امروز یک چیز خاص خودش دارد، خیلی زیباست ؛ عقد برادری. الان ذهنم دور و بر چند نفر میگردد ،
محمود دولتآبادی توی سلوک چند خطی به زبان آدم نوشته- خوب هم گفته- اینجا میآورم « انسان در
مسیر عمر خود مگر چند بار میتواند به دوستانی بر بخورد که از میان آنها همزبانی بیابد، همزبانی که
همدل باشد و مگر دوستی از آن مایه که به رفاقت بینجامد، چند بار میتواند رخ دهد و در چند مقطع -
عمر؟ این اتفاق خجستهای است که از هفده تا بیست و چهار - پنج سالگی میتواند رخ بدهد و زمان،
مگر تاراج زمان! مجال تداوم رفاقت را میدهد؟ نه برای شما که گفتم تمام آن کسانی که داشتم، کمتر
از شمار انگشتان یکدست، زیر چهل سالگی از دست دادم، بله چنین است به همین بیتفاوتی زمان
می بردشان، می بردشان... »
"مرا به روز قیامت غمی که هست این است
که روی مردم دنیا دوباره باید دید "
يحتمل غم خيليها هم روي من است! (حالا باید در کامنتها خلاقیت خرج کنید)
فیلسوف نه حکیم
باهوش نه هوشیار
واعظ نه شاعر
نقد نه لذت
قصیده نه غزل
مدح و مرثیه نه رفیق
... نه
... نه
... نه عاشق
اشكال گناه این است نمیفهمی چه از دست دادی،
چقدر بگذرد اگر مجالی باشد به آن ارتفاع قبلی برسی،
خودت نگاهی بیاندازی.
« ... آغوش مهربان مام وطن
پستانک سوابق پر افتخار تاریخی
لالايی تمدن و فرهنگ
و جق جق جقجقه قانون
آه، دیگر خیالم از همه سو راحت است...
در سرزمین شعر و بلبل
موهبت زیستن...
گهواره مولفان فلسفه "ای بابا به من چه ولش کن"
مهد مسابقات المپیک هوش، وای!
جايي كه دست به هر دستگاه نقلی تصویر و صوت میزنی
از آن بوق نبوغ نابغهای تازه سال میآید
و برگزیدگان فکری ملت... »
چقدر تازگی دارد. انگار هم امشب سروده شده، نه چهل و پنج سال پیش!
دیوان فروغ را میگشتم [نپرسید چرا؟ انگار کنید اینجا چه کم فروغ شده است] این شعر ها را که دیدم شکم برد به سن و سال فروغ، پشت کتاب را نگاه کردم تا مطمین شوم خاک سیهش بالین است.
بعد یادم آمد "غرب زدگی " جلال هم تازه و بهروز مانده، همهی آن دردها و زخمها را حمایل کردهایم و با خودمان آوردهایم تا به اینجا حتی قبل تر مگر "اصفهان نصف جهان " جمالزاده که در دهه 20 یا 30 نوشته شده داستان هم امروزمان نیست.
عجب داغ دلم امروز تازه شد! خدا را شکر تنها چیزی که در این مملکت با ما میزید، ما پیر میشویم او جوان میماند همین "داغ دل " است. خبر کوتاه بود " امروز صبح هواپیمای هواپیمای حامل 13 تن از...سقوط کرد." و بعد رشته تسلیتها و تهنیتها و از فردا هر کسی حکایتی تقریر میکند. بیایید دنبال کنیم چه پیش میآید؟
نظامیان شهادتشان را جشن میگیرند، مسولان مراسم ختم به پا میکنند، روشنفکران خواهند گفت " تراژدی مدرنیته و شرق" ، سیاسیون تقصیر به گردن تحریمهای آمریکا میگذارند، مردمان مینویسند به پای نظام و آخوندها، پارهای جوان به تکاپو میافتند که از نردبان شهادت بالا روند، فیلسوفان از یک گودال عمیق400 ساله میگویند، فراکسیون اقلیت به صرافت میافتد وزیر وامانده را استیضاح کند، دانشجویان هم میگذارند به حساب دولت محمود نامسعود، از همه کوشا تر صدا و سیما یک شبه چند اسطوره در تابوتی از نور تحویل ملت میدهد، داغدیدهها هم چه دارند بگویند.
اما همانطور که در اول آوردم، این فقط امروز و امسالمان نیست،همین قضیه در سالهای 30 و40 دیگر گونه روی داده. بله " غرب زدگی" جلال انصافا تصویری استادانه بدست داده فرجام تکنولوژی را بدون بسترش خوب گفته، از آن بهتر مقاله پر مغز سوسن شریعتی بود که در "شرق" آمد. هر کدام از دلایلی که آورده میشود درست اما علت اصلی و همه ماجرا نیست، داستان همان است که فروغ گفته. ما نه " غرب زده" ایم نه " شرق زده" ما "خود زده" ایم. و این خود زدگی یعنی تمام وقت وانرژی و هوش و حافظهمان را گذاشتهایم سر کارهای بی ربط؛ مهتران و ریش سفیدان همه زورشان را میزنند بگویند دموکراسی بد است و حقوق بشر بهمان است، از آن طرف به مقابله فیلسوفان و جامعه شناسان در کارند ادله بیاورند که نه اشتباه میکنید. رسانهها و تلویزیون تمام همتشان را به کار بستهاند به خلقالله دروغ بگویند، شما بهترینید و باهوش ترین.. هیات دولت دلسوز هم که در همین سفر اخیر در یک ساعت 42 مصوبه با تایید صلوات گرفته باقی کارهاشان هم از این دست! یک عده دلسوز دیگر وطن هم از این کارها سلاح درست میکنند و میروند به جنگ دین و در پی هر کدام نیش و نوشهای پی در پی. قاطبه دیگر آگاهان و مثلا ما دانشگاهیان پخش میشویم پشت هر کدام از این دستهها و خستهها و نتیجه اینکه همه این ها در یک سیستم کلان نوشته میشود به پای حکومت و کارگزاران و بیگانگان و تمام فرایندهای بالا با تمام عقبهشان سوخت میشود در " اکنون ما" غافل که مشکلات میراث گذشته ماست و به عبارت دیگر از آنجا که مشکلات ما در طول 200 سال (از قبل تر بگذریم) ثابت مانده پس ماییم که تغییر نکردهایم مشکل " ما"ییم، نه غیر، نه گذشتکان.
دریغ که با چنین برحوردی تکلیف صد سال آینده مان هم روشن است، به خدا درمانده شدم از این هوای راکد یکسره متوهم، در این مملکت همه یک شکل گرفتهایم مگر نه این است که تمام فرآیندها در یک " سنتز" و
" آنتی سنتز" شکل میگیرند.
ما زندگی کردن از یاد بردهایم و به جایش " حرف بودن" آموختهایم. اداره مملکت یک فن است برای تامین معیشت همان " زندگی" حداقل و حداکثر و تنها چیزی که همه میخواهند. آن وقت هر واقعه، جامعه و نظر راه خود را پیدا و هموار خواهد کرد.بیایید بر سر آن باشیم دست به کاری زنیم که غم به سر آید!
هی، بالاخره آب و گل همه مان را از یک جا سرشتهاند اینهایی که امروز رفتند روزگاری با پیرهن خاکی این خاک نگه داشتهاند، دستشان درد نکند نمیخواهم مرهم بسازم بگذارم روی دلتان، اما در این قهقرای 400 سال بدانید فقدانشان را حس میکنیم مثل ترورهای اول انقلاب، مثل شریفی ها که با اتوبوس به دره رفتند، مثل همین خبرنگاران تازه در گذشته. هی افسوس " ما" مشغولیم و ذهن مان در تصرف خیالات بی ربط و در این میان هر لحظه ریزشی بزرگ در کار؛
هر زمان دریای خونی از کجا پیدا کنم من حریف دست بازیهای مژگان نیستم
سادگی، آهستگی، تنهايی و آرامي همه را طاق میزنم براي گواهی قلبم .
|
ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه |
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت |