مدرسه مون يك دختر بچه 13 ساله – 16 ساله كلاس سوم دبيرستان، رشته رياضي فيزيك ، اومده ميگه "خانم دبير، من تو خونمون انرژي هسته اي رو كشف كردم...»
□
آخرين بار دقيقا دو هفته قبل بود كه وحيد نظري را ديدم، يعني دور يك ميز با هم شام خورديم. و ديروز بعد از ظهر - سوار ماشين، حوالي ميدان ونك– بهمن خبر مرگش را گفت.
اولين چيزي كه به ذهنم آمد تصوير ناقص سهشنبهي دو هفته قبل بود دور ميزي كه نشسته بوديم. و به سرعت اجزاء آنشب با تمام تلاش ذهنم – در يكي، دو دقيقه اولي كه اسير خبر شده- جمع شد تا تصوير كاملتر شود.
تاثير عميقي كه خبر مرگ وحيد برم گذاشته، برايم متعجب كننده است و بيش از حد انتظارم. – و خب براي آنها كه نميدانند لازم است بگويم؛ بين ما نه صميميتي بود نه نفرتي، و فقط همان كشش محسوسي كه دو نفر بعد از چند بار يكجا بودن در جمعهاي غريبه نسبت بههم پيدا ميكنند. و تقريبا هر وقت او را ديدم در جمع 81 ايهاي برق بوده به واسطه دوستان مشترك.- و حالا فكر ميكنم جنبهي تكان دهندهي اين خبر جداي فقدان يك آشنا، در اين عبارت بود: "وحيد خودكشي كرد، خودكشي موفق! "
و فهمش اصلا سخت نيست، كه وقتي درست دو هفتهي قبل او، چند ساعتي، روبرويت – طرف ديگر ميز - نشسته باشد و آنقدر نزديك! تصور اينقدر نزديكي و در عين حال بيگانگي، سينهي آدم را فشار ميدهد.
وحيد، امروز تشییع شد.
□
اي كاش! قبلا براداران كارامازوف را خوانده باشيد، يا لااقل پدر زوسيما را بشناسيد و معني بلند اين عبارات را حالا حس كنيد؛
پدر زوسيما ناگهان از جا برخاست. آليوشا، كه از فرط دلهره براي پير دير و ديگران، تا اندازهاي پريشان حواس شده بود، موفق شد زير بازوي او را بگيرد. پدر زوسيما رو به سوي دميتري فيودورويچ نهاد و چون به او رسيد، رو به رويش به زانو افتاد. آليوشا انگاشت كه از ضعف افتاده است، اما چنين نبود. پير دير، روشن و قاطع، آنقدر روي پاهاي دميتري فيودورويچ خم شد كه پيشانيش با زمين مماس شد. آليوشا چنان بهتزده شد كه نتوانست او را به وقت برخاستن دوباره، ياري كند. لبخندي كمرنگ بر لبان پير دير بود، با تعظيمي همه جانبه به مهمانانش، گفت: "خداحافظ همگي مرا عفو كنيد! "
...
پير دير، در ادامهي گفتار، به آليوشا گفت: " برخيز، پسر عزيزم. بگذار نگاهت كنم. به خانه رفتهاي و برادرت را ديدهاي؟ " بر آليوشا عجيب مينمود كه پير چنان دقيق و با اطمينان ميپرسد، آن هم دربارهي فقط يكي از برادرانش – منتها كدام يك؟ پس شايد هم ديروز و هم امروز او را به خاطر آن برادر فرستاده بود.
آليوشا جواب داد:" يكي از برادرانم را ديدهام."
- منظورت برادر بزرگتر است، كه ديروز به او تعظيم كردم.
آليوشا گفت: ديروز ديدمش ولي امروز نتوانستم پيدايش كنم.
- براي يافتنش شتاب كن، باز هم فردا برو، همه چيز را رها كن، و بشتاب. شايد هنوز فرصت داشته باشي از چيز هولناكي جلوگير كني. ديروز به رنج بزرگي، كه در كمين اوست، تعظيم كردم.
ناگهان ساكت شد و انگار در انديشه شد. كلماتش غريب بود. پدر يوسف، كه شاهد صحنهي ديروزي بود با پدر پايسي نگاهي رد و بدل كرد. آليوشا از اين پرسش خودداري نتوانست كه: " پدر و استاد، كلمات شما بسيار مبهم است... اين رنج بزرگ، كه در كمين اوست، چيست؟ " صدايش ازهيجان ميلرزيد.
"مپرس. چنين مينمود كه ديروز چيز ترسناكي ديدم... انگار تمامي آيندهاش از چشمانش خوانده ميشد. نگاهي به چشمهايش آمد- آن نوع نگاه كه از آنچه آن مرد براي خود تدارك ميبيند، فوري وحشت زده شدم. يك بار يا دو بار در عمرم شاهد چنان نگاهي در چهرهي مردي بودهام... طوري كه گويي نقش سرنوشت آيندهاش در آن بود، و افسوس كه آن سرنوشت روي داد. آلكسي[آليوشا]، تو را به سراغ او فرستادم، چون خيال كردم چهرهي برادرانهات ياريش ميدهد. "
-- برادران كارامازوف، ترجمه صالح حسيني، ص 110 و 398 --
□
پريروز بعد از شنيدن خبر رفتيم توچال- سه نفري- تا بهمن و علي كمي دلشان سبك بشود. موقع برگشتن بعد از ايستگاه يك، توي دامنه اين درخت را ديديم. بعضي وقتها آدم دنبال دليل ميگردد.

امسال چندبار با علي رفتيم سينما. بعد از تماشا حرف ميزديم؛ نه مثل دو تا كارشناس، كه معمولا گفتگو درباره فيلم هم نبود! معمولا يك مزهاي بعد از فيلم ديدن زير زبان ميآيد، آن مزه تبديل به حرف ميشود. براي همين حرفهامان با واسطه به فيلمها مربوط ميشد.
حالا فصل جشنواره رسيده، طرح داستان فيلمها را روي سايت رسمي خواندم، بعد اسم نويسنده و دست آخر كارگردان را معيار گرفتم. تجربه 7- 8 ساله جشنواره رفتن، به علاوهي آن مزهها ميشود اين هفت تا فيلم؛
▪ تك درختها (سعيد ابراهيميفر)
▪ اقليما (مهدي عسگرپور)
▪ گوشواره (وحيد موساييان)
▪ پابرهنه در بهشت (بهرام توكلي)
▪ پاداش سكوت (مازيار ميري)
▪ اتوبوس شب (كيومرث پوراحمد)
▪ بيش از 1000 واژه (سولو آويتال- اسراييل)
□
+ اگر بخواهیم مسايل ديگر – سابقه، پيشكسوتي و بازيگرها - را در نظر بگيريم، اينها بايد خوب باشند؛
سنتوري (داريوش مهرجويي)، پاركوي (فريدون جيراني)، قاعده بازي (احمدرضا معتمدی)، اخراجيها (مسود دهنمكي)، رييس (مسعود كيميايي).
+ سايت رسمي جشنواره فيلم فجر (+)
+ صفحه ويژه سایت ايران اكتور (+)
+ مقاله روزنامه اعتماد، راجع به فيلمهاي ايراني امسال (+)
+ چرا مينويسم؟ نوشته " جرج اورول"
«...سوژههاي يك نويسنده را عصري كه در آن زندگي ميكند، تعيين ميكند -لااقل در مورد زمانههاي پرآشوب و انقلابي مثل وضعيت كنوني ما صادق است– ولي نويسنده قبل از اين كه دست به قلم ببرد ميبايست رفته رفته رفتاري عاطفي بيابد كه ديگر گريزي از آن نتواند. بيترديد وظيفة يك نويسنده است كه طبع خود را نظم بدهد و با لجبازي در مرحلة ناپختگي در جا نزند. ولي اگر كلاً از تأثيرهاي اولية خود بگريزد، كشش نويسندگي را در خود كشته است. نياز به امرار معاش به كنار، فكر ميكنم براي نوشتن چهار انگيزة مهم وجود دارد، در هر صورت براي نثر كه وجود دارد. درجات اهميت اين انگيزهها در هر نويسنده متفاوت است و در زمانهاي مختلف سهم هر انگيزه در هر نويسنده مطابق اوضاع زندگي، تغيير ميكند...
هر كسي لطف كند و آثار مرا وارسي كند خواهد ديد كه حتّي جايي كه مستقيماً تبليغاتي است، مطالب بسياري دارد كه يك سياستمدارِ تمام وقت آنها را بيربط ميداند. من نميتوانم و نميخواهم ديدگاهي را كه در بچگي نسبت به دنيا به دست آوردهام، كاملاً كنار بگذارم. تا زماني كه زنده و سالم هستم به احساس پرقدرتم نسبت به نثر، علاقة شديدم به ظاهر كرة زمين، لذت بردن از موضوعات اساسي و يادداشت برداري از اطلاعات بيفايده ادامه خواهم داد. فايدهاي ندارد كه اين جنبه از وجودم را سركوب كنم. وظيفة من آن است كه از طريق فعاليتهاي عمومي و غير شخصي كه به اجبار در اين دوره روي دوش همگي ما گذاشتهاند، علايق و بيزاريهاي ريشهدارم را آشتي بدهم...»
+ زبان فارسی؛ وطن اصلی جمالزاده "خسرو ناقد"
پاراگراف زير نقل از جمالزاده است كه در مقاله آمده؛ کاری ندارم که "وطن من گستره پهناور زبان فارسی است" چقدر عمق فلسفی دارد؟! یا اصلا تنها با این فکر میشود رمانی مثل برادران کارامازوف خلق کرد؟ اما به نظرم حداقل لازم است.
«...ژنو بلاشك يكی از قشنگترين شهرهای دنياست (بعضی اشخاص معتقدند كه قشنگترين شهر است) و من هم زنِ خوب و خانه خوب و مزاج سازگاری دارم ولی تنها ماندهام و گاهی اين تنهايی معنوی بهجايی میرسد كه آن شعر معروف بر زبانم جاری میشود كه نه در غربت دلم شاد و نه رويی در وطن دارم...
در هر کجای جهان که باشم، وطن من گستره پهناور زبان فارسی است. من هويت خود را در گستره اين زبان جستجو کردم و يافتم. بهجرأت میگويم که ملّيت و مذهب من هم در زبان فارسی است که معنا پيدا میکند.»
گرفتاري عاشقان دیگر است و گفتار شاعران دیگر.
حد ایشان بیش از نظم و قافیه نیست،
و حد عشاق: جان دادن است.
-- احمد غزالی --
« من تو را برای عشق برنگزیدهام، عشق مرا برای تو برگزیده است.» گمانم قسمتی ار شعرهای "منزوی" باشد، یا چیزی شبیه به این جمله. به هرصورت حالا تفاوتی نمیکند چون این جمله وجود دارد و جایی پرداخته شده! آن چیزکی که دربارهاش مینویسم، عشق نیست نمیدانم شاید هم باشد، مگر"عشق" کمکی میکند؟ یک غریبه.
بدون شرمندگی بگویم؛ من هیچ از این ابهام خوشایند شبیه بخار حمام که برای عشق در کتابها میگویند سر در نمیآورم. اما آن جملهی بالای را خوب میفهمم و میخواهم یک بازی اینجا راه بیندازم؛ به عبارتی بعضی از ارکان جمله را دستکاری کنم. کلا با ابهام خودکفا – که منشأش روان آدم باشد- کاری ندارم. در واقع اینجا دنبال یک چیز قابل درک هستم مثل روش درست کردن کتلت در یک برنامه آشپزی.
من تو را برای عشق برنگزیدهام، عشق مرا برای تو برگزیده است.
جمله سرشار از احترام متواضعانه برای کوکب است. [ توضیح: در اینجا از "کوکب" به جای واژه نامأنوس محبوب یا احمقانه معشوق استفاده میکنیم، چون کوکب دارای گوشت، پوست و نرمهی گونه است و من همیشه میتوانم یک، دو، سه لاخه از موهای کوکب را روی گونهاش ببینم، از طرف دیگر انشا "کوکب" شبیه به "کتلت" است و فرض ما را تامین میکند.] همچنیین اعتراف هوشمندانهی شاعر به بیاختیاریش در این برگزیدن. و حرفم اینجاست؛ برای یک ذهن مهندسی "عشق مرا برای تو برگزیده است" باید باعث تعجب بشود، به نظرم شاعر هم متعجب شده است. تعجب ستایشگرانه شاعر از بابت چشمهایش است! چطور این چشمها آنقدر نکتهسنج توانست ببیند چیزی را که به چشم نمیآمد. او از چشمهایش چنین انتظاری نداشت.
پس چشمها میبینند، اما چه را ؟
کوکب در روستا زندگی میکند،عشق روستا زلال است. زلال، اینجا، مخالف مبهم است.
وقتی چشمها در یکی از گردشهای بی هدف چشم موقع کار کردن، کوکب را قاب گرفته؛ لابد گونههای کوکب گل انداخته بوده و سر و پایش پر از گل شالیزار، کوکب نشای برنج در زمین مینشانده. بعد فصل درو رسیده؛ شالیزار سبز روی زمین ایستاده! درو میکنند زیر آفتاب، باز پا به گل، دامن کوکب گل آلود است. شاید چند فصل متوالی همینطور درو کرده باشند و چشمها پرسه زنان بیآنکه به صاحبشان خبر دهند، تصویرها را جمع کرده باشند.
الهی نوک این قلم بشکند اگر بخواهد تصاویر رمانتیک "صد من یک غاز" درست کند. تصویر بالا لازم بود برای توضیح مکانیسم کار چشمها. هر جفت چشم، هر جفت چشم متعلق به مرد روستایی، یک شعور توضیح ناپذیر با خودش همراه دارد که عشق او را برمیگزیند. برای هر چیزکی اگر ساده باشد، اگر زلال باشد، میشود دلیل آورد. شاید با تامل در احوال خویش، مثلا نوعی روانکاوی.
بگذارید کمی ناز قلمم را بکشم که خاطرش رنجیده شد؛ نه قلم جان! اینطورها هم نیست، الهی نوکت سفت و سلامت باشد. تو در اینجا باید جسور باشی تا همه چیز را ثبت کنی. اما بر حذر باش که در باتلاق ادبی فرو نروی. ما اینجا دنبال یک چیز واقعی هستیم. پس عشق در اینجا مبهم نیست، بر عکس مثل طرز تهیه کتلت مشخص است.
"عشق خردمندانه" – که از آرایه ادبی پارادوکس در معنای کلاسیکش برخوردار است – بر چند دلیل ساده اما والا عشق را میسازد بعد خرد خیلی آرام و حتی با تردید دلایل را مرور میکند و اینها همه ممکن است چون ما دنبال موضوع مبهم، بچهگانه و شاعرانهای نیستیم! در این تفاهم مصلحتاندیشانه میان خرد و چشمها، تنها قسمت سخت کار برای "خرد" فهم این نکته است که عوامل میانمایهای که تحمیل اجتماع و موقعیت تاریخی است و بر زیباشناسی "چشمها" تاثر میگذارد را بشناسد و این بیشتر یک مساله درونی است و اگر خرد شناخت بعد از این جسارت است که والاییها را تامین میکند. [فعلا بس است، این پاراگراف را بعدا توضیح میدهم.]
پاورقی: ع.ص یک جور مخفف است.
سر مقاله Daily News Tribune ، نوشتهی یک دلسوختهی عاقل، به نقل از وبلاگ TheWarZone:
If cooler heads are prevailing in