فرق یک نفر مثل زیدان که خودش کناره میگیرد ازتیم ملی و حتی فوتبال باشگاهی، و بعد همه کشورش و مربیها به تقلا می افتند تا یک جام جهانی تیم را همراهی کند. با دایی که همه بش گفتند: یک نگاه به شناسنامه ات بنداز، بنشین گوشه خانه! این جاها روشن میشود:
خبر را بخوانید " تیری هانری مسلمان شده "، واضح است زیدان ذلیل شده کار خودش را کرده و اگر 10 سال دیگر در تیم بماند همهی تیم ملی و چه بسا مملکت فرانسه مسلمان میشوند. حالا اگر علی دایی هم 10 سال دیگر در تیم ملی بماند- بعید نیست، که محتمل هم هست - همه مردم ایران را از اسلام میگرداند.(جهنم دایی)
پسنوشت: این را هم بخوانید(+)دعایان مستجاب شده!
■
باز همان مشکل قدیمی آزارمان میدهد، این عکس و لینک پایین صفحه در ارتباط با اعتصابات تبریز است!
شاهد خوبی است بر مدعای پستی که برای اتفاقات 22 اسفند دانشگاه نوشته شد.(+)
این لینک، (+) عکسهایی است از دانشگاه تهران، بیانیه انجمن دانشگاهها هم تاییدی است بر صحت تصاویر.(+)
دیگر چه توقعی داریم از جوان دهاتی روستای نقده و دهقانهای ارومیهای، کاش لااقل یک نفر از انجمنیها خوانده بود از داریوش آشوری یا باور داشت حرف های سعید حجاریان [ هر دو مطلب در شماره دوم فصلنامه مدرسه چاپ شده- و البته دیگر انی مثل غنی نژاد، مردیها وجلایی پور روی این تیوری صحه گذاشته اند] را که عمده مشکل ما از لحاظ ساختار ملی ناتمامی پروژه ملت سازی( در ایران ) است؛ یعنی نداشتن یک ملت واحد بر اساس زبان و آداب مشترک. کاش میدانستیم.
الان فکر میکنم ابراهیم گلستان چه خوب پاسخ گفته به سوالی که از او میپرسند: " ما در ایران جریان روشنفکری داریم؟ " و او در پاسخ به خنده و طعنه جواب میهد، " نه، هر کدام اینها اگر موقعیت داشتند و مجال، دیکتاتور های نایابی میشدند "( از کتاب نوشتن با دوربین).
□
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد...
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد؟!
روز اول: گند زدهایم . گناه کردهایم ، خستهایم باید استراحت کنیم تا فراموش کنیم. بدنمان درد میکند، سرمان هم سنگین است، کمی هم ضعف کردهایم باید غذا بخوریم تا سنگین شویم و فراموش کنیم، یا اصلا حتی غذا نخورده همانجا از شدت خستگی و کوفتگی بخوابیم، خواب هم که خواب است دیگر بیدار نیست.
یک روز اول دیگر: خوشحالیم، احساس سرخوشی داریم کارهایمان را درست انجام دادهایم و ته قلبمان یک چیزی فریاد میزند که احسنت! اگر فقط چند ماه همین طور باشی همه چیز درست میشود. به هر صوت اگر از یک زاویه بسته نگاه کنیم این روز به عنوان سلول سازنده سال به طور مجرد به خوبی گذشته است.. چه خوب! این فکر تا شب و البته آخر شب – و البته قبل از خواب در اوج- مداوم حوالی مغزمان پرسه میزند. چه خوب بود اگر همهی روزهایمان این جور بود و پشت این حرف حسرتی است از روزهای قبل و البته انبوه سالها که به این خوبی نبوده ولی نباید زیاد جدیشان بگیریم و شادیمان را خراب کنیم. ما مطمئنیم و با تکرار مداومش خودمان هم باورمان شده روز خوبی را گذراندهایم؛ حالا چه در سر کار، چه در روابط خانوادگی در مثلا یک روز تعطیل و چه تحویل پروژه یک درس یعنی کوچکترین قسمتی از یک کل که احساس رضایت تولید میکند.
آها! پس همهمان احتمالا اینجا توافق داریم، که از یک روز واقعا خوب صحبت میکنیم و قصد طنز و مسخره کردن هم نداریم. اما ما تمام این روز فراموش کرده بودیم! چه چیزی را؟ نمیگویم. اما نگاه کنید ما تمام امروز فراموش کرده بودیم فقط مزیتش نسبت به روز قبلی این است که برای ما تعمدی به آن شدت- که محرکش احساس گناه، پشیمانی و سرخوردگی است- وجود نداشت. ما تمام امروز فراموش کرده بودیم ولی نا محسوس بود. روز قبل چون به تلخی فرجام یافته بود باید آن تلخی را تف می کردیم، که کردیم.
و امروز چون خوشحالیم و روز خوبی بود باید فراموش کنیم نه آنکه اتفاقات آن روز را که روح آن روز را، که همین کار را هم کردیم. چطور؟ این بار دستهای خوشی آمد و روی چشمانمان را گرفت.