تبليغاتX
سادگي: قصيده نه، غزل شايد
سادگی
قصیده نه، غزل شاید (سابق)
یکشنبه بیستم فروردین 1385
بی نسیم
 

بس كه امشب بي توام سامان اعضا آتش است..

+ نوشته شده در 1:22 توسط محمد.
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385
هبوط

 

 اگر بخواهم خلاصه کنم ، باید بگویم در عید قریب 5000 کیلومتر سفر زمینی داشتم و مقداری غریب سفر غیر­زمینی. از حال دوستان بی­خبرم فقط بگویم: رسیدم به خیر ، سال جدید به سلامت.

 من باور دارم آدم­ها در هر لحظه، یا در حال بالا رفتن­اند یا در حال پایین آمدن(حتی زمانی که در خوابند یا  پشت میز اداره به کارهای روزمره­شان می­رسند ) یعنی یک سفر دایمی منتهی در راستای عمودی، حالا سفر به آن معنای اصیلش نظیر آن هایی که سعدی و تولستوی داشته­اند (نظایر دیگر بماند) از دو راستا تشکیل شده که عیار سفر را باید با هر دو سنجید. سفر پدیده خوبی است از این جهت که از شر روز مرگی خلاص میشویم حالا هر چقدر با دور شدن از مسکن­مان بندهای تعلق و عادت­ها را یکشیم  و بعد آنقدر دور شویم که پاره شوند و صدای گسستن شان را بشنویم این تغییر شرایط شفاف­تر جلوه­گر می­شود. سفر اگر از این دست باشد هر چقدر بی­پروا تر و بی­برنامه تر بهتر! (از این حیث که در دام سفرهای مثلا برنامه ریزی شده که خواب و خوراک و خیال به وقت است نیفتیم )

  اینچنین سفری اولین محصولش خود آگاهی است نسبت به شرایط عادی که در آن بسر می­بریم که همین قدر متاع ارزنده­ای است اما هر قدر که از شهرمان دور شویم و مسافت های بلند طی کنیم دسته­ای عمده از عادات باقی می­ماند که در گمان اول می­توان گفت از آنجا ناشی می­شود که اولا: ما در قید بدنمان (کالبد) هستیم ، ثانیا: در بند خودمان (از جهت افکار و ذهنیات) پس مرحله بالاتر از سفر این است که از خود دور شویم که این گزاره­ به ظاهر ناممکن و به اصطلاح پارادوکس است، سختی کار در همین­جا نهفته است و از قضا میوه­ها و ثمرهای سفر نیز همین­جا تعبیه شده، به عبارتی می­توان گفت در این سفر از قید محیط آزاد شده­ایم  یعنی در حالت ایده­آل  هویتی داریم کاملا مستقل از شرایط پیرامونی و با بیانی واقعی حداقل هویتی داریم پایدار نسبت به محیط. اگر بخواهیم پیشتر رویم از لحاظ تیوری هنوز یک محدودیت باقی مانده و آن تن (کالبد) است پس می­توان گفت بالاترین نوع سفر، سفری ست فارغ از تن که  موضوع اکنون ما نیست.

  نتیجه­ای که می­خواهم بگیرم با خواندن مطلب پایین روشن­تر می­شود و آن اینکه در سفر باید انسان از خود دور شود و این ناممکن است زیرا وقتی با شرایط عادی زندگی مواجه می­شود (بازمی­گردد) محیط قوانین­ و عادات و آداب را به او تحمیل می­کند و دوباره همان آشست و همان کاسه که پیش از این، پس باید از این تسلسل خارج شد در عین حال که به انزوا و فرار از اجتماع پناه نبریم. حالا چاره در کجاست با عاریه گرفتن دو عبارت از ملاصدرا می­گویم؛ سفر "من الخلق الی الحق" باید پیش از سفر "من­ الحق الی الخلق" انجام شود.

 

چقدر متحیر می­شود آدم وقتی دریابد روزش نو شده اما روزگار کهنه مانده...

یا احساس کسی که تکه­ای یخ از قله­ی کوه سوغات آورده و حالا توی تنور تابستان یخ در دستانش ذوب می­شود،

یا نه این طور بهتر است: مثل احساس کسی که وسط بهار خورشد در دستانش یخ می­زند!

یا نه مثل اضطراب آدم در اولین صیح  پس از هبوط.

یا نه، تو و یک کاسه آب زلال و در مقابل حناهایی که دیگر رنگی ندارد، چشمانی که درخششی ندارند آسمانی که کوته نظری را دیکته می­کند . بندهایی که مثل پیچک با پیچشی نرم و اغواگر دور جانت می­پیچد و بالا می­آید...

تو و یک کاسه آب زلال که می­بینی رنگش تیره می­شود، کاسه­ای که ترک بر می­دارد، شکاف­ها عمیق می­شود و آب از لای درزها به زمین می­ریزد...نه آب این کاسه تازه نمی­ماند الا به اشک!

     

□ □

حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل

دیده دریا کنم از اشک و درو غوطه خورم

 

+ نوشته شده در 4:46 توسط محمد.
Check Page Ranking