عمرم به آخر آمد، عشقم هنوز باقی
وز می چنان نه مستم، کز عشق روی ساقی
یا غایه الامانی، قلبی لدیک فانی
شخصی کما ترانی، من غایه اشتیاقی
ای دردمند مفتون، بر خد و خال موزون
قدر وصالش اکنون، دانی که در فراقی
یا سعد کیف صرنا، فی بلده هجرنا
من بعد ما سهرنا، و الاید فی العناقی
بعد از عراق جایی، خوش نایدم هوایی
مطرب بزن نوایی، زان پرده عراقی
خان الزمان عهدی، حتی بقیت وحدی
ردوا علی ودّی، بالله یا رفاقی
در سرو و مه چه گویی، ای مجمع نکویی
تو ماه مشک بویی، تو سرو سیم ساقی
ان مت فی هواها، دعنی امت فداها
یا عاذلی نباها، ذرنی و ما اُلاقی
چند از حدیث آنان، خیزید ای جوانان
تا در هوای جانان، بازیم عمر باقی
قام الغیاث لما، زم الجمال زما
و اللیل مدلهما، و الدمع فی الماقی
تا در میان نیاری، بیگانهای نه یاری
درباز هر چه داری، گر مرد اتفاقی
--- ملمعات سعدی ---
ع.ص یک ترکیب مخفف است، میخواهم به عنوان یک جور برچسب (label) برای به هم چسباندن بعضی پستها، استفاده کنم. مخففش، "من درآوردی" است، خیالتان آسوده. توصیه؛ این فصل را با من بخوان...
□
+ هفتهنامه تایم از 125 نويسنده نامدار جهان درخواست كرده، تا 10 كتاب برتر جهان را كه تا به امروز نوشته شدهاند، معرفي كنند. سپس با بررسي فهرستهاي ارايهشده، 10 كتاب نهايي را كه بيشترين ميزان معرفي را از سوي نويسندگان داشتهاند، در فهرستي اعلام كرده است. (+)
«...خوشمزه است برايتان تعريف كنم كه در همين راستا چند شب پيش يكی از دوستان (با استناد روشن) نقل می كرد كه يكی از استانداران دولت فخيمه در جلسه رؤسای دانشگاههای استان مربوطه سخنان مبسوطی ارائه فرموده اند كه آری علم و دانش چقدر نيكوست و جوانهای ما چه كرده اند در اين عرصه و... خلاصه جناب ايشان مبهوت سخنان خودشان بوده اند كه از دهانشان در رفته است كه: "بله من شنيده ام دختر خانم نابغه ای هستند در كرج كه در خانه خودشان اورانيوم غنی می كنند. آشنايان شان او را به آقای رئيس جمهور معرفی كرده اند و ايشان هم گفته اند برود پيش آقای آقازاده راجع به روش غنی سازی اش توضيح بدهد." خوانندگان عزيز اهل فيزيك اگر اعصابش را ندارند اين حرفها را نخوانند. اما به هر حال اينها واقعيت است. آن آقای استاندار كه يك قدم با هيأت دولت فاصله دارند بالاخره چنين چيزهايی باورشان هست كه آنها را نقل می كنند...»
یاداشت کوتاه "سعید لیلاز " ، اطلاعات آماری بسیار خوبی راجع به سهم نفت دارد!
تصميمهاي استراتژيك با كدام اطلاعات
« جانشين فرمانده محترم نيروي مقاومت بسيج در جايي گفتهاند <تسلط بر تنگه هرمز كه تنها راه عبور بيش از 40 درصد انرژي جهان است، ما را به حدي از قوت و توانمندي رسانده كه شيشه عمر اقتصادي و امنيت انرژي جهاني در پنجههاي پولادين ايران است...»
« ...بنابراين آنچه كه عملا به صورت انتقال انرژي از تنگه هرمز صورت ميگيرد، روزانه 10 تا 12 ميليون بشكه نفت خام است كه حدود 5 درصد تقاضاي انرژي جهان را پوشش ميدهد. اين عدد همچنان به اندازه كافي بزرگ و چشمگير هست كه به تنگه هرمز موقعيتي استراتژيك بدهد اما پيداست كه بر همين قياس، تفاوت ميان 5 درصد واقعي و 40 درصد ادعايي را نميتوان ناديده انگاشت... »
_ من نمیتونم حرفم رو درست بزنم ولی این بابا از اوناس که میتونه منو قیمهقیمه کنه، بدون اینکه عصبانی بشم !
جمله بالا فقط برای این آمده که به نظر خوانندههای متن پایین نیاید که ما داریم درباره یک چیز موهوم و تزیینی که وجود خارجی ندارد صحبت میکنیم. و از طرف دیگر اگر آن چه ازش صحبت میکنیم وجود داشته باشد، باید چه خصلتهایی – برای یک توافق جمعی - داشته باشد ؟
"بزرگواری" صفتی انسانی است، که به کسی که "بزرگی" را حمل میکند (به جای استفاده از حامل است)، داده میشود. "بزرگی" وجود دارد و واقعی است به همان اندازه که جملهی بالا واقعی است! و اگر بخواهیم با استفاده از فشردهترین و در عین حال فراگیرترین جملهها، احساسی که به ما بزرگی را میچشاند، نشان دهیم؛ باز همان جملهی اول متن بهترین است.
اشاره زیادی است، اما بهتر است برای درک موضوع گفته شود: این که آدمی وجود دارد که دشمن خونی شماست – و این موضوعات فکری و ذهنی را هم شامل میشود - اما شما از فرض اینکه بهدست، او کشته شوید، هیچ احساس دلخوری و افسوس در ذهنتان نمیکنید! احساس افسوس نمیکنید چون گمان میکنید؛ بهدست انسان پست و دون مایهای کشته نشدهاید. و این یعنی او آدم "بزرگی" بوده است که دارای آن صفت والایی است که بزرگواری نامیده میشود. باز برای رفع هرگونه ابهامی جملهی پایینی را که یک نفر به دشمنش گفته، بخوانید.
- تو آدم خشنی هستی ولی خبیث نیستی.
خب این مقدمه بود، ادامه دارد...
مقاله پایین تحلیل Marianna Belenkaya روسی است، درباره سخنرانی روز چهارشنبهی(10 Jan) جرج بوش، که سیاست جدید آمریکا در عراق را بیان کرد. نوشتهاش از حیث جامع بودن و اختصار، حرف ندارد. [متن کامل نوشته را بخوانید: + ]
What's new in Bush's strategy in
…Two points in his speech can be accepted without any reservations. The first one is that there is "no magic formula for success in
Bush did not heed the advice of the Study Group on
This does not mean that the
It is perfectly obvious who these allies are - the Gulf nations and
+ این مقاله هم به عنوان نگاه یک آمریکایی، ارزش خواندن دارد؛
Bush's Iraq Plan - Goading Iran into War --Analysis by Trita Parsi --
+ مقالاتی که در سه روز اخیر به تحلیل ایران - با ترکیب سه موضوع؛ عراق ، اسراییل و برنامههستهای- به بهانهی دو حادثه ژورنالیستی ( سخنرانی بوش و دستگیری کنسولگرهای ایران در اربیل) پرداختهاند. بر اساس دستهبندی، گوگلنیوز :
■
الان به سرم زد یک مطلبی بنویسم، با عنوان "جنگ و صلح". برای اینکه آرشیو شود، از خبرهای روزانه، چند مطلب که بوی جنگ بدهد - طبعا آنجاهایی که نام ایران در میان باشد – را در وبلاگ میگذارم.
شماره 182 ماهنامه گلآقا- که نور به قبرش ببارد!
هر چه در آن سايت نشانت دهند گر تو نبيني- به از آنت دهند (+)
□
+ حیدر (رضایی)، برای یک انسان- که بیماری قلبی دارد- کمک جمع میکند. انقدر که فهمیدهام، حیدر عکاس مهر است. (+)
+ گاز شهري آلوده شد ؛ در وضعيت مطلوب حداكثر متان گاز شهري بايد 80 درصد باشد ومابقي آن نيز زوائد است كه اين زوائد بيماريزا و آلاينده است... با استعلامي كه فراكسيون محيط زيست مجلس از سازمان محيط زيست درباره ميزان درصد متان گازهاي خانگي داشته محيط زيست اعلام كرده است، حداقل (دقت کنید، حداقل!) متان گاز خانگي 80 درصد و ضايعات آن 20 درصد است در حالي كه بر اساس نمونهگيريها حداكثر متان 80 درصد و ضايعاتش معمولا بيشتر است. سازمان محيط زيست ناخالصي 20 درصد را در گازهاي خانگي پذيرفته است در حالي كه همان 20 درصد هم مشكل ايجاد ميكند. .. (+)
چند نفر از 82 ایهای دانشکده - کامپیوتر دانشگاه شریف- ، چند وقتی است بر روی رفتارهای وبلاگستان فارسی، طبیعتا از منظر علم کامپیوتر مطالعه میکنند، این مطالعات در شاخه Social Networks Analysis و با استفاده از روشهای دادهکاوی، با همکاری دکتر ادیبی انجام میشود. مرحله اول مطالعات گروه بر روی یک مجوعه داده از 340000 پست و کامنت پرشینبلاگ انجام شده (اطلاعات بیشتر)، خوشبختانه گروه موفقیتهایی بدستآورده و همین الان برای ارایه مقالهشان در یک کارگاه در هند هستند.
این تیم برای پیشبرد کار تحقیقیشان نیاز به یک مجموعه اطلاعات وسیع آماری از وبلاگنویسان فارسی - و همینطور کسانی که وبلاگ میخوانند- دارند. برای اینکار یک فرم نظرسنجی طراحی شده، که شامل 4 سوال آماری است و از اطلاعات شخصی رایدهندگان نمیپرسد. برای کمک به این طرح تحقیقاتی، در نظرسنجی شرکت کنید و لطفا لینک این صفحه را در وبلاگتان بگذارید.
به خصوص اگر وبلاگهای صبا بیقرار، کجا، حرفهای بیمخاطب، بیریا و سطل بازیافت که خوانندههای متنوع و بیشتری دارند، این صفحه را لینک بدهند و به چند نفر توصیه کنند، باعث شروع خوب نظرسنجی خواهند بود.( اجرکم علیالله ( D:
>> صفحه نظرسنجی: (+)
«... معلمی سخت و عبوس را میمانست که میخواست شاگردان را با معرفت آشنا دارد. سخنش قوت و عظمت بیمانند داشت. مثل سیل گران، از بالا به پایین میغلتید و روان میشد. خس و خاشاک لفظ را هم با خویشتن میبرد اما طراوت و تازگی خود را در آن گل و لای از دست نمیداد. با قوت و صلابت سخن میگفت و خواننده خود را در برابر او همچون مردی خرد- جثه میدید که زیر نگاه غول بلند بالایی باشد؛ نگاه غولی خشم آلود، نه بدخواه. این غول خوش قلب خشمآلود هنوز در دیوان او جلوه دارد که با لحنی از خشم آگنده سخن میگوید. این لحن خشم و تغییر که کلام او را قوتی میبخشد آگنده از تاسف و شکایت است. تعجب میکند که تا وقتی مثل دیگران در خواب خوش غفلت غنوده بود، ... مردم بر او مشفق و غمخوار بودند؛ اما از وقتی هوشیاری یافته است از وقتی پای بر سر خشم و شهوت نهاده است، مردم او را باچشم خشم وشهوت مینگرند. او را میآزارند گویی همان مردم مهربان و خوشخور دیروز... که او را با مهر و دلنوازی مینگریستند اکنون یکسره برای او مار و کژدم جراره گشتهاند این نکته البته خشم او را میافزاید و او را بر این مردم سادهلوح نادان...خشمگین میدارد... »
«... ویلارسکی چون دانست که پییر در آریول است هر چند هرگز صمیمیتی با او نداشته بود به نزد او آمد... ویلارسکی به زودی با تعجب بسیار دریافت که پییر از جریان زمان واپس مانده است، و به تشخیص او، گرفتار بیدردی و خود پسندی شده است. [...] اما پییر چون به ویلارسکی مینگریست و به سخنانش گوش میداد به حیرت میافتاد و به دشواری باور میکرد که او خود تا اندکی پیش مانند او بوده باشد...»
1. نوشته اول، هرچند شاید باورش سخت باشد، از یک کتاب فارسی است. و دارای آن چیزی است که "راز مشاهده " بایدش نامید، همان چیزی که در رمان فارسی جایش خالی است؛ اندیشهای که از روی واژهها بلغزد و به کیفیت احوال چیزی که مشاهده میشود بپردازد تا این جنبه را به خواننده بنمایاند.
2. اما نوشته دوم که قسمتی است از توصیف تولستوی – در جنگ و صلح – دربارهی تغییرات درونی پییر، توانسته است با زبانی ملایم بدون رنجاندن خواننده تفاوت احوال این دو نفر را که با هم گفتگو میکنند نشان دهد.
از دو بند بالایی میخواهم تنیجه بگیرم که نوشته اولی، روح واندیشه حاکم بر رمان را داراست و همقوارهی نوشته تولستوی، اما چیزی که باعث میشود که دومی را بر اولی ترجیح دهیم سعی نویسنده است برای درک احوال هر دو نفر به گونهای این تفاوت کیفی را میزان کرده تا در یک جمله یکدست بیاورد ، و دیگر اینکه نوشته دوم از ترکیبهایی نظیر: "در خواب خوش غفلت غنوده بود " ، که دارای تداعی معنایی است و بر قضاوت خواننده تاثیر میگذارد آزاد است.
نوشته اول با عنوان " آوارهی یمگان" از عبدالحسین زرینکوب است، ایراد این نوشته در استفاده از نثر است اما از حیث اندیشه مشکلی ندارد و بدیهی است که نثر را میتوان اصلاح کرد، اما درست کردن اندیشه برای یک داستاننویس محض کار سختی است.
□
+ کتاب بیتاریخ: دم سلمان گرم. (+)
این هم 5 تایی؛
1. از دبستان تا آخر پیشدانشگاهی، همیشه پدرم به طرز خستگیناپذیری به مدرسهی من آمد و رفت داشت. از آنجا که خودش سالها به معلمی گذرانده بود ، به هر مدرسهای که میرفتم مدیر و ناظم و معلمها آشنا در میآمدند و اگر نبودند با استمرار این رفت و آمدها آشنا میشدند و طبیعی است که وظیفه خود میدانستند که حق آشنایی را بجا بیاورند، خلاصه همیشه گاو پیشانی سفید بودم.
این تعامل بینظیر میان خانه و مدرسه گاه به اوج هماهنگی میرسید و کارهای خانه را به مدرسه میکشاند: سال دوم راهنمایی مدرسه فیاضبخش بودم، یک ناظمی داشتیم که بعدتر برای عروسیش هم دعوتم کرد، آن موقع همقد ما دانشآموزان راهنمایی بود و همیشه موهای سرش ریخته روی پلکها. زنگ تفریحی، یک مسواک به علاوه یک خمیر دندان به دستم داد و قرار شد از آنروز در مدرسه مسواک بزنم، من زیر بار نرفتم که جلوی بچهها و خلاصه سه روز در دستشویی معلمها مسواک زدم و از روز چهارم هر شب با چه اشتیاقی در خانه.
یک ماجرای دیگر هم به نام پدر بگویم: کلاس چهارم دبستان بود که شلتاق کردن را از حد گذرانده بودم و اساسا هم درس نمیخواندم، یکروز صبح صدایم کردند دفتر مدیر، بابام هم نشسته بود سریع شصتم خبردار شد و یادمآمد که بابا گفته بود اگر درس نخوانم باید بروم سر کار و من جدی نگرفته بودم. از مدیر اجازه چند روز غیبت را گرفتیم، رفتیم سراغ یکی از دوستان پدر که معمار است. قبلا تمام هماهنگیها انجام شده بود یک ساختمان در حال ساخت، بقچهای که مادر برایم یک پیرهن و شلوار کهنه گذاشته بود و یک پُتک که مسؤل آنجا تحویلم داد. کارم این شد که آجرهای کهنه را تمیز کنم تا ظهر. برای ناهار غذای معمول کارگرها بربری و خامه و نوشابه است مشغول خوردن شدند پدرم هم رفت دو قوطی حلورده خرید و با کارگرها ناهار خوردم.
2. یک موجود اجتماعی هستم ولی یک رگهی [اُسکلی] آنتی اجتماعی دارم که به دو شکل عمده خودش را نشان میدهد؛ یک سری چیزها بدیهی به نظرم میرسد و بنابراین حرف و بحث بقیه بر سر این موضوعات برایم خوابآور است، شاید شبیه حس یک زن روستایی که نشسته و در حالیکه بچهاش را شیر میدهد به حرفهای زنان شهری درباره فیمینیسم گوش میدهد. یکی هم بیعلاقگی به تماشای فوتبال، تعطیل بودن در هر نوع موسیقی غیر سنتی، عدم مطالعه شازده کوچولو، و بوف کور و از این قبیل همهگیریها.
3. از کارهای پرزحمت دوران دبیرستان - زمانیکه که تاکسیها دو نفر جلو سوار میکردند- این بود که توی تاکسی نگاه بیاندازم اگر جلو دختر نشسته سوار نشوم، یا اگر از بخت بد وسط راه آقایی پیاده میشد و دختری میخواست سوار شود کرایه 2 نفر را بپردازم.
4. پیرژامه را واقعا دوست دارم؛ از آنهایی که بیالگو با پارچههای راهراه رنگی دوخته شده و نه بازاریهایش را، حتی همین الان وسط زمستان پیرژامه تنم است، واقعا موقع نوشتن پیرژامه منبع الهام من است. شاید به خاطر خون اصفهانی جاری در رگهایم باشد.
5. رقصیدن را دوست دارم. فارغ از شرایط محیطی درخشندهگی سلامت است.
□
+ تولد یک اصلاح طلب: دفتر ارتباطات و مطالعات راهبردی هادی ساعی (+)
[فلسفه بافی با نگاه به ادبیات؛] سعید نمیداند چه اضطرابی در جان آدم به پا میکند؛ ترس از اینکه هیچ وقت نتوانم رازهایم را بگویم، یا اصلا راز قابل ذکری در زندگیم نداشته باشم و این دومی وحشتناک و ترسآور است.
بعضی از نگفتهها باید در جایی مثل مراسم اعتراف گفته شود و بدیهی است که اینها را اینجا نمیگویم. بعضی دیگر مثل خوره میماند، اتفاقا دوست دارم همه بدانند و به دلایلی کاملا بیرونی، نباید به زبان بیاید، این دستهی اخیر به نظرم کنشهای سرنوشتساز زندگی هر فردی است. فاش شدنشان یک جور سرریز شدن است، مثل پستهی رسیده که دهان باز میکند؛ پسته خندان! گروه سوم نگفتهها خاطرههای ما را میسازند. در مورد خاطرهها گفتنشان خیلی سخت نیست و این که چگونه بیان میشوند یعنی فرد بیان کنندهشان چه کیفیتی به آنها میدهد مهم است. یعنی فرد گوینده آنها را با یک نیشخند سبک و چهرهای عرق کرده به زبان میآورد یا بادلی پر و سرشار از ناکامی یا با یک احساس شیفتگی به دور از خود پسندی که حاکی از احترام نسبت به گذشته است. اتفاق زجرآوری است که یک آدم به گذشتهاش بخندد حتی اگر پست و بیمقدار باشد، طبیعی است که این خاطرههای ناچیز و جود او را ساختهاند. و اگر حرف نادرستی به نظر میرسد توضیح میدهم؛ "ژان وال ژان" را در بینوایان یادتان هست، موقعی که کسی را به جای او اشتباه گرفته بودند در حالیکه شهردار بود آمد و گذشتهاش را سبکبال و گستاخ ، در دادگاه گفت. و یا راز گویی "پدر زوسیما" در برادران کارامازوف، اینجا نباید مسالهی فداکاری ذهنمان را منحرف کند، بلکه مساله این است که گذشتهی انسانها با اکنونشان سنجیده میشود و روحهای به واقع بزرگ در هر جایی رشد پیدا میکنند و چه بسیار گلها که در لجنزار میرویند. هضم این مطلب برای ذهنهای بیفراز و نشیب ما که نتیجهی نداشتن تجربه بلاواسطه است شاید راز بزرگی را نمایان سازد.
حرفم را تمام کنم به اینکه؛ گزارش به خاک یونان "کازانتزاکیس" بهترین نمونه است تا ببینیم این مرد چطور تمام تجربههای زندگیش را بمانند یک تولد- بی هیچ دغدغهای- میپرستد. در ادبیات فارسی "سنگی بر گوری" جلال آلاحمد، هر چند دایرهی راز گوییش یک مسالهی جزیی است اما جلال برای نوشتنش بسیار عرق ریخته و گمانم نمونه یکتایی است. به اضافه "شما که غریبه نیستید" مرادی کرمانی که بهترین کتاب – با این خصلت- است که خواندهام.
جملهی زیر از شکسپیر است و چنان به جوهرهی حقیقی تمام آنچه باید در کسی دیده شود، اشاره میکند که دیگر فضیلتهای ناچیز و پرشمار در چشم نیایند؛
"Be not afraid of greatness: some are born great, some achieve greatness, and some have greatness thrust upon 'em."
به جان پیر قدیمی که در نهاد من است
که باد خاک قدمهاش این جوانی من
پوستم ناسور شده!
“ Every reader finds himself. The writer's work is merely a kind of optical instrument that makes it possible for the reader to discern what, without this book, he would perhaps never have seen in himself.” Marcel Proust
" کار نویسنده این است که به خواننده نشان دهد؛ بدون خواندن متنش، احتمالا چه چیزی را در خودش هیچگاه نخواهد دید. "
جمله به این معنی است که یک نوشتهی اصیل دارای کیفیتی است که حاصل مشاهده فرد نویسنده- یا گوینده – جملات است. به گونهای که خوانندهی متن - اگر دارای ذوق آزموده باشد – متوجه این حالات تازه، ولی ثبت نشده از درونیات خودش میشود و آنها را کشف میکند. و این حالات گاه چنان اصیل و یکتا میشوند که اگر خواننده با این نوشته برخورد نکرده بود هیچگاه به وجود این احوال پی نمیبرد. و این باید اساسیترین اضطراب هر خوانندهای باشد.
مقدمه بالا تقریبا تمام حرفم بود، چند فرض و اطلاع دربارهی دعای عرفه و وضعیت گویندهشان را اضافه میکنم:
1. پارسال مهاجرانی یادداشتی برای دعای عرفه نوشته بود، و مثل غالب نوشتههایش به جنبهی ادبی موضوع نگاه کرده بود. گمانم یک جملهی محوری داشت: " اگر بخواهیم تابلوی نیایش عرفه را ترسیم کنیم می شود عاشورا . "
2. با تجربه و بدون تعارف دیگر میدانم که ویژگی آدمها این است که حال و هوایشان، قبض و بسط دارد، به قول خودمانی: بالا و پایین دارد و این تغییرات از دید مشاهده گر قابل اندازهگیری است.
3. از روز عرفه که دعا توسط حسین بن علی (ع) گفته میشود تا روز عاشورا که سیر وقایع آن حادثه را بوجود میآورد تقریبا 30 روز فاصله است.
4. یک اطلاع هم درباره عرفه: یکی از آدابی است که در حج به عنوان رکن باید انجام شود، معمولا زایرها روز نهم به این صحرا میرسند و باید در آن توقف کنند و نه بیشتر، یعنی باید در مسیر شان حتما از این محل بگذرند.
5. گفتار از نظر " پدیده شناسی" بیانگر اندیشه گوینده است و کلمات در عربی – مثل همهی زبانها- دارای دقت و منظور مشخص هستند که در ترجمه این خصوصیت درخشندگیشان را از دست میدهند. من ترجمهی مهدی فولادوند[انتشارات پیام مهدی] را از دعای عرفه خواندم، خوب از کار درآمده.
6. حسین بن علی (ع) در آن روز مثل حاجیان دیگر در صحرای عرفه میماند و این جملهها را میگوید:
وَاَنَا اَشْهَدُ يا اِلهى بِحَقيقَةِ ايمانى، وَعَقْدِعَزَماتِ يَقينى
و خداوندا گواهی میدهم به حقیقت ایمان، و مراتب یقینم
وَخالِصِ صَريحِ تَوْحيدى، وَباطِنِ مَكْنُونِ ضَميرى
و خالص یکتا پرستی، و کنه باطن ضمیرم
وَعَلائِقِ مَجارى نُورِ بَصَرى، وَاَساريرِ صَفْحَةِ جَبينى
و بینایی دیدگانم، و خطوط صفحهی پیشانیم
وَخُرْقِ مَسارِبِ نَفْسى، وَخَذاريفِ مارِنِ عِرْنينى
و مجاری نتفس، و تیغهای پره بینیم
وَمَسارِبِ سِماخِ سَمْعى، وَما ضُمَّتْ وَاَطْبَقَتْ عَلَيْهِ شَفَتاىَ وَحَرَکآتِ لَفْظِ لِسانى
و روزنههای گوش و پرده صماخم، و بست و گشاد لبانم و حرکات و اعراب بخشی زبانم
وَمَغْرَزِ حَنَكِ فَمى وَفَكّى، وَمَنابِتِ اَضْراسى، وَمَساغِ مَطْعَمى وَمَشْرَبى
و ریشه دهان و فکم و رستنگاه دندانهایم، و غدههای چشش غذا و شربتم
وَحِمالَةِ اُمِّ رَاءْسى وَبُلُوعِ فارِغِ حَباَّئِلِ عُنُقى وَمَا اشْتَمَلَ عَليْهِ تامُورُ صَدْرى
و استخوان حامل سر من و لولههای خالی رشتههای گردنم و آنچه تامور سینهام متضمن است
وَحمائِلِ حَبْلِ وَتينى وَنِياطِ حِجابِ قَلْبى، وَاءَفْلاذِ حَواشى کبدى
و رشتهها و رگ گردنم و پرده قلبم، و پارههای جگرم
وَما حَوَتْهُ شَراسيفُ اَضْلاعى، وَحِقاقُ مَفاصِلى
و بندبند گونهی دندههایم، و انقباض و انبساط مفاصلم
وَقَبضُ عَوامِلى، وَاَطرافُِ اَنامِلى، وَلَحْمى وَدَمى وَشَعْرى وَبَشَرى
و عوامل مرتبط به آن، و اطراف انگشتانم، و گوشت و موی و خون و پوستم
وَعَصَبى وَقَصَبى وَعِظامى وَمُخّى وَعُرُوقى وَجَميعُِ جَوارِحى
و استخوان و مغز استخوان و عروق و همهی اعضا من
وَمَا انْتَسَجَ عَلى ذلِكَ اَيّامَ رِضاعى، وَما اَقلَّتِ الاْرْضُ مِنّى
و آنچه از دوران شیرخوراگی بر تنم روییده، و آنچه زمین از بدنم گرفته
وَنَوْمى وَيَقَظَتى وَسُكُونى، وَحَرَکاتِ رکوعى وَسُجُودی،
و خواب و بیداری یا آرامش من، و حرکتهای من در رکوع یا سجودم
اَنْ لَوْ حاوَلْتُ وَاجْتَهَدْتُ مَدَى الاْعصارِ وَالاْحْقابِ لَوْ عُمِّرْتُها
اگر در همه روزگاران و ایام دراز، و دوران عمرم
اَنْ اءُؤَدِّىَ شُكْرَ واحِدَةٍ مِنْ اءَنْعُمِكَ مَا اسْتَطَعْتُ ذلِكَ
بکوشم تا بخواهم شکرانهی یکی از آنچه به من دادی را بجا آورم، نمیتوانم چنین کنم
اِلاّ بِمَنِّكَ الْمُوجَبِ عَلَىَّ بِهِ شُكْرُكَ اَبَداً جَديداً
مگر به منت خودت که بواسطه آن شکر جدید و جاودانی بر من لازم میشود. . .
دكتر قدسي در آخرين پست وبلاگ گروه نرم افزار مطلب جالبي نوشته:
جفری اولمن استاد معروف دانشکدهی علم کامپیوتر دانشگاه استنفورد و مولف کتابهای متعددی در رشتهی ما در این صفحه به تعدادی از سوالات اغلب سیاسیای که از ایرانیان از طریق ایمیل دریافت کرده جواب داده است.
اولمن يك شخصيت كاملا آكادميك است، در فيلد نظريه زبانها - ماشينها و داده كاوي شهرت دارد (+). يكبار در سال 2001 مقالهاي راجع به بنيادگرايي نوشته و حدس ميزند به خاطر همين مقاله ايرانيها از او سوالات سياسي ميپرسند. سوالاتي كه اولمن در نوشتهاي با عنوان Answers to All Questions Iranian جواب داده اينها هستند؛ (+)
Can I get into Stanford?
Why did the
Why did the
Why did the CIA depose Mossadegh in 1953?
Why didn't the
What do I think of Zionist crimes (sic)?
Why won't
Do I think
« البته خوب می دانید که رازها به وجود می آیند که روزی فاش شوند. اما در این میان تکلیف سرمایه های وجود آدمی چه می شود؟ هر چندلفظ پر طمطراق سرمایه وجودی این گمان را به وجود می آورد که باید چیزی عجیب و غریب این سرمایه را به وجود آورده باشد. اما اصلا این طور نیست سرمایه های ما همین راز های کوچکی است که آهسته آهسته در این سالیان کنار هم قرار گرفته اند، چیزی را ساخته اند که حالا من و تو هستیم. »
امشب عاشق این جمله محمد (مقدسی) ام، برای بازی شب یلدا نوشته، نه اینکه بلد نباشم بازی کنم و آسان بگیرم تا قضیه رفع و رجوع شود نه در سن و سالی هستم که هنوز نمیتوانم به رازهایم بخندم.
یک چیز دیگر ؛ این جملهی بالایی محمد شاهکار است! منتظرم تا همهی رازهایش را بیهیچ خجالت و احساس تحقیری، بلند داد بزند، نه اصلا در حالی که رازهایش را مینویسد مدام آن خندهی شیرینی که مخصوص آدمهای فاتح است و در کهنسالی موقع مرور گذشتهشان میزنند با این معنی که " چقدر ساده بود و ما چه سخت فهمیدیم ساده است"
به سلامتی محمد: زندگی یک حادثه شجاعانه- (نه عملیات انتهاری)- است و دیگر هیچ.
□
+ یک سایت راه افتاده برای بازی شب یلدا، همهی نوشتهها را یکجا کرده. ( yaldaGame)
+ نوشته این 3 نفر را برای شب یلدا بخوانید که ارزش تاریخی دارد: عابر پیاده ، سیبستان ، کوچ
+ بند اول اعترافات سردبیر: خودم ، در حد تعجب و نه بیشتر.