تبليغاتX
سادگي: قصيده نه، غزل شايد
سادگی
قصیده نه، غزل شاید (سابق)
پنجشنبه بیست و نهم دی 1384
حرفهای جاده ای !

 

 امروز یک چیز خاص خودش دارد، خیلی زیباست ؛ عقد برادری. الان ذهنم دور و بر چند نفر میگردد ،

محمود دولت­آبادی توی سلوک چند خطی به زبان آدم نوشته- خوب هم گفته- اینجا می­­آورم « انسان در

مسیر عمر خود مگر چند بار می­تواند به دوستانی بر بخورد که از میان آن­ها همزبانی بیابد، همزبانی که

همدل باشد و مگر دوستی از آن مایه که به رفاقت بینجامد، چند بار می­تواند رخ دهد و در چند مقطع -

عمر؟ این اتفاق خجسته­ای است که از هفده تا بیست و چهار - پنج سالگی می­تواند رخ بدهد و زمان،

مگر تاراج زمان! مجال تداوم رفاقت را می­دهد؟ نه برای شما که گفتم تمام آن کسانی که داشتم، کمتر

 از شمار انگشتان یکدست، زیر چهل سالگی از دست دادم، بله چنین است به همین بی­تفاوتی زمان

 می بردشان، می بردشان... »        

 

  • دو پست آخر بر حسب اتفاق - تقارن ایام-  خیلی بوی رفاقت و  تهران دهه­ی بیست و سی گرفته، خودم الان کلی خندیدم، مخصوصا تک بیت " مرا به روز قیامت..." جان می­دهد برای نوشتن پشت کامیون گلگلی جاده­های کویری و یک راننده زخم خورده با موهای فرفری، اتفاق است دیگر.
  •  وقتی آدم می­نویسد و همین جور الکی واژه ها راتلف می­کند، بعدتر واژه­ها می­آیند سر وقتش، گریبانش را می­گیرند کلافه اش می کنند که حرامشان کرده! می­دانید واژه­ها هر دفعه باید متولد شوند یعنی انگار پیش از این وجود نداشته­اند؛ احساسی، حقیقتی باید موج بزند در ذهن نگارنده­شان و بعد به شکل لفظ درآیند، و الا بدون این پشتوانه از نویسنده تقاص می­گیرند. ( بعضی نوشته­ها اینطور است. )
  • دلم می­خواهد الان که می­خوابم و فردا که بلند می­شوم جوری بگذرد بتوانم حرف­هایم را بیابم و واژه­هایم را هم .    

 

+ نوشته شده در 4:4 توسط محمد.
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384
ملول 2

 

"مرا به روز قیامت غمی که هست این است

                                        که روی  مردم دنیا  دوباره  باید  دید "

 

  • چهار سال گذشت، چهل سال دیگر بگذرد باز از آداب سلام در اینجا سر در نمی­آورم.(اينجا=دنیا)
  • البته گاهی فکر می­کنم شاید چیزی شبیه .... روی پیشانیم سبز شده.  
  • بعضی ها مثل شکرند در این تلخی مداوم، لااقل یک جرعه­ی خوش می­نوشیم.
  • يحتمل غم خيلي­ها هم روي من است! (حالا باید در کامنت­ها خلاقیت خرج کنید)

 

 

+ نوشته شده در 2:20 توسط محمد.
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384
التماس نکن!

 

رییس جمهور از برخورد غربی­ها با ایران پرده برداری کرد (کیهان :25/10/84)

 

+ نوشته شده در 2:25 توسط محمد.
شنبه بیست و چهارم دی 1384
قصه­ی آب روان است نه شن زیر زبان !

 

فیلسوف       نه         حکیم

باهوش         نه        هوشیار

واعظ            نه        شاعر

نقد              نه        لذت

قصیده          نه        غزل

مدح و مرثیه   نه        رفیق

...               نه     

...               نه

...               نه        عاشق

 

  • انگار برف­ها آب می­شوند !
  • بنده­ي آن گناهم که مرا به عذر آورد...
+ نوشته شده در 1:24 توسط محمد.
شنبه بیست و چهارم دی 1384
كور فهمي!

 

اشكال گناه این است نمی­فهمی چه از دست دادی،

چقدر بگذرد اگر مجالی باشد به آن ارتفاع  قبلی برسی،

خودت نگاهی بیاندازی.

  •   "وحشی دشت معاصی را دو روزی سر دهید
                                                              تا کجا خواهد رسید آخر شکار رحمت است"
+ نوشته شده در 1:19 توسط محمد.
سه شنبه بیستم دی 1384
ای مرز پر گهر!

 

« ... آغوش مهربان مام وطن

پستانک سوابق پر افتخار تاریخی

لالايی تمدن و فرهنگ

و جق جق جقجقه قانون

آه، دیگر خیالم از همه سو راحت است...

در سرزمین شعر و بلبل

موهبت زیستن...

گهواره­ مولفان فلسفه "ای بابا به من چه ولش کن"

مهد مسابقات المپیک هوش، وای!

جايي كه دست به هر دستگاه نقلی تصویر و صوت می­زنی

از آن بوق نبوغ نابغه­ای تازه سال می­آید

و برگزیدگان فکری ملت... »

 

چقدر تازگی دارد. انگار هم امشب سروده شده، نه چهل و پنج سال پیش!

دیوان فروغ را می­گشتم [نپرسید چرا؟ انگار کنید اینجا چه کم فروغ شده است] این شعر ها را که دیدم شکم برد به سن و سال فروغ، پشت کتاب را نگاه کردم تا مطمین شوم خاک سیهش بالین است.

 بعد یادم آمد "غرب زدگی " جلال هم تازه و به­روز مانده، همه­ی آن دردها و زخم­ها را حمایل کرده­ایم و با خودمان آورده­ایم تا به اینجا حتی قبل­ تر مگر "اصفهان نصف جهان " جمالزاده که در دهه 20 یا 30 نوشته شده داستان هم امروزمان نیست.

   عجب داغ دلم امروز تازه شد! خدا را شکر تنها چیزی که در این مملکت با ما می­زید، ما پیر می­شویم او جوان می­ماند همین "داغ دل " است. خبر کوتاه بود " امروز صبح هواپیمای هواپیمای حامل 13 تن از...سقوط کرد." و بعد رشته تسلیت­ها و تهنیت­ها و از فردا هر کسی حکایتی تقریر می­کند. بیایید دنبال کنیم چه پیش می­آید؟

نظامیان شهادتشان را جشن می­گیرند، مسولان مراسم ختم به پا می­کنند، روشنفکران خواهند گفت " تراژدی مدرنیته و شرق" ، سیاسیون تقصیر به گردن تحریم­های آمریکا می­گذارند، مردمان می­نویسند به پای نظام و آخوندها، پاره­ای جوان به تکاپو می­افتند که از نردبان شهادت بالا روند، فیلسوفان از یک گودال عمیق400 ساله می­گویند، فراکسیون اقلیت به صرافت می­افتد وزیر وامانده را استیضاح کند، دانشجویان هم می­گذارند به حساب دولت محمود نامسعود، از همه کوشا تر صدا و سیما یک شبه چند اسطوره در تابوتی از نور تحویل ملت می­دهد، داغدیده­ها هم چه دارند بگویند.

 اما همانطور که در اول آوردم، این فقط امروز و امسال­مان نیست،همین قضیه در سال­های 30 و40 دیگر گونه­ روی داده. بله " غرب زدگی" جلال انصافا تصویری استادانه بدست داده فرجام تکنولوژی را بدون بسترش خوب گفته، از آن بهتر مقاله پر مغز سوسن شریعتی بود که در "شرق" آمد. هر کدام از دلایلی که آورده می­شود درست اما علت اصلی و همه ماجرا نیست، داستان همان است که فروغ گفته. ما نه " غرب زده" ایم نه " شرق زده" ما  "خود زده­" ایم. و این خود زدگی یعنی تمام وقت وانرژی و هوش و حافظه­مان را گذاشته­ایم سر کارهای بی ربط؛ مهتران و ریش سفیدان همه زورشان را می­زنند بگویند دموکراسی بد است و حقوق بشر بهمان است، از آن طرف به مقابله فیلسوفان و جامعه شناسان در کارند ادله بیاورند که نه اشتباه می­کنید. رسانه­ها و تلویزیون تمام همتشان را به کار بسته­اند به خلق­الله دروغ بگویند، شما بهترینید و باهوش ترین.. هیات دولت دلسوز هم که در همین سفر اخیر در یک ساعت 42 مصوبه با تایید صلوات گرفته باقی کارهاشان هم از این دست! یک عده دلسوز دیگر وطن هم  از این کارها سلاح درست می­کنند و می­روند به جنگ دین و در پی هر کدام نیش و نوش­های پی در پی. قاطبه دیگر آگاهان و مثلا ما دانشگاهیان پخش می­شویم پشت هر کدام از این دسته­ها و خسته­ها و نتیجه اینکه همه این ها در یک سیستم کلان نوشته می­شود به پای حکومت و کارگزاران و بیگانگان و تمام فرایندهای بالا با تمام عقبه­شان سوخت می­شود در " اکنون ما" غافل که مشکلات میراث گذشته ماست و به عبارت دیگر از آنجا که مشکلات ما در طول 200 سال (از قبل تر بگذریم) ثابت مانده پس ماییم که تغییر نکرده­ایم مشکل " ما"ییم، نه غیر، نه گذشتکان.

 دریغ که با چنین برحوردی تکلیف صد سال آینده مان هم روشن است، به خدا درمانده شدم از این هوای راکد یکسره متوهم، در این مملکت همه یک شکل گرفته­ایم مگر نه این است که تمام فرآیندها در یک " سنتز" و

 " آنتی سنتز" شکل می­گیرند.

 ما زندگی کردن از یاد برده­ایم و به جایش " حرف بودن" آموخته­ایم. اداره مملکت یک فن است برای تامین معیشت همان " زندگی" حداقل و حداکثر و تنها چیزی که همه می­خواهند. آن وقت هر واقعه، جامعه و نظر راه خود را پیدا و هموار خواهد کرد.بیایید بر سر آن باشیم دست به کاری زنیم که غم به سر آید!

 

 هی، بالاخره آب و گل همه مان را از یک جا سرشته­اند اینهایی که امروز رفتند روزگاری با پیرهن خاکی این خاک نگه داشته­اند، دستشان درد نکند نمی­خواهم مرهم بسازم بگذارم روی دلتان، اما در این قهقرای 400 سال بدانید فقدانشان را حس می­کنیم مثل ترورهای اول انقلاب، مثل شریفی ها که با اتوبوس به دره رفتند، مثل همین خبرنگاران تازه در گذشته. هی افسوس " ما" مشغولیم و ذهن مان در تصرف خیالات بی ربط و در این میان هر لحظه ریزشی بزرگ در کار؛

        هر زمان دریای خونی از کجا پیدا کنم              من حریف دست بازی­های مژگان نیستم

+ نوشته شده در 2:46 توسط محمد.
یکشنبه هجدهم دی 1384
ملول !
دل خوش سیری چند؟

  • با دندان لق چه باید کرد، بی دندانی که ملالی نیست.
  • این کارد به استخوان رسیده..
+ نوشته شده در 22:35 توسط محمد.
یکشنبه هجدهم دی 1384
طاق
 

سادگی، آهستگی، تنهايی و آرامي همه را طاق می­زنم براي گواهی قلبم .

  •  مهرورزی هم می تواند دنباله خوبی باشد. 
  • عجب، وبلاگ با دریا فرق دارد! حداقل مواج نیست. اما دریا زدگی بسیار دارد.
  • پروانه چراغ حرم و دیر ندارد.(یک چیزی رو میدونی ..)
  • پایان ترم فقط از درس­ها امتحان نمي­گیرد!
+ نوشته شده در 0:26 توسط محمد.
دوشنبه دوازدهم دی 1384
به همین سادگی
 

  • شروعش اصلا آن طور نبود که فکر می کردم. یک عمر منتظری پسرت بدنیا بیاد، اسم می گذاری براش ، لباس می خری ... غافل که دختر زاییدی.
  •  قسمتی از مقدمه ی نا نوشته برای وبلاگ این بود: اهل وبلاگ سه دسته اند; عمده شان آدم های بیکاری هستند که خودشان را توی وبلاگ تنقیه می کنند. دو دیگر آنها که خرده هوشی دارند، سر سوزن ذوقی. سه دیگر آدم هایی که خلوت و جلوت دارند و وبلاگشان در این میان بنا شده. دریغ اما من از دسته ی آخر نیستم.
  • از روی بی ایمانی تافلی زدم، اما استاد تنبیه جانانه ای فرمود;

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه

  زان پیش که گویند که از دار فنا رفت

 

  1. آن هایی که آمدند و آنهایی که خواهند آمد وبلاگ خصوصی است. مهمان دعوت نکنید.
  2. آداب عرف و اخلاق همه مقبول، اما حق اصیل "بیلاخ" برای صاحب وبلاگ محفوظ !
  3. بی نام تو نامه کی کنم باز : " بسم الله اوله و آخره "  
+ نوشته شده در 17:26 توسط محمد.
Check Page Ranking