تبليغاتX
سادگي: قصيده نه، غزل شايد
سادگی
قصیده نه، غزل شاید (سابق)
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385
علی دایی و سکولاریته پسا مُدرن!

   

  فرق یک نفر مثل زیدان که خودش کناره می­گیرد ازتیم ملی و حتی فوتبال باشگاهی، و بعد همه کشورش و مربی­ها به تقلا می افتند تا یک جام جهانی تیم را همراهی کند. با دایی که همه بش گفتند: یک نگاه به شناسنامه ات بنداز، بنشین گوشه خانه! این جاها روشن می­شود:

  خبر را بخوانید " تیری هانری مسلمان شده "، واضح است زیدان ذلیل شده کار خودش را کرده و اگر 10 سال دیگر در تیم بماند همه­ی تیم ملی و چه بسا مملکت فرانسه مسلمان می­شوند. حالا اگر علی دایی هم 10 سال دیگر در تیم ملی بماند- بعید نیست، که محتمل هم هست - همه مردم ایران را از اسلام می­گرداند.(جهنم دایی)

 پس­نوشت: این را هم بخوانید(+)دعایان مستجاب شده!  

شادی شاعرانه

دانشجویان مقیم آلمان

 

+ نوشته شده در 20:29 توسط محمد.
یکشنبه هفتم خرداد 1385
شهریاران را چه شد؟!

 

 باز همان مشکل قدیمی آزارمان می­دهد، این عکس و لینک پایین صفحه در ارتباط با اعتصابات تبریز است!

شاهد خوبی است بر مدعای پستی که برای اتفاقات 22 اسفند دانشگاه نوشته شد.(+)   

 

 

 

این لینک، (+) عکس­هایی است از دانشگاه تهران، بیانیه انجمن دانشگاه­ها هم تاییدی است بر صحت تصاویر.(+)

 دیگر چه توقعی داریم از جوان دهاتی روستای نقده و دهقان­های ارومیه­ای، کاش لااقل یک نفر از انجمنی­ها خوانده بود از داریوش آشوری یا باور داشت حرف های سعید حجاریان [ هر دو مطلب در شماره دوم فصلنامه مدرسه چاپ شده- و البته دیگر انی مثل غنی نژاد، مردیها وجلایی پور روی این تیوری صحه گذاشته اند] را که عمده مشکل ما از لحاظ ساختار ملی ناتمامی پروژه ملت سازی( در ایران ) است؛ یعنی نداشتن یک ملت واحد بر اساس زبان و آداب مشترک. کاش می­دانستیم.

الان فکر می­کنم ابراهیم گلستان چه خوب پاسخ گفته به سوالی که از او می­پرسند: " ما در ایران جریان روشنفکری داریم؟ " و او در پاسخ به خنده و طعنه جواب می­هد، " نه، هر کدام اینها اگر موقعیت داشتند و مجال، دیکتاتور های نایابی می­شدند "( از کتاب نوشتن با دوربین).  

 

یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد...

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد؟!  

 

+ نوشته شده در 0:35 توسط محمد.
دوشنبه یکم خرداد 1385
یادم تو را فراموش!

 

 

روز اول: گند زده­ایم . گناه کرده­ایم ، خسته­ایم باید استراحت کنیم تا فراموش کنیم. بدنمان درد می­کند، سرمان هم سنگین است، کمی هم ضعف کرده­ایم باید غذا بخوریم تا سنگین شویم و فراموش کنیم، یا اصلا حتی غذا نخورده همانجا از شدت خستگی و کوفتگی بخوابیم، خواب هم که خواب است دیگر بیدار نیست.

 یک روز اول دیگر: خوشحالیم، احساس سرخوشی داریم کارهایمان را درست انجام داده­ایم و ته قلبمان یک چیزی فریاد می­زند که احسنت! اگر فقط چند ماه همین طور باشی همه چیز درست می­شود. به هر صوت اگر از یک زاویه بسته نگاه کنیم این روز به عنوان سلول سازنده سال به طور مجرد به خوبی گذشته است.. چه خوب! این فکر تا شب و البته آخر شب – و البته قبل از خواب در اوج- مداوم حوالی مغزمان پرسه می­زند. چه خوب بود اگر همه­ی روزهایمان این جور بود و پشت این حرف حسرتی است از روزهای قبل و البته انبوه سالها که به این خوبی نبوده ولی نباید زیاد جدیشان بگیریم و شادیمان را خراب کنیم. ما مطمئنیم و با تکرار مداومش خودمان هم باورمان شده روز خوبی را گذرانده­ایم؛ حالا چه در سر کار، چه در روابط خانوادگی در مثلا یک روز تعطیل و چه تحویل پروژه یک درس یعنی کوچکترین قسمتی از یک کل که احساس رضایت تولید می­کند.

آها! پس همه­مان احتمالا  اینجا توافق داریم، که از یک روز واقعا خوب صحبت می­کنیم و قصد طنز و مسخره کردن هم نداریم. اما ما تمام این روز فراموش کرده بودیم! چه چیزی را؟ نمی­گویم. اما نگاه کنید ما تمام امروز فراموش کرده بودیم فقط مزیتش نسبت به روز قبلی این است که برای ما تعمدی به آن شدت- که محرکش احساس گناه، پشیمانی و سرخوردگی است-  وجود نداشت. ما تمام امروز فراموش کرده بودیم ولی نا محسوس بود. روز قبل چون به تلخی فرجام یافته بود باید آن تلخی را تف می کردیم، که کردیم.

و امروز چون خوشحالیم و روز خوبی بود باید فراموش کنیم نه آنکه اتفاقات آن روز را که روح آن روز را، که همین کار را هم کردیم. چطور؟ این بار دستهای خوشی آمد و روی چشمانمان را گرفت.


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در 21:56 توسط محمد.
Check Page Ranking