تحلیل هنرمندانهیRupert Cornwell از روزنامه The Independent of London، درباره نامهی احمدینژاد به بوش؛(متن کامل)
The letter "is another sign of how the two longtime adversaries may be engaged in a delicate dance towards some kind of contact, after a generation of estrangement," according to Cornwell
■
Iran Letter's Surprising Result ؛ این مقاله هم گزارش جامعی است از بارتاب رسانهای نامهی احمدینژاد:(متن کامل)
اگرچه رنج و غمت مایهی ملال من است-
ولی نهفته نماند که ضمن دلتنگی
خوشم که باز به خاطر تو را خیال من است
■
می سپارم به تو ، از چشم حسود چمنش؛
تازه، ما چه میدانیم چه مایه پیچ و خم بعد از این اولین نشیب جاده در ادامه نشسته است؟
مگر نشیب و فراز نسبی نیست، چه خیال خامی! که این آخر ین سر بالایی جاده است.
چه بسا افق که گسترده شود، تمام راههای پیموده در ذهنمان هموار شود...
ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز
خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند
□
و لا تَسلُبنی ما مَننتَ بهِ عَلَیّ
امروز در خیابان انقلاب از کنار هردکه روزنامه فروشی که رد میشدم نگاه میکردم به روزنامهها و مطبوعات روی پشخوان، پی چیزی میگشتم که خودم هم نمیدانستم چیست، چیزی که چنگی به دل بزند نبود که هیچ، دیدارشان بیشتر مایه رنج خاطر بود- به نمک میمانستند روی زخم- از کنار دکه چهارم هم چشمی چراندم و گذشتم چند قدم جلوتر میخکوب شدم، برگشتم روی پیشخوان را دوباره نگاه کردم، یک بسته هفته نامه "گل آقا" با یک کش قیطانی به دورش روی میز بود؛ انگار که یک آشنای قدیمی را بعدِ سالها دیده باشم زل زدم به آرم هفته نامه، طوری که انگار یک موجود زنده است، روی جلد را همانجا خواندم، از ته دل خندیدم - بخوانید حسرت خوردم – موقع حساب کردن پول هم نگاه روزنامه فروش چنان بود که دلتنگیش آشکار، آخر چند کلمه ای گفت :" ،آقا روی جلدش رو دیدی؟ عجب ... " این طرز رفتار از این جماعت برایم تازگی داشت، در راه مجله به دست میرفتم و هر از گاه اگر کسی چشمش به جلد میافتاد خنده یر لبش میآمد ، چند نفری را با چشم دنبال کردم خندهشان آنقدر کش پیدا کرد که انگار باقی مانده غذایی لذیذ را در میان دندانها میجستند و چون ناگهان تمام میشد چهرهشان در هم میرفت.
"کیومرث صابری" از آن آدمهایی بود که در ذهنم نامشامان را " لات فکری" گذاشتهام؛
یعنی نه با کسی رودر باییستی میکرد، نه فقط قصد نیش و نیشتر زدن داشت و نه از اهالی شهر نق و نالههای مزمن بود، از همه مهتر تسلیم آداب و عرفهای من در آوردی جامعه نمیشد، بی تعلق بود ، یک لاقبا و دستگاه فکریش خود ساخته، مثل مشتیهای - قدیم- واقعی؛ یک لوتی فکری.
عباس (از نویسندگان گل آقا) تعریف میکرد در سال 62 مشاور فرهنگی شهید رجایی بوده، خودش میگفت: « یک روز صبح آمدم محل کار، دیدم برگهای روی میز است برای گزینش و سؤال های هم نوشته، پیوستی هم داشت با کلی عذر خواهی که فرمالیته است و...»او هم نامهای روی برگه گزینش گذاشت و استعفا. استعفایی که ابتدا کسی باور نمیکرد اما خداحافظی او بود برای همیشه از مناصب دولتی.
■
چند مطلب از ویژهنامه گل آقا، جهت بسط شادیها؛
|
نیش و نوش: ٭ رییس جمهور تمام اهتمام خود را به کار گرفته تا قطار دستگاه اجرایی در ریل مردم و انقلاب قرار گیرد. – شرق _ بد نیست چند تا دهقان فداکار نیز محض احتیاط استخدام شود! ٭ خاتمی : در صورت نیاز به قدرت باز میگردم. – اعتماد ملی _ بی زحمت اگر بازگشتید این دفعه با یک کمی بیشتر!! مسابقه هفته: 1. شیر هویج نمیخورد. 2. ما از گربه ملوس به شیر تبدیل شدهایم. 3. ما قبلا هم خرگوش ملوس نبودیم بلکه ما را گربه میخواندند. 4. حالا تازه ما شیر شدهایم، شیر خفتهای که بیدار شده است. 5. هیچ شیری حتی اگر از گرسنگی هم بمیرد هویج نمیخورد چه برسد به زمانی که کاملا سیر است. 6. هویجها در راهند ولی باید به هویج خوارها که تعدادشاد بسیار کم است هشدار دهیم مواضب بقیه دندانهایشان باشند چون وسط هویجها میله آهنی کار گذاشتهاند. پاسخ مسابقه: اینها گفتهای یک مسؤول با نگهبان باغ وحش نیست. یم نویسنده کتابهای کودکان هم این حرفها را نزده. انیمشن سازان هم انقدر ریز بر مسایل شیر ها و هویجها احاطه ندارند. گفتههای بالا از "مهدی کلهر" نماینده رییس جمهوری در شورای نظارت بر صدا و سیما، در مورد مسائل ایران است ! دیوان اخبار: ٭ با ساخت یک پالایشگاه خصوصی نفت در خوزستان موافقت شده است.- شرق اگر چه کیک زردش نیمه روسیست و محصول دو ساعت دیده بوسیست اگر چه قافیه قدری خراب است ولیکن بشکه نفتش خصوصیست ٭ مینی بوس بانوان در تهران راه اندازی خواهد شد. – اعتماد ملی به الفاظی پر از اندوه و افسوس کنار جاده قلهک به دروس اتوبوسی چنین میگفت و میرفت خدایا! کاشکی بودم مینی بوس الو گل آقا: _ لطفا به عنوان یک نشریه طنز بفرمایید منظور آقای هوگو چاوز ، رییس جمهور ونزوئلا که گفته هم با آقای محمد خاتمی برادر است و هم با آقای احمدی نژاد یعنی چه؟ _ یعنی آینده نگری!
|
نشئهیِ صهبا نمیارزد به تشویش خمار...
آقا من پایهام،...
>> الاحسانُ باِ لاتمام
□
بین معلق بودن با قرار داشتن چه رابطهایه؟!
>> تلاش کردهام با همان زبانی که در فیلم هست، حرفم را بزنم؛
" شما فرض مثال رفتی رستوران، که چی؟ غذا بخوری، غذا را تو بشقاب میخوری، نه! حالا توی بشقابت چیزی نیس، خوب چطور میشود، عادت نداری، عصبانی میشوی، نه؟ اما میبینی دیگه گشنه نیستی، چطور شد؟ اینجا این طور سیر میشوی با دیگر جاها فرق میکند، قشنگه نه، خیلی قشنگه، مطلب را درست تحویل بگیر. میتونی قشنگ باشی! این فیلم هم همین است، نشستهای روی صندلی سینما، عادت کردهای توی سینما فقط یک طور فیلم ببینی مثل غذا خوردن، یادت هست که، ها باریکلا، خب این هم یک جور دیگر، قشنگ هم هست اگر بفهمی! عادت میکنی، چشمهایت را ببند! اصلا مگه باید همه چیز را ببینی؟! "
□
طی این مرحله بیهمرهی خضر مکن!
□
قطرهای کز جویباری میرود
از پی انجام کاری میرود
رییسجمهور در پاسخ به سوال خبرنگار روزنامه همشهری مبنی بر طرح ترور احمدینژاد که در روزنامه "ها آرتض" نوشته شده، (در مصاحبه مطبوعاتی 5/2/1384 ) گفت:
« بنده کوچکترین ملت ایران هستم ... به فرض که من را ترور کردند، دنیا بداند، ما در این کشور 70 میلیون احمدینژاد داریم، که هر کدام صد برابر از من شدیدتر اند! »
جَنب رَجاءِک
گاهی ناتوانم در نوشتن و گاهی اوقات -مثل الان- ناگریزم از نانوشتن! برای همین واژهها دست به دامن استعاره میشوند و شعرها پاره پاره و منظورها پنهان و شاید این عبارات فقط در ذهن نگارندهشان معنا دهند؛ این روزها خودم هم به جمع خوانندههایم اضافه شدهام، یعنی اول نوشتههایم را میخوانم و بعد مینویسم ! قبلا این طور نبود و به گمانم عکس این ترتیب. و بنابر همین علت اگر شعری یا عبارتی اینجا میآورم مخاطبش روزگار، مردم و یا شما نیستید از خودم فرار میکنم، بر خود نیز مینویسم. خاصه اگر با ترکههای ترد کلام امیر بیان تازیانه میزنم بر جان خود میزنم و نه زیاده از این. تفاوت وبلاگ با دیگر نوع نوشتار در لحظه بودن-بر خط بودن- است، چه بسا این واژهها چند روز دیگر برای من غریبه باشند برای دیگری حرف دل.
"بیدل " شاعر غریبی است و این قبیل اوقات خیلی قریب؛
آفت است اینجا مباش ایمن ز سر برداشتن
میکشد مژگان دو صف از یک نظر برداشتن
بر فلک آخر نخواهی رفت ای مشت غبار
خویش را از خاک، نتوان آنقدر برداشتن
جانکَنیها در کمین نامُرادی خفته است
چون نگین، صد زخم باید بر جگر برداشتن
همچو شبنم بیکمند جذبهی خورشید عشق
سخت دشوار است از این گلشن،نظر برداشتن
از بساط وحشت این دشت، چون ریگ روان
دانهی دل بایدت، زاد سفر برداشتن
پستی فطرت چه امکان است نپذیرد علاج
سایه را نتوان ز خاک رهگذر برداشتن
شش جهت بیدل غبار رنگ، سامان چیده است
احتیاجت نیست دیوار دگر برداشتن
□
"تنزل المعونة علی قدر المؤونة "
اگر رحمتت فقط به همین قاعده باشد کار، زار است !؟
■
آفت است اینجا مباش ایمن ز سر برداشتن...
هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی میرود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را