اگر بخواهم خلاصه کنم ، باید بگویم در عید قریب 5000 کیلومتر سفر زمینی داشتم و مقداری غریب سفر غیرزمینی. از حال دوستان بیخبرم فقط بگویم: رسیدم به خیر ، سال جدید به سلامت.
من باور دارم آدمها در هر لحظه، یا در حال بالا رفتناند یا در حال پایین آمدن(حتی زمانی که در خوابند یا پشت میز اداره به کارهای روزمرهشان میرسند ) یعنی یک سفر دایمی منتهی در راستای عمودی، حالا سفر به آن معنای اصیلش نظیر آن هایی که سعدی و تولستوی داشتهاند (نظایر دیگر بماند) از دو راستا تشکیل شده که عیار سفر را باید با هر دو سنجید. سفر پدیده خوبی است از این جهت که از شر روز مرگی خلاص میشویم حالا هر چقدر با دور شدن از مسکنمان بندهای تعلق و عادتها را یکشیم و بعد آنقدر دور شویم که پاره شوند و صدای گسستن شان را بشنویم این تغییر شرایط شفافتر جلوهگر میشود. سفر اگر از این دست باشد هر چقدر بیپروا تر و بیبرنامه تر بهتر! (از این حیث که در دام سفرهای مثلا برنامه ریزی شده که خواب و خوراک و خیال به وقت است نیفتیم )
اینچنین سفری اولین محصولش خود آگاهی است نسبت به شرایط عادی که در آن بسر میبریم که همین قدر متاع ارزندهای است اما هر قدر که از شهرمان دور شویم و مسافت های بلند طی کنیم دستهای عمده از عادات باقی میماند که در گمان اول میتوان گفت از آنجا ناشی میشود که اولا: ما در قید بدنمان (کالبد) هستیم ، ثانیا: در بند خودمان (از جهت افکار و ذهنیات) پس مرحله بالاتر از سفر این است که از خود دور شویم که این گزاره به ظاهر ناممکن و به اصطلاح پارادوکس است، سختی کار در همینجا نهفته است و از قضا میوهها و ثمرهای سفر نیز همینجا تعبیه شده، به عبارتی میتوان گفت در این سفر از قید محیط آزاد شدهایم یعنی در حالت ایدهآل هویتی داریم کاملا مستقل از شرایط پیرامونی و با بیانی واقعی حداقل هویتی داریم پایدار نسبت به محیط. اگر بخواهیم پیشتر رویم از لحاظ تیوری هنوز یک محدودیت باقی مانده و آن تن (کالبد) است پس میتوان گفت بالاترین نوع سفر، سفری ست فارغ از تن که موضوع اکنون ما نیست.
نتیجهای که میخواهم بگیرم با خواندن مطلب پایین روشنتر میشود و آن اینکه در سفر باید انسان از خود دور شود و این ناممکن است زیرا وقتی با شرایط عادی زندگی مواجه میشود (بازمیگردد) محیط قوانین و عادات و آداب را به او تحمیل میکند و دوباره همان آشست و همان کاسه که پیش از این، پس باید از این تسلسل خارج شد در عین حال که به انزوا و فرار از اجتماع پناه نبریم. حالا چاره در کجاست با عاریه گرفتن دو عبارت از ملاصدرا میگویم؛ سفر "من الخلق الی الحق" باید پیش از سفر "من الحق الی الخلق" انجام شود.
□
چقدر متحیر میشود آدم وقتی دریابد روزش نو شده اما روزگار کهنه مانده...
یا احساس کسی که تکهای یخ از قلهی کوه سوغات آورده و حالا توی تنور تابستان یخ در دستانش ذوب میشود،
یا نه این طور بهتر است: مثل احساس کسی که وسط بهار خورشد در دستانش یخ میزند!
یا نه مثل اضطراب آدم در اولین صیح پس از هبوط.
یا نه، تو و یک کاسه آب زلال و در مقابل حناهایی که دیگر رنگی ندارد، چشمانی که درخششی ندارند آسمانی که کوته نظری را دیکته میکند . بندهایی که مثل پیچک با پیچشی نرم و اغواگر دور جانت میپیچد و بالا میآید...
تو و یک کاسه آب زلال که میبینی رنگش تیره میشود، کاسهای که ترک بر میدارد، شکافها عمیق میشود و آب از لای درزها به زمین میریزد...نه آب این کاسه تازه نمیماند الا به اشک!
□ □
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل
دیده دریا کنم از اشک و درو غوطه خورم